تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
درسـته که وسط ترمه و وقت سفر نیست، اما به علت حجم زیــاد درس ها خـستگی از  شهری که یک

فامیل در آن نداری و نبود جایی که واقعا در آن صفا کنی، دنبال فرصت مناسبی می گشتم تا برای تمدد

روحیه به سفر برم.

امتــحاناتم رو هم دادم و سعی کردم خوب بخونم که وقتی زیــاد بهم خوش گذشت عذاب وجدان درس به

جونم نیفــته بعد از امتحان خــوبی کــه دادم، بستنی گرفتم تا بیشتر لذت ببرم. بــعدش هم بــا دوســتان

توی چمن حیاط دانشگاه نشستیم و می گفتیم و می خندیدیم حتی به مورچه های که مثل هیولا بودن

تو چمن ها در حال عبور و مرور بودند. بعد هم کلاس تشکیل نشد و بیشتر حال کردیم...

     

 

امــا یه مدتی احساس خستگی زیادی می کردم، می خواستم از مــحیــط اطرافم فاصله بـگیرم تا دلتنگ

شون بـشم که با روحیه بهــتری باهاشون مقابله کنم. ولی حالا که این فرصت نصیبم شد، نــرفته دلتنگ

خانواده شدم. امــا چون زیادی وابــسته هستم باید سعی کنم زیاد به دلتنگی فکر نکنم و جـو مفرحی

رو برای خـودم بسازم و حسابی خوش بگذرونم.

 

تک تک لحظات سفرو دوست دارم از چمدون بستنش تا فکر کردن به عزیزانی که می خوای اونهارو ببینی

و حتی هنگام فرود هواپیما هم احساس خوبی بهم دست میده چون از بالا خیابان ها، برج ها، مــاشین

ها... رو همانند ماکت حرفه ای میبینم خوبیش به اینکه از بالا همه رو کوچک می بینم و هیچ کدوم ادعای

بزرگی نمی کنند.

 

به مــنزل خاله ام میرم، دختر خـاله ای دارم که هم سن هستیم و پایه خوبی برای گردش هام دارم جالب

این جاسـت که خیلی جلوی خودم رو گرفتم، بهشون نگفــتم دارم میام. وقتی رسـیدم آژانس می گیرم،

بعد زنگ در خونه رو می زنم منو از آیفون میبینند و کلی می خوام سوپریزشون کنم.

(اما می ترسم خونه نباشند و بیشتر خودم سوپریز شم.)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت   توسط سمیه  | 
بنده از دیشب عصبانی هستم به چند علت:

  • قراره سه شنبه به مسافرت برم، اما خانواده اجازه نمیدن زیاد اونجا بمونم به دلیل داشتن درس و کلاس های دانشگاه... بابا این همه مثل بچه های مثبت مرتب و منظم رفتم الان به کجا رسیدم؟ البته هنوز بلیط برگشت رو نگرفتم لااقل اینطوری جای شکرش باقیه که معلوم نیست کی بر میگردم، اما هنوز نرفتم غصه برگشتن رو دارم...

 

  • یکشنبه امتحان سخت دارم، هیچ جوره خوندم نمیاد اون هم یه درس حفظیاتی به خدا حسش نیست.

 

  •   الان آزمایش خون دادم به شدت دو تا دستام درد میکنه... من خیلی ترسو ام کلی خودمو ناز می کردم که چیزی نیست چشمامو بستم چون می ترسم خون رو ببینم.بعد خانومه گفت: رگ دستت پیدا نیست خون نمیاد،بعد به جون دست دومم افتاد، آی حرص خوردم آخه خیلی درد گرفت.

 

  •  کمبود خواب دارم، از یک ساعت دیگه که میخوام برم کلاس تا سه شنبه واقعا سرم شلوغه...

 

  • این آسمون هم هی داره فکر می کنه بارون بزنه یا نه... هوای ابری قایم موشک بازی میکنه...

 

  • باز دیشب اومدم خودمم نشون بدم که یه چیزی بلدم، پیتزا درست کردم دستم سوخت، به قول دختر خاله ام میگه: وقتی ازدواج کردی تورو شب اول برمی گردونن خونه بابا (حالا یه چیزی گفتم زیاد جدی نگیرید به وقتش یه پارچه خانوم میشم)

 

                                                            ***

* این پست خیلی بد نوشتم اما باید یه جارو خط خطی می کردم تا اعصابم آروم بشه یا نه؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت   توسط سمیه  | 
ایـن ترم، روز تعطیل جمعـه و خوابیدن صبح روز جمعـه، گردش بعـداز ظـهرش هیچ کـدوم برای بنده مـعنایی

نداره! چرا؟

چون باید ساعت شش و نیم صبح از خواب ناز پاشم و به کلاس برم اون هم تا ساعت ۸ شب.

