تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
پیشاپیش ولادت حضرت علی (ع) که به روز پدر مــعروفه تبریک میــگم من هم به نوبه خودم صمیمیانه  دست همه باباها و عموها رو به گرمی می فشارم و این روز رو تبریک میگم.

شخصا خیلی بابایی هستم وقتی بابا سر کار تشریف دارند بهش زنگ می زنم  و خودمو لوس میکنم که دلم تنگ شده زود بیا یا هندونه یا خربزه قاچ می کنم خوشکل می چینم میزارم تو یخچال که وقتی بابا از سر کار اومد ازشون پذیرایی کنم وقتی صدای پیچیدن کلید در بابا رو می شنوم به استقبالش میرم...     خیلی هم آهنگ "یاسمین امید" و "بابا معین" رو دوست دارم چون خیلی بابایی اند...

 

 حالا بریم سراغ خودم:

من و دوستم چیستا به دلیل امتحانات مدتی بود که همدیگرو ندیده بودیم چند روز پیش قراری گذاشتیم و دیداری داشتیم. انگشتش هـم زخمی شده بود همش به انگشتش محبت می کردیم.چون هوا گرمه، شب قرار میذارم که اونقدرها هوا گرم نباشه  رفتیم لب یه ساحل آخر دنـــــیــــا.

این چـیستا خـانوم دختر نیـست که پسـره، خیـلی مـاجراجـوره...ما بـودیم و تـاریکی ، دریـا و جلبک ها و قورباغه ها...

من:چیستا من می ترسم...چیستا بو بدی میاد...چیستا الان لیز می خورم...چیستا گرمه...چیستا...  اون هم میگفت: نمیمیری به خدا!

بعد گفت:سمی صداهارو می شنوی؟گفتم آره صدای آبه، گفت:نه                                             گفتم:صدای جیرجیرک باز ،گفت: نه                                                                               

چون دیگه نمی تونستم حس شاعرانه بودن رو بیشتر از این بگیرم  حقیقت رو گفتم بابا فقط صدای قوقور قورباغه میاد.باز گفت نه:صدای جوی آبه اما چون استرس داری نمی شنوی.

بعد یه تیکه جلبک گرفت دستش ببین چه خوبه من جدی خیلی بدم اومد، چندش آور بود گفتم: چیستاااا دستات رو خوب با دستمال تمیز کن. گفت:باشه

           

(خانومی حواسم بهت بود دستاتو فراموش کردی پاک کنی من هم دیگه گیر ندادم)

گفت:بابا با این سالاد درست میکــنند خیلی هــم خوشمزه اســت،اینها رو بدن میزارن باهاش محصولات بهداشتی درست می کنن میدونم اما دوست ندارم.

بعد چند تا عکس از اطرافمون گرفتیم بی ریخته مگه نه؟اونجا تاریک بود الان عکس ها رو که نگاه می کنم میگم همچین چیزی نبود یکم تعجب کردم.

              

 این هم از اون شب، حالا امروز تولد چیستای نازنینه

امروز رفته بودم پیشش تولدش رو تبریک بگم.حس هنرمندیم هم گل کرده بود یه ابتکاری کردم. چند تا از عکسهای چــیستا به همــراه عکسهای بادکنک و شمع و کیک و کادو...کنار هم چیدم یه آهــنگ تولد هم روش گــذاشتم و مــیکس کردم(البته از این کارها زیاد می کنم تا حالا سه تا فیلم عروسی میکس کردم) و رایتــش کــردم برای سی دی هم کاور درست کردم این خانوم خوشحاله رو هم من کشیدم

            

این  خاله خرسی هم برای چیستاست، من عقیده دارم داشتن عروسک کاری به سن نداره فکر می کنم حتی مامان بزرگها هم از عروسک خوششون میاد.

