زیاد شنیدیم که ورزش کردن روحیه رو خوب میکنه، عضلات رو قوی می کنه، تندرستت میکنه و... و...و...
ورزش هـم رشته های زیادی داره که هر فردی به رشته مورد علاقه ورزشی اش گرایش پیدا میکنه و یکی
به سمت بستکبال میره، یکی قایقرانی یا کوهنوردی....
امروز با دوستم رفتیم کلاس ورزش اسم نوشتیم، من هم که مدتها بود ورزش نکرده بودم اما هر از گاهی
شنا میکنم کلاس خیلی خوب بود ماشالله مربی هم یه خانم خوش بر و رو و پر انرژی بود، ایشون آهنگ
های خارجی گذاشت وقتی می دویدیم به ما روحیه میداد با صدای بلند میگفت: آفرین...بدوووو
منو میگید با شنیدین موزیک هایی که دوست داشتم هم چین می دویدم و انرژی می گرفتم که انگار نه
انگار من همون دختری ام که همیشه از ورزش و شنیدن خبرهای ورزش فراری بودم...
تو سالن بدنم گرم بود و زیاد دردی احساس نمی کردم اومدم خونه مستقیم رفتم دراز کشیدم همه بدنم
کوفته شده بود و به شدت درد می کرد البته همش از ورزش نبود از شب قبلش حالم بد شده بود. به
دوستم اس ام اس میدادم دارم میمیرم خیلی بدحال بودم. بعد رفتم دانشگاه و با نشستن روی اون
صندلی های بلند فلزی کمر درد هم بیشتر میشد الان هم که ناله ام هر لحظه درد داره شدت میگیره...
اما خوب خوشحالم که تنبلی رو کنار گذاشتم و سعی می کنم دیگه هیچ وقت ورزش رو رها نکنم.
البته امروز چیزای دیگه هم پیش اومد اما چون ورزشکار شدم و از اونجایی که ورزشکاران از روحیه
قوی برخوردارند از تعریف کردن هر چیز منفی خودداری می کنم.
ورزشکار باشید :)
ماشین آخرین مدلش نشسته؛با یه دست رانندگی میکنه و دست دیگه رو به بیرون به پنجره تکیه
داده و برق ساعت طلایی اش، چشمو میزنه.
جلوتر که میرم گوشه ءخیابون، پسرک معلولی می بینم؛ آزرده خاطر میشم و خدا رو برای این که منو
سالم آفریده شکر می کنم.
چون من زیادی احساساتی هستم، سعی می کنم به صحنه ای که دیدم زیاد فکر نکنم...
به ایستگاه دانشگاه که می رسم، دوستانم رو می بینم؛ یکی خندون، یکی با چشم های نگران به
ساعتش نگاه می کنه، یکی با گوشی موبایلش صحبت می کنه در حالی که سعی می کنه برای اون
پشت خطی دلبری کنه لبخند میزنم.
سوار سرویس میشم. معمولا صندلی کنار پنجره رو انتخاب می کنم که به بیرون دید داشته باشم کنار
پنجره نشستن رو دوست دارم، حتی اگر از ویو زیبایی برخوردار نباشه اما سادگی درونش موج میزنه...
با حرکت سرویس احساس می کنم کمی از ادم های تو خودروهای دیگر پیروزترم چون ارتفاع سرویسم
بالاتره و بقیه رو کوچکتر از خودم میبینم...
نور آفتاب مستقیم به عدسی چشمم می خوره؛ از عینک آفتابی ام کمک می گیرم. به اطرافم که نگاه
می کنم بغل دستی ام هندزفری اش رو در گوشش گذاشته، دو صندلی جلوتر دختر و پسری که
سرشون تو سر هم دیگه اس و میگن و می خندند، صندلی پشتم بحث از آخرین بازار فشن و مانکن
بودنه...
اما من همچنان به دورو برم نگاه می کنم چهره آقای راننده رو از تو آینه میبینم تو فکرهای خودش سیر
میکنه...به خودم که میام می بینم سرویس توقف کرده و میخواد دانشجویان دیگرو سوار کنه حواسم به
پسری میره که سوار بر دوچرخه است با لبخند نگاه و چشمکی نثارم می کنه...