                                 

                   چیستا جان تولدت مبارک باشه عزیزم بهترین آرزوها رو برات دارم

 ادامه نوشت:امروز تولد کپل عزیز هم هست تبریک میگم با آرزوی موفقیت

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت   توسط سمیه  | 
     

 در نزدیکی اهواز یک خانه بزرگی که قدمت آن بیش از 50 سال است وجود دارد این خانه که بزرگی آن را نمی توانم تخمین بزنم دارای باغی از میوه های رنگارنگ از جمله:انگور،موز،توت،پرتقال،هندوانه،خربزه،انجیر،سبزی خوردن...و نهر آب است.در روبروی درب این خانه یک رود(شط)که از کارون سرچشمه می گیرد موجود است که البته یک ذهنیت و تصور بدی از این رود دارم در بچگی وقتی به این خانه می رفتیم بزرگان به بچه ها می گفتند که در این رود یک آقای ترسناک با لباس سیاه دارد که بچه ها رو می خورد اینو می گفتند که ما به اونجا نزدیک نشیم.

(من اطلاعات چندانی از این خانه ندارم چون خیلی کهن است اما آنچه دیده ام را دارم بازگو میکنم.)

دور تا دور حیاط خانه اتاق هایی موجود است دو اتاق موجود در ته حیاط که تا حدودی خوفناک اند.از این جهت ترسناک چون باز وقتی بچه بودیم،بزرگترها برای اینکه ما را از کنجکاوی و سرک کشیدن به این اتاق ها منع کنند خیالهای ترسناکی برایمان می بافتند و می گفتند اینجا پر از مار و عقرب است اما دور از خیال بافی، در ورودی پوشیده از تار عنکبوت است و خیالات ترسناک بیشتر در ذهنمان قوت می گیرد.

اتاق های دیگری هم در خانه است که وسایل قدیمی زیادی در آن است.مثل تخت خواب عروسی مادربزرگ+کمد منبت کاری پر نقش و نگار چوبی که دو آینه تمام قد روی در این کمد نصب شده.به قدری این کمد زیباست که خود من از بچگی تا الان حس مالکیت نسبت به آن دارم.

وسایل موجود در این کمد هم دیدنی است!از جمله یک چمدان لباس که یکی از آنها پیراهن جوانی مامان جون که گیپور نباتی رنگ است+عروسک های دوران بچگی شان...و از همه زیباتر عکس جوانی مادربزرگ است که همه از دیدن آن انگشت به دهان می مانند؛ نمونه ای از یک زن جوان و زیبا.

و یک لگن و آفتابه فلزی برای شستن دست و صورت که اکنون بسیار رنگ و رو رفته است البته با مرطوب کردن یک دستمال می توان آن را تا حدودی نونوار کرد.

                                    

در اتاق نشیمن این خانه قاب عکسی توجه همه را به خود جلب می کند که تصویر صاحب و بزرگ این خانه است هیبت،قداست و مهربانی فرد در عکس موج می زند.

هنگام تعطیلات نوروز یا ۱۳ بدر یا هر مناسبت دیگری همه افراد فامیل جمع می شوند. اینجاست که پدر مادرها بچه میشوند و همه بازی می کنند.عده ای هم در نهرها شنا می کنند.خانم ها هم در باغ میوه می چیند و از مواهب طبیعی لذت می برند ما دختران خود شیفته هم در میان گلها از هم عکس می گیریم.

اغلب برای ناهار گوسفند قربانی می کنند، ماهی کباب می کنند،زنها گوشت چرخ کرده را حاضر می کنند تا مردان آنها را به سیخ بکشند.

  

       

نان پختن هم در این خانه عالمی دارد:بوی نان کنجدی در فضا با بوی غذاهای رنگارنگ مخلوط می شود و همه را مست می کند.

البته چیدن برگ انگور همان،پختن و آماده کردن دلمه همان،و لذت بخش تر از همه خوردن آن.

در اتاق نشیمن با آن بزرگی جا برای خوردن نمی شود سفره ای از اول تا آخر حیاط پهن و همه تناول می کنند. بعد از ناهار با بساط چای و میوه های چیده شده...از خود پذیرایی می کنندو بگو بخندهای پدربزرگان هم خاطرات و شیطنت های دوران جوانی را به یاد می آورند و واسه ما بازگو می کنند که شنیدنش شیرین و خنده دار است.

یکی از آن خاطرات این است که روزی باباجون بیل به دست در حال شخم زنی بود و شلوارش رو تا زانو بالا زده بود و تا خرخره تو گل فرو رفته بود!دختر جوان زیبایی که معلم نیز بود و بابا جان ما زمانی عاشقش بود ازآن محل رد میشد از لبخند دختر خانم،باباجون کلی ذوق زده میشه و بعد که به سر و وضعش نگاه میکنه متوجه پاهای گلی اش میشه و کلی شرمنده میشه.

خیلی برام جالبه که بچه ها و نوه نتیجه هایشان  شیوه گذشتگانشان را می بینند. 

  

الان آن خانه متروکه شده شاید سالی یک شب همه در آن حضور یابند.این خانه برای من عادی شده سالی یکبار به اونجا میروم یعنی در این خانه زندگی نکردم و خاطره ای ندارم اما ساکنین این خانه که الان در خارج از کشور هستند وقتی برای مسافرت به اینجا می ایند کلی بهشان خوش میگذرد و خاطرات گذشته برایشان زنده میشود.

بچه که بودم دوست داشتم همیشه به این خونه بروم آنجا رو واسه گل بازی دوست داشتم و از نهرها تقلید می کردم و من هم برای خود جوی آب درست می کردم وقتی توش آب می ریختم آب با خاک ها قاطی میشد و آب را کثیف می کرد من هم گریه می کردم که چرا آبش مثل نهرها تمیز نیست(بچه بودم دیگه.. )

یک باردر نهر غرق شدم بار دیگر هم مارماهی دیدم  واسه همین خاطره بدی از نهر آنجا دارم.

به هر حال گفتنی ها بسیار است و حوصله برای شنیدن بسیار کم

*اما اگر روزی از نوشتن در مورد این خانه خبر داشتم،بی شک از تمام نقاط این خانه عکس می گرفتم و در اختیارتان قرار می دادم.*

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت   توسط سمیه  | 

قلبم درد می کنه.دردی به وسعت یه دنیا...

 توان نوشتن ندارم.اما با دستانی لرزان،می نویسم برای ندای زمینی که الان تو آسموناست....

 فرشته ی بی آلایشی که وقت زفافش قریب بود.

 چشمه ی اشک چشمانم خشکیده اما با سکوتی تلخ تر از فریاد، در دلم هق هق  میزنم

 ندای نازنین با چشمان باز از جهان رفت امیدوارم همه ما نیز با چشمان باز به اطراف بنگریم

 ندا رفت،امیر رفت،مصطفی رفت...

 چقدر خون دل بخوریم؟؟؟

میشه تا مدتی دروغ گفت میشه ظلم کرد اما نه برای همیشه

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت   توسط سمیه  | 
روزی که رفتی را هیچ وقت فراموش نمی کنم چون جیگرم سوخت،قلبم رو زخمی کردی.

یادته وقتی می خواستی بری ازم خواستی که،من هم برای بدرقه ات به فرودگاه بیام؟

بهونه میوردم چون نمی تونستم باهات خداحافظی کنم. می دونستم تو دلت هم یه غوغایی بود اما

خانوم تر از اون بودی که نشون بدی.

اون شب اومدم تو همین خونه دلم گله کردم با اشک و زاری از با تو بودن و رفتنت نوشتم.دوستان هم

لطف کردن با کامنت هاشون دلداری ام میدادند.

اوایل روزهای سختی بود.بهونه جویی می کردم با اینکه این فرشته ها(خانواده)هیچ کم و کاستی برام

نمی گذاشتند، جای برای بهونه نمی گذاشتند اما من باز...