دنیای هر فردی با فکر و تصوراتش متفاوته هر یک به نوعی زیبا...
کشیده حرف های سـیاسی بــزنی یا دوسـت داری شعر بگی... میدونی چیزی بنام "وبــلاگ" هـست، که
میتونی این خواسته ات رو برآورده کنی.
حالا شـاید دسـت قــلم خوبی نداشــته باشی یــا در زمان تحصیل زنگ انـشاء رو دوســت داشتـه باشی
نمیدونم شاید هم اون رو کلاس خسته کننده و خواب آلودی می دیدی!
نه بـه اون موقع ها که با خودکار بیک و دفتر کاهی که گاهی با خط خوردگی می نوشتی یا دفتر خاطرات
هایی که روش گل و بلبل داشت و یه قفل و کلید و اونا هزار تا سوراخ سمبه قایم می کردی و نه به حالا
که به راحتی رو صندلی لم میدی و هر چی دوسـت داری تایپ می کنی، اگر حوصله کنی، عــکسی
برای تزیین پس زمینه اش میزاری؛ این که چیزی نیست! می تونی قالب وبــلاگت رو مثل رنگ خونـه ات،
هــر رنگی که دوست داری بــه دیــوارش بپاشی و اسمی براش انتخاب کنی. به علاوه ساعت دیواری،
تقویم، قاب عکس خودت و یا شعر، جمله زیبا هم به می تونی به دیوارش نصب کنی ...
مــهمون هم برات میاد، چــه غریبه چه آشنا در خونه ات به روی همه بازه و همه شریــک خوندن نوشته -
هــایی میشند که از دلــت بیرون اومده، خودتــم به خونه هــاشون سر میزنی. با تایــپ کردن هــم صحبت
میشی، ببین این تکنولوژی چه کرده...
هم صحبت کسانی میــشی که با تو کیلومترها فاصله دارند؛ جـالب اینجاست که حتی اونهارو یک بار هم
ندیدی!
با کســایی آشنا میشی که کارای مختلفی می کنن، یکی دامپزشک دیگری معمار، یکی مرد چهل ساله
دیگــری دختر شانزده ساله یکی هم استانی ات، یــکی اون ور آب، اما از بس حداقل هفته یا دو هفته ای
یکبار به خونه اش میری دلها نزدیکه و انـگار که سال های سال هــمدیگرو می شناسید! مجازی اند اما در
حقیقت هستند!

آرشیوهای موضوعی هم که حکم بچه های این خونه رو دارند!
چیز بدی نیست یه روز از احـساساتت مــیگی یه روز خیلی ســرخوشی شــاد می نــویسی یــه روز هـم
دردودل می کنــی که می تونی این جا مغزتو تخلیه کنی ( خودمونیما کسی که ندونه میگه اسپانســر
وبلاگها هستم که اینطور واسش تبلیغ کردم
)
خـیلی بده آدم، تو جایی که زندگی کنه احساس راحتی نکنه...... نه فامیلی داشته باشی در شهری که
ساکنش هستی،نه هـمسایه خوبی.... حالا اینها به کنار،جایی تفریحی خوبی هم نداره که وقتی فـشار
تنهایی و دلتنگی باشه، با رفتن به اونجا خستگی از تنت بره بیرون و سرحالت کنه....
یا اینکه در میان افرادی باشی که به شهرشون ببالند و حتی نتونی خودت رو با حرف زدن راحت کنی...
+ + +
نه تنها اینجا، تو همه جای این کشور وقتی دختری سوار بر دوچرخه باشه همه با نگاه ها و حتی کسانی
با مــوتور سیکلت تعقیب شون می کنند، هـست... یا وقتی که کاری به کــسی نداشته باشی و داری به
جـایی که می خوای بری فکر مــی کنی؛ نمیشه بهت تنه نزنن... یا وقــتی سوار تاکسی میشی محاله
آقای راننده نپرسه: بچه کجایی؟؟
همه جا آدم خوب، بد، کنجکاو، ساده، هیز، پاک، خالی بند یا صادق ... وجود داره.
آدم های اینجا بد نیــستند اما بعضی از اونها، چشماشون رو باز نمی کنند که اطرافشون رو ببینند. زیادی
قانع هستند و به هیچ وجه نمی پذیرند که از شهر خوبی برخوردار نیستند........ مــثلا انگار براشون مـهم
نیست که چراغ پارک خاموش یا روشن باشه، همیشه ساکت و در حال اطاعت کردن اند اگر هم اعــتراض
کنی کلی شاکی میشن!!!
..................................
یــه عده میگن: زندگی مسخره اس؛ نه! زنــدگی زیبایی خاص خودشو داره؛اگه تـلاش کنی به چیزایی که
می خوای برســی،موفقیت در عــرصه تحصیل و کار، داشتن یه دوست خوب، سفر کردن یا خــوردن غذای
مورد علاقه؛مگه زندگی همین دل خوش بودن به این شادی ها نیست؟
مثلا در میان اون همه گله و شکایت،امروز تماس دوست عزیزی(مونای مهماندار) منو شاد کرد یا وقتی که
فـکر می کردم احتمالا استادم از ماکتم راضی نخواهد شد با تعجب دیدم کلی تاییدش کرد و من مـثل بچه
ای که بهش یه آب نبات بزرگ دادن، حسابی ذوق زده شدم.
مشهد که بودیم، محل اقامت ما، با صفا و با طراوت بود. روزی از روزها، کنار پنجره بودم داشتم بیرون رو
دید می زدم؛ زوج جوون دم در محوطه ایستاده و مردد بودن که وارد بشن یا نه! گویا از محیط خوششون
اومده بود و می خواستن چند تا خاطره با دوربین عکاسی ثبت کنن؛اون ژستا و حرکات عاشقانه و گاهی
خنده دار، باعث شد از پنجره کنار برم و احتمالا صحنه های بدون سانسور و نبینم و خوش باشن ...![]()
+ + +
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخ و شیرینی خود می گذرد
رنگ ها رنگ دیگر می گیرند
عشق ها می میرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست نخورده به جا می ماند
هیچ استادی نمیشه حتی برای یک جلسه تکلیف نده!
با کمبود خواب و سرگرمی مواجه شدم.مدتی هست که تلفن خانه از دست من در امان مونده و از
دوستانم خبر ندارم چون وقت ندارم.
وقتی پروژه ای داده میشه، به محض خارج شدن از دانشگاه به تهیه وسایل مورد نیاز می پردازم و همه
دروس و کنفرانسی که قرار است در آینده برگزار کنم کنار می گذارم، آنگاه جستجویی در وب سایت ها
می کنم و به داده هایی که در این زمینه هست توجه می کنم؛چند تا طرح می زنم، در این حین از برادرم
کمک می گیرم، او هم چند اسکیس می زند، جالب اند اما نمی دانم چطور آنها را بسازم، همچنان فکر
می کنم طرحی رو انتخاب می کنم و بعد شروع به ساختن اش می کنم، اما نه! انگار به دلم نمیشیند!
طرح دیگر و خراب کردن ساختار دیگر تا اینکه وقتی به خودم میام میبینم که زمان زیادی ندارم شروع به
کار می کنم...و بعد از چند ساعت که نگاهی به اطرافم می اندازم میبینم میان چوب و مقوا و آلات رنگ
گم شده ام.
به ساعات تحویل پروژه که نزدیک تر میشم، احساس می کنم باید بیشتر رویش کار کنم؛ پس از خیر
حاضر شدن در کلاس ساعت قبل می گذرم و به خودم تلقین می کنم کلاس مهمی نبوده!!!
حالا، زمان آن رسیده که استاد هنرنمایی ما را ارزش یابی کند...
استاد ماکت آقا پسری را نشانمان میدهد و بسیار اعلام رضایت می کند که این ماکت، طرح خوبی برای
معماری ایستگاه اتوبوس است.............. اِ اِ اِ... یادم امد نسخه ء همین ماکت را در ساده ترین سایت
یعنی گوگل مشاهده کرده بودم!!!