هنگام شب، با هم بودن،خنده ها و شیطنت های قبل از خواب را به یاد می آوردم اما وقتی با تنهایی و

تاریکی و اتاق پر از سکوت روبرو میشدم باز...

در دانشگاه در کنار دوستان از درد فراغت کاسته میشد اما با آمدن به خانه و دیدن جای خالی تو دوباره

دلتنگی شعله ور میشد و باز...

همه این روزها را به خاطر موفقیتت در عرصه تحصیل تحمل می کردم همیشه بهترینی اما می دونستم

که میتونی بهتر باشی.

روزها می گذشتند چشمم به عکست که با خنده ای از سر شیطنت و زیرکی کرده بودی می افتد دوباره

همیشه امروز را زمان دوری می دیدم چون باور نمی کردم حالا حالاها دوباره به جمع مان بپیوندی...

و حالا خوشبختانه کلاس هاتو با موفقیت به اتمام رسوندی.خوشحالم که یک پارچه خانم هستی و دوری

رو تحمل کردی و مقاوم بودی.با اینکه ته تغاری هستی هیچکس فکر نمی کرد که روزی  از پیشمون بری

 توی که همیشه نازنازی ما بودی.

و اما تا دقایق دیگر آماده میشم و با یک دست گل بزرگ و یک قلب مملو از شوق به استقبال تو خواهر

کوچولوی خودم می روم و ثانیه به ثانیه چشم به ساعت  آمدنت را لحظه شماری می کنم.

...

×احساس می کنم نوشته ام غمگین شده در صورتی که من الان خیلی خوشحالم×

خوب حالا سمیرا جون ما این رو بخونه بال در میاره اما نخیر فکر نکن خبریه حالا میای باز دعواها و

لجبازی هات شروع میشه

 

 پ.ن۱:من هم امروز همرنگ ملت شدم و خواهان اصلاح این جامعه هستم بدین جهت به "میر محسن

کروبی نژاد" رای دادم

 پ.ن۲:این روزها دوستای با معرفت من تماس می گیرند من هم خوشحال میشم بعد از چند دقیقه

معلوم میشه تا نگو یا واسه اخذ جزوه یادی از بنده می کنند یا برای کمک کردن برای درس خواندن

پ.ن۳: و باز هم این روزها با آهنگ "مثلا مهرشاد" یه عالمه حال می کنم در واقع وقتی بهش گوش

میدم دیگه هیچ جوره نمی تونم سرجام بشینم

 

                                              شب و روزتون خوش

 

بعدا نوشت:از نتیجه انتخابات و دیدن مردمی که از حق خود دفاع می کنند که باهاشون با باتوم و گاز اشک آور پذیرایی میکنن! متاثریم.وبدتر از اون زندگی در شهری که عده ای از افراد آن بزدل و چاپلوس هستند در حالی که پیروزی خیالی شون رو جشن می گیرند!!! 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت   توسط سمیه  | 

من دوستان زیادی ندارم تعدادشون در حد یکی دو نفره که این هم واسه اینکه تنها نباشم نگه داشتم

نمیگم مغرورم که با کسی دوست نیستم اما نه حرکات اونا و نه علایق و نه طرز فکرمون با هم سازگاری

 داره.به هر حال خدای مهربان هم یه گوشه چشمی به ما کرد و دوستی به نام چیستا رو به بنده عطا

کردند. این چیستا خانم ما یک هنرمند زرنگ و اکتیوی هستند که کم کم داره به من هم کمک میکنه که

مثل اون باشم این خانم به غیر از سر کار رفتن; کلاس باله،یوگا،،بدنسازی، زبان،ماساژ  هم میره و

خیلی هنرهای دیگه که در مراحل قبل تری بهشون پرداخته. دیروز قرار گذاشتیم که همدیگرو ملاقات کنیم

از دور همدیگرو دیدیم واسه هم دست تکون دادیم ...

قدم می زدیم و قدم می زدیم; حرف می زدیم می خندیدیم; خوشبختانه جفتمون پایه پیاده روی بودیم

به خودم که اومدم  گفتم : وای ما اینجاییم؟

چیستا خندید گفت:پس خوش گذشته و برای ثبت آن لحظات شیرین عکس می گرفتیم.

 جفتمون هم که نقطه ضعفمون عکس گرفتنه از در و دیوارو سنگ فرش و حتی سایه هامون...

تنها چیزی که دپرسم کرد دو تا آقا پسر دست فروش ۸-۹ ساله بودند که از ما خواهش کردند خریدی

ازشون داشته باشیم. من هم که دوباره حس دلسوزیم گل کرده بود  (همیشه وقتی با این افراد روبرو

میشم داستان دخترک کبریت فروش تو ذهنم تداعی میشه و این حس رو دارم که اگر خریدی نکنم مثل

 دخترک  کبریت فروش از ترس پدرشون به خونه نمیرند و بعد از سرما بمیرند. )

چیستا بهشون گفت:صبر کنید ازتون عکس بگیرم یکی از اونها که کوچکتر بود با دلخوری و قهر گفت:

عکس نمی خوام ازم بخرید.

             

اونها  با چیستا سرگرم بودند واسه همین من با دقت بهشون نگاه می کردم وقتی که عکسهاشون رو

دیدن خوشحالی و خنده رو تو چهره شون می دیدم از شادی اونها من هم یه لبخند زدم اما تلخ چون

دوست نداشتم بچه ها تو این سن و سال این کاره باشند.

بعد چیستا جان من رو به شام به یک رستوران کاملا سنتی دعوت کرد من تا حالا این رستوران رو افتتاح

 نکرده بودم چون غذاهای محلی رو دوست ندارم اما برخلاف تصورم اونجا همه چیز خوب خوب بود.

یه عمویی هم با لباس سنتی در ورودی رستوران ایستاده بود و اسفند دود میکرند.

                       

یه گروه ارکستر موسیقی سنتی هم اونجا بودن; واسه چیستا تعریف کردم که یه بار آقای برادر اومده بود

 اینجا به گارسونه گفته  : اینها چند میگیرن اینجا میزنن؟  آقاهه گفته: چطور؟بعد داداشم گفته من دو

برابرشو میدم که نزنن.

شب خوب و خاطره انگیزی بود در آخر سفارش دادیم که عکس واسه یادگاری از ما بگیرن. پشت عکس

واسه هم یادداشتی نوشتیم که من باز سوتی دادم و تاریخ سال ۸۷ زدم; چیستا روبروش نوشت سوتی

بزرگ

 

همیشه بهانه ها،زیستن را آسان می کند و حالا خاطرات شده اند بهانه های زیستن من.خاطره آفریدن برای اینکه می دانم روزی،شبی،ساعتی دلتنگی من را از پا در می آورد.خاطره می سازم تا روزی،شبی ساعتی بهانه ای برای ادامه شود پس حالا باید بنویسم:همیشه خاطرات زیستن را آسان می کند.        چقدر این داستان خنده دار است وقتی که سراسر زندگی ام به عکس ها تبدیل می شود.عکس از قدم ها،از نفس ها،نخندیدن ها،گریه ها فاصله های میان دو دست و چشمانی که فکر می کنند درست می بینند شاید هم این دنیا در لایه های دیگرش زندگی های دیگری هم داشته باشند.شیوه های زندگی برای نگریستن،برای زندگی کردن!شاید مقایسه ای بگیرم تا بدانم کدام بهترین راه بود!

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت   توسط سمیه  | 
امروز می خوام از تبلیغات و فعالیت هاش بگم .