چرا استاد باید "به به" و "چه چه" کند و فکر کند که آن دانشجو !!! کار فوق العاده ای را از خودش ارائه
داده؟
آخه این ماکت با این عکسی که از سایت گوگل گرفتم چه فرقی دارد؟؟؟؟


بعد از این همه تلاش و دیدن عکس العمل استاد و کوری دائمی و بی توجهی به کارهایمان،خودم را
سرزنش می کنم به خاطر غیبت بی جهت کلاس ساعت قبل و به یاد می آورم حبس دو روزهء خود در
اتاق و کمردرد و بی حوصلگی و بدخلقی و نتیجه هم می شود این!!!
بدتر از همه اینکه به این کار نیم نگاهی هم نینداخت و نمره ای نصیبمان نشد و فرمودند:به طرح دیگه ای
فکر کنید...به همین سادگی...
شک ندارم اگر ماکتی را نبرده بودم نمره میداد!!
استاد متوجه نیست وقت من هم به اندازهء پول اون ارزش داره؛آه...
امــروز صبح وقــتی از خواب بیدار شدم ساعت مــقابلم 7:40 دقیقه رو نشون می داد ،دیگه خوابم نمیومد پس کم کم بلند شدم به سراغ کامپیوتر رفتم دیدم یکی از دوستانم این جمله رو برام فرستاده بود:
"هر صبح فکر کن تازه به دنيا اومدی مهربان باش و همه را دوست داشته باش شاید فردايی نباشد"
به نظرم جمله ای زیبایی اومد، به دلم نشست تصمیم گرفتم امروز خوش اخلاق تر از روزهای دیگه باشم. ساعت 3 بعــد از ظهر کلاس داشتم.در مـسیر دانـشگاه مــوبایلم زنگ خورد وقـتی مــکالمه تموم شد، پن گوشیم رو دیدم به دلم افتاده بود که گمش می کنم ،نگران شدم بعد به خودم گفتم به جای این توهمات بهتره ازش مراقبت کنم.
گفتم: خدایا به خیـر بگذرون مثلا من می خواستم امروز روز خوبی داشته باشم این همه بد بیاری پشت بد بیاری...
به این نتیجه رسیدم که هیــچ جا خونه نمیشه چون الان با تونیــک راه راه سبز راحت نشستم موسیقی مورد علاقه ام رو گوش میدم سرم رو که بالا میــکنم عکس عروسی یکی از عــزیــزانم روبروم میبینم بی اختیار لبخند میزنم.
امروز اینطوری بود اما مطمئنم فردا روز بهتری خواهم داشت.
+ + +
کوچـکتر که بودم، یه پیرهن آبی داشتم که خیلی دوســتش داشتم، وقتی چیزی باعث ناراحتیم میشد با خــودم فکر می کردم تقصیر این لباس خوشــکله است.حس می کردم اینـقدر با این لباس خوشکل شدم که همه بهم حسودی می کنند و یک جوری می خواند ناراحتم می کردند.
برعکس یه روز کـه خیلی بی حوصله و کج خلق بودم توی سایت دانشگاه رفتم دیدم توی یکی از درسها که حــتی فــکر نمی کردم پاس بشم دیدم نمره خوبــی گرفتم درسته 19-20 نبود اما ارزشش از صد تا 20 بیشتر بود.
پـس گاهی اوقات نــاخواسته اتفاق بد یا اتفاق خــوبی می افته که حــتی بهش فکر نمی کردیم که باعث تغییر حال و هوامون میشه.
قــبل از هر چیــز، بازگشایـی سال تحصیلی جدید رو تبریک می گم و برای همه دانش پژوهان و البته برای خودم آرزوی موفقیت می کنم.
الان یک تــرم بالاترم،دوستانم رو دیدم، همه انگار بزرگ تر و پخته تر شده اند.چهره های جدید ترم اولی رو هم می بینم که با ذوق و شوق وارد دانشگاه شدند و اون سوتی های رایج بین اونها...