تبلیغات مثل یه آهنربا عمل میکنه بیشترین نیروی خودشو بکار میگیره که آدمی رو جذب کنه.غالبا گول

زننده ست.به شکلها و رنگهای مختلف فقط میخواد همه رو فریب بده.اکثرا هم موفق بودن.

مثلا:محصولات لاغری و آرایشی که جهت تناسب بهتر و زیبایی بیشتر همه روزه و ۲۴ ساعته همه جا اونا

 رو میبینیم.

تبلیغات یه منبع اطلاعات هم هست.بعضی تبلیغا واقعا زیبا هستن و هوس خرید محصول رو به دل آدم

میندازن.

 

 تبلیغ رو میشه فعالیتی دانست که امتیازات و برتری های محصولی را اعلام میکنه و در تلاشه که خریدار

 رو به خرید متقاعد کنه.

محصولاتی هم که شهرت جهانی دارن و در رقابت شدید هستن مثل پپسی و کوکاکولا از دیرباز تاکنون از

 هنرمندان بخصوص خواننده ها استفاده میکنن.


یا از مشاهیر برای تبلیغ محصول خود استفاده می کنند چه در قالب جواهرات یا شرکت های الکتریکی...

 البته در آمد تبلیغ های بعضی از ستاره ها از در آمد حرفه ی خودشون بیشتره.

 درسته که بدون تبلیغات آدم میتونه زنده می مونه اما دیگه جذابیتی براش نداره و رنگ پوچی به خودش

 میگیره

 البته ارائه تبلیغ روش های گوناگونی داره چون تبلیغاتی دیده میشه که دروغی و لوس هستند!اگه

تبلیغای کانالهای غربی رو با ایرانی در مورد محصولات پاک  کننده مشاهده کنیم میبینیم که توی تبلیغات

 اون ور آب یه باکتری وجود داره اما تبلیغای اینجا هرچی باکتری هست محو شده!

یا اینکه می بینیم که از تبلیغ غربی ها تقلید شده...

 اما من عاشق بیلبوردهای بزرگ که تبلیغاتش نظر هر ببننده ای رو جلب و مسحور کنه بخصوص اگه در

مورد جواهرات و ساعت،لباس یا عطر...باشه

   

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت   توسط سمیه  | 
سلام سلام ۱۰۰ تا سلام من باز اومدم میدونم خوشحالید...

خودم رو چشم نزنم الان سر حالم یعنی سرحالی همراه با خستگی و خوشحالی میشه چی؟حالا...

آخه ما امروز تحویل پروژه داشتیم یک هفته قبل از پروژه تا لحظه تحویل کار، جون به لب میشم تا که آیا

استاد خوشش میاد یا نه...

به هر حال این پروژه کار گروهی دو نفره بود.دیروز صبح زود دوستم رو به خونه دعوت کردم که با هم کار

کنیم از ساعت ۸:۳۰ اومد تا ۹:۳۰ شب ما فقط یک ریز کار می کردیم ایده میدادیم نظر می دادیم و...

این هم گروه ما که یک خانم بسیار عصبی مثل اینکه آتش و یخ رو کنار هم بزاری من خونسرد اما اون...

تحملش کردم دیگهوسط های کار من دپرس میشدم میگفتم خیلی زشت شد.دوستم هم دعوا میکرد

که خوبه از این حرفها.

اتاقم که جای سوزن انداختن نبود مثلا مامان که میومد بهمون سر میزد جا نداشت حتی بایسته از دم در

تا آخر اتاق همش مقوا،ماژیک...( البته یه عکس گرفتم اما از بس به هم ریخته بود روم نشد اینجا بزارم)

دوباره مامان خانومی طرف های ساعت ۷ شب اومد پیشمون بعد گفت از صبح تا حالا همین کار رو انجام

 دادید؟

آخه  هنوز هم تموم نشده بود.هر چی به دوستم میگفتم سریعتر تمومش کنیم خیلی خسته شدیم

 اون باز دعوا میکرد میگفت:چرا اینقدر عجله داری

کار رو به اتمام بود اما دیگه بیهوش بودم تا حالا اینجوری نشده بودم حالا بیخیال اما ارزشش رو داشت

چون دوم شدیم

اون گروهی که اول شدند یک هفته رو پروژشون کار کرده بودند اما ما کارهای دیگه هم داشتیم واسه

همین نتونستیم بیشتر بهش برسیم.

تو کلاس من ردیف اول نشسته بودم هر کی می خواست کنفرانس بده به شوخی می گفتم استرس

نداری؟(اگه هم استرس نداشتند من بهشون انتقال میدادم)آخه من خیلی استرسی هستم

برنامه چیدیم که دوستم کنفرانس بده هر دقیقه سر کلاس به هم گروهم نامه نگاری می کردم که فرض

کن خودت استادی و کلاس مال خودته قوت قلب بهش میدادم.(جو روانشناسیم گرفته بود)

استاد یه استراحتی بهمون داد گفتیم با بچه ها بریم کافی شاپ دانشگاه خوب شما چی می خوری؟

 شما؟ شما؟وقتی رسیدم دیدم تعطیله ضایع شدیم.آخه دو سه تا کلاس بیشتر تشکیل نشده بود

کسی تو دانشگاه نبود.

معمولا بچه ها آخر کلاس از کارای هم عکس می گیریم وقتی می خواستم برم دانشگاه یادم افتاد که

دوربین نبردم بعد به خودم گفتم بیخیال بابا دیگران باید از کارم عکس بگیرن چه کسی  بهتر از من کار

کرده(اعتماد به نفس رو حال می کنید؟)

 خوشحال بودم که استاد از پروژه نهایی راضی یه.وقتی دوستم می خواست از کارم عکس بگیره گفتم از

کارم همراه به تهیه کنندش عکس بگیر(مردم برج میزنند چیزی نمیگند اما من واسه این خوشحالم)

     

یه چیز جالب دیگه من واسه این هیچ خریدی نکردم حتی یک قلم اما بچه های دیگه کلی خرید بعضی ها

 هم که داده بودن بیرون اما باز هم به حد ما نرسید.

وقتی داشتیم بر می گشتیم خونه اینقدر شیطنت کردم در واقع دل دوستان رو شاد کردمگرسنم بود

زیاد حال نداشتم وگرنه کلی اذیت می کردم.

 اااا بابای گلم واسم هندونه قاچ کرده الان بهم دادبابایی I LOVE YOUTAM

شما هم بفرمایید

         

     

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت   توسط سمیه  | 
از بازی وبلاگی که سیری جون به عنوان(خوشم میاد) ترتیب داده متشکرم

از دیدن جاهایی که تا حالا ندیدم خوشم میاد

از صدای رعد و برق و برف و بارون خوشم میاد

از جشن رفتن خوشم میاد

از دیدن بناهای تاریخی خوشم میاد

از آرایش کردن خوشم میاد

از زبان ترکی و فرانسوی خوشم میاد

از سوپریز کردن دیگران و روز تولدشون رو تبریک گفتن خوشم میاد

از روانشناسی خوشم میاد

از وبلاگ خوشم میاد

از هدیه دادن و هدیه گرفتن خوشم میاد

از معماری خوشم میاد

از صدای زنگ فرودگاه برای اعلام خبری خوشم میاد

از دیدن فیلمهای رمانتیک خوشم میاد

از اینکه اطرافم همیشه مرتب باشه خوشم میاد

از لواشک، آدامس خرسی و هله هوله خوشمزه خوشم میاد

از آلوهای دربند که دیگه خیلی خوشم میادددد(وای دهنم آب افتاد)

       

از دیزاین لباس و دکوراسیون داخلی خوشم میاد

از خرید کردن خوشم میاد

از دیدن کارتون جودی آبوت خوشم میاد

از فروغ فرخزاد و دکتر شریعتی خوشم میاد

از شنیدن تجارب دیگران خوشم میاد

از پول خوشم میاد

از ماشین عروس خوشم میاد

چقدر خوشم میاد خوشم میاد شد...