دیــروز کلاسی به نام "تـمرینهای معماری" داشتم،خوب شروع شد، درباره معماری بحث کردیم که چرا هر کــسی سواد این رشته رو نداره و بــه جای اینکه تو تلویزیون این هــــمه درباره یک فــیلم نقد می کنند یه برنامه هم درباره معماری بگذارند خلاصه درد و دلی کردیم.
بعد درباره مــنازل تحلیل کردیم که در قدیم از در که وارد شویم اول هشتی رو می بینیم و بعد راهرو،بعد از راهرو، حیاط تــا اینکه وارد خانه شویم اما مــتاسفانه منازل الان،از در کــه وارد شویم مســتقیم وارد اتــاق پذیرایی می شویم و از این حرفها...
تا اینــجا همه چی خوب بــود نزدیک دو ساعــت گذشته بود.هــوای کلاس هم خیلی سرد بود هم چنان استاد صحبت می کرد و همچنان بنده یخ کرده بودم،از سرمای زیاد سردرد گرفته بودم.
بعد استاد گـفت:خوب اگر سوالی ندارید که تموم کنیم بعد گفت:راستی بچه ها و دوباره ۴۵ دقیقه صحبت کرد... دوباره گفت:خوب اگر ســوالی ندارید که تموم کنیم بعد گفت:یه چــیز خدمتتون عرض کــنم باز نیــم ساعت حرف زد...من هم همش ساعتم رو می دیدم واقعا خسته شده بودم دلم می خواست التماسش کنم که بـسه تو رو خدا... بعد گفت:خوب اگر سوالی ندارید که بــریم،بعد دوستــم از استاد سوال کرد یک ساعــت دیگه حرف زد.اما منو میگید دیگــه واقعا عصبی شده بودم... باز گفت:خوب اگر سوالی ندارید من که دیگه باور نمی کردم دیدم نه جدی جدی تموم شد.خستگی دیشب تا حالا تو وجودمه.
دیــروز با دوستم قرار گذاشته بودم که بعد از دانشگاه بریم بیرون،اما تماس گرفتم و کنسل کردم صدامو که شنید گفت:چه صدای آویزون و خسته ای؟ فکر کنم دلش به حالم سوخت... البته جا داره ازش تشکر کنم همیشه با صداش و اس ام اس هاش بهم دلگرمی میده.مرسی چیستا :)
این ترم درس هام سخت تره می دونید نگران چی هستم؟نگرانم از اینکه مبادا نرسم آپ کنم![]()
* سال گــذشته در هــمچین روزی خیلی ناراحت بودم و ســخت ترین شــب زندگــیم بود چون قــرار بود با عزیزترینم خداحافظی کنم و کلی دلتنگ شده بودم اما حالا خدا رو برای هم چیز شکر می کنم :)
می دونند که سرشار از لطافت و احساسات هستند.اینگونه است که اکثر دخترها بابایی اند.
با اینکه دختر و پسر هر دو اهــمیت دارند،اما دخترا همیشه به فکر اعضای خانواده هستند.
پس به عبارتی دختران، خونه رو مزین می کنند و چراخ خونه هستند.
هــمیشه اون رو با بچه ها در حال بدو بدو و شیطــنت می دیــدم، از بازیگوشی های زیـادش اصلا به فکرم
نرسیده بود که اون هم دارای احساساتی هست.
اون شب که به خــودم اومدم دیدم کنارم آروم نشــسته بود اول تعجب کردم چـون همیشه دور و بر بچه ها
بــود،تا آدم بزرگا...خوشحال شدم وقتی دیدم کنارمــه؛انگار دلش گرفته بـود و حوصله بچه ها رو نداشت با
اینکه بعــد از مــدتی اونها رو مــیدید.خواستم بدونم چـی شده اولــش نگفت امــا بعد با بغــض از بــرادر ۱۶
ساله اش گله کرد که چـرا همیشه موسیقی راک گوش میده ،اما فکر نمی کردم یه آهنگ تا این حد بتونه
تاثیر داشته باشــه.سعی کردم کودکی خودم رو به یاد بیارم آره من هم وقتی صدای هایده رو می شنیدم
می ترسیدم و می زدم زیــر گریه آخه صداش همــیشه غمگین بود.امــا مـن به فکر خــودم بودم .چقــدر با
محبت بود و نگـران بود که مبادا از شنیدن روزانــهء این آهنگها تاثیر بـــدی روی روان برادرش داشته باشه و
اون رو عصبی کنه،آروم گریه میکرد.