از به سینما رفتن خوشم میاد

از تاب بازی خوشم میاد

از خوندن کتاب خوشم میاد

از کوه نوردی خوشم میاد

از چیپس پنیر خوشم میاد

از مسافرت خوشم میاد

از ابتکارات ،خوش سلیقگی و چیدن سفره عید نوروز و ... خوشم میاد

آخه باز هم خوشم میاد بازم  بگم؟

.

.

.

 آها از تو هم که داری الان اینها رو میخونی خوشم میاد

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم خرداد 1388ساعت   توسط سمیه  | 
 بارها و بارها از خودم پرسیدم که از جنسیتم راضی هستم؟

تا این سوال به ذهنم خطور میکنه بلافاصله بدون فکر کردن به سوالم جواب میدم خیلی خوشحالم که

دختر هستم خدا رو ۱۰۰۰ بار شکر می کنم.

از زبان خیلی از دخترها شنیدم که میگند ای کاش پسر بودیم حتی تعجب می کنم به یکی از اونها گفتم

 اما من خیلی خوشحالم که دخترم اون گفت آخه تا حالا بهت خوش گذشته که اینو میگی.

دوباره پرسیدم چرا دوست داری پسر باشی؟گفت:تو جامعه خودمون رو میگم به مردها بیشتر بها میدند

خانم ها رو ضیعیف می بینند.

به هرحال هرکسی باید بپذیره که چه جنسیتی داره میتونه متناسب با اون جنسیت مقام عالی بدست

 بیاره شخصیتشو بالا ببره و قابل احترام بشه.

یه عده واقعا از این ۲گانگی رنج میبرن و اغلب خودشونو میخوان شکل جنس مخالفشونو به خودشون

قالب بزنن!

نمونه ی بارز این شخصیت مایکل جاکسون بوده که انواع و اقسام جراحی ها رو روی خودش انجام

 داده و برای ارضا خودش مبالغ هنگفتی پرداخت کرده اکثرا این قرن میبینیم که دخترها یا پسرهایی

 هستن که اصرار دارن عمل کنن.پسری که میخواد دخترباشه همیشه ناخوناشو لاک میزنه آرایش میکنه

 صورتشو اصلاح میکنه و ...یا برعکس

 اینجاست که خانواده ها دائما حرص آبرو و حیثیت و ...رو میخورن و متاسفانه اغلب تلاششون بی ثمر

میمونه.

 

      

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت   توسط سمیه  | 
به جواهر فروشی رفتم که خیره کننده ترین جواهر رو برات بگیرم اما بین این جواهرات اونی که در شان تو

باشه پیدا نکردم حتی اگر از سر تا پات طلا بگیرم تو به جواهرات ارزش میدی و زیباشون میکنی.

وارد پارچه فروشی شدم که در آنجا  اصیل ترین ابریشم ها رو پیشکشت کنم اما  لطافت تو خیلی بیشتر

از این ابریشمه باز هم اگر این هدیه رو بگیرم ارزان قیمت خواهد بود پس از خریدش صرف نظر می کنم.

 می خوام مشهورترین و خوشبو ترین عطر دنیا رو برات بخرم بو میکشم وبه یاد میارم عطر تو زاییده

گل سحر آمیزه و این رایحه ها مصنوعی و بی دوام هستند. 

و حالا ببین بعد از این همه جستجو چی تقدیمت میکنم..

قلبی سرشار از عشق و محبت و اخلاص که اگر غیر از این هدیه چیزی رو شایسته ی ارزش و مقامت

ندیدم.

                                        مامان نازنینم تولدت رو تبریک میگم

از خدا می خوام که سایه ات پر مهرت سال های سال بالای سرمون باشه...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت   توسط سمیه  |