متاسفانه به دلیل دوری اونقدر صمیمیت بینمون نـبود و انگار از من خجالت می کشید؛خوشحال شدم که
به دختر خالش اعتماد کرد،خودشم انگار سبک شده بود.
با فهــم تر از اونی بود که بــخوام مثل بچه ها باهـاش صحبت کنم.گفت در آینــده می خواد ستاره شناس
بشه.حــرفهای عجیب غریبــی می زد کـه اصلا فکر نمی کردم در مغــر دختر هشــت ساله جایــی داشــته
بــاشه...حتــی یه بار حرفـی به مــن زد با اینکــه اولش خندیــدم اما منو به فکر کردن وا داشت، گفــت:چرا
ازدواج نمی کنی،نصف دینت کامل میشه
تا اونجایی که یادمـه من این جمله رو تو سال سوم دبیرستان در کتاب بینش خونده بودم...خیلی باهوش
هست و به خاله و شوهر خاله عزیزم افتخار می کنم که خداوند همیچین فرشته ای بهشون داده...
تینا جونم بی صبرانه منتظرم که آینده ات رو ببینم روزی که همه ما به وجودت افتخار کنیم.
ســه ساله که بـودم من رو روی تاب میذاشتی و محکم هول می دادی انگار واست هیجان داشت تا اینکه مــن تو باغــچه سقــوط کردم و تو فــرار کردی. تا حالا که یاد اون روز می افتی می خندی هنوز تو دلمه که نتونستم تــلافــی کنم اما به قــول خودت لذتی که در گذشت هــست در انتقام نیست (تازه این سخن حضرت علی هست)
از همون بچگی یه لحظه دعوا می کردیم یه لحظه صلح؛اما با اینکه بعد از هر شیــطنتی یه دل سیر از من کـتـک می خــوردی و چون می دیدیم می خندیدی حرصم رو در می اوردی میزدم زیر گریه،بعد میگفتی تو داری بهم میزنی، خودت هم گریه می کنی؟
اغلب درکـم میکنی ،بعضی وقتها هم تو ذوقم میزنی من هم دلخور میشم بعد به شوخی میگی:خوشت اومد چطور حالت رو گرفتم(عیب نداره تو که احساسات سرت نمیشه)
حــالا *امشب شب مــیلادته دنبال بهــونه ای می گـشتم که کمی مهربونیات رو جبران کنم،من و سمیرا جــشن تــولــد کوچولویی ترتیب دادیم.جلو خودمونو گرفتیم که سوتی ندیم؛فقط درگوشی از بابا خواستم کیک رو بگیره. حالا منتظرم که زود از بیرون بیای می خوام عکس العمل ات رو ببینم...

پسر خوبی هستی، یک پارچه آقا هستی و همیشه با هدیه های رنگینت غافلگیرم کردی...
حالا از شوخی گذشته به عنــوان یه خواهــر کوچیکتر برات روزهای شاد، آینده روشن، هــمسر و فــرزندان خــوب و شادکامی در طول زندگی آرزو می کنم امیدوارم سال های سال زنده باشی و محبتی که بینمون هست هیچ وقت کمرنگ نشه ... ![]()
تــــــــــولــــــــــدت مــــــــــبـــارک
* البته روز تولد ۲۹ شهریوره اما چون قراره بریم مسافرت تصمیم گرفتم زودتر جشن بگیرم.
+++ پیشاپیش فرا رسیدن عید سعید فطر را به حضور تمام شما عزیزان تبریک عرض می کنم.![]()