مـن گله ای ندارم، خـســته مــیشم اما خستگی اش هم شیرینه، البته بــرای کسانی که به رشته شون

علاقه دارند. چون بعضی ها کمی بازیگوش هستند موبایل شون از دست شون نمیفته، همش با عزیز

دلشون می خوان گپ بزنند! اما وقتی استــاد سر کلاس درس میده یا مثلا در فلان ساعــت مقرر باید

 کارهــاشون رو تحویـل بدهند دیگه نمی تونند از این کارها بکنند؛ واسه همین همیشه نق میزنند که کی

 تموم میشه... یا اینکه طــرف میاد میگه دیشب نخوابیدم چون تا صبح داشتم با فلانی پـای تلفن حرف

می زدیم نمیدونی اینقدر خوش گذشت.... من هم میگم: خوش باش ما که حسود نیستیم.

معمولا بچه های معماری اکثرا خوشتیپ و مرتب هستند اما وقتی بعد از چــند ساعت وقتی کلاس تــموم

مــیشه رنگ به رخسار ندارند همه خسته اند و به فــکر ماکت هایی هستند که قراره روز بعد تحویل بدن و

حیرون اند و نمی دونن به کدوم کارشون برسن.خلاصه اگر یکی به چهره دانشجویان معماری هنگام ورود و

خروج توجه کنه کلی خنده اش می گیره.

دقــیقا مثل کلاس رفتنمون تفاوت قبل از شروع و پــایان کلاس رو می تـوانید مشاهده کنید متوجه میشید

من چی میگم ;)

        

           

این هم میز کار بنده اس! دلم میخواد دورو برم همیشه مرتب باشه اما موقع ماکت ساختن که میشه

شتر و بارش تو اتاقم گم میشه یا اینکه روز قبل به دختر خالم وب دادم با تعجب گفت: چه خبره اونجا؟؟؟

خندیدم گفتم: خر زاییده...

                 

                                                                                                   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت   توسط سمیه  | 
                             

زیاد شنیدیم که ورزش کردن روحیه رو خوب میکنه، عضلات رو قوی می کنه، تندرستت میکنه و... و...و...

ورزش هـم رشته های زیادی داره که هر فردی به رشته مورد علاقه ورزشی اش گرایش پیدا میکنه و یکی

به سمت بستکبال میره، یکی قایقرانی یا کوهنوردی....

امروز با دوستم رفتیم کلاس ایروبیک اسم نوشتیم، من هم که مدتها بود ورزش نکرده بودم اما هر از

گاهی شنا میکنم کلاس خیلی خوب بود ماشالله مربی هم یه خانم خوش بر و رو و پر انرژی بود، ایشون 

آهنگهای خارجی گذاشت وقتی می دویدیم به ما روحیه میداد با صدای بلند میگفت: آفرین...بدوووو

منو میگید با شنیـدین مـوزیک هایی که دوست داشتم هم چین می دویدم و انرژی می گرفتم که انگار نه

انگار من همون دختری ام که همیشه از ورزش و شنیدن خبرهای ورزش فراری بودم...

تو سالن بدنم گرم بود و زیاد دردی احساس نمی کردم اومدم خونه مستقیم رفتم دراز کشیدم همه بدنم

کـوفته شده بود و به شدت درد می کرد البته همش از ورزش نبود از شب قبلش حالم بد شده بود. به

دوستم اس ام اس میدادم دارم میمیرم خیلی بدحال بودم. بعد رفتم دانشگاه و با نشستن روی اون

صندلی های بلند فلزی کمر درد هم بیشتر میشد الان هم که ناله ام هر لحظه درد داره شدت میگیره...

اما خوب خوشحالم که تنبلی رو کنار گذاشتم و سعی می کنم دیگه هیچ وقت ورزش رو رها نکنم.

البته امروز چیزای دیگه هم پیش اومد اما چون ورزشکار شدم و از اونجایی که ورزشکاران از روحیه

قوی برخوردارند از تعریف کردن هر چیز منفی خودداری می کنم.

ورزشکار باشید :)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت   توسط سمیه  | 
وقتی صبح به قصد رفتن بر سر کلاس از خونه میزنم بیرون، آدم های متفاوتی رو می بینم؛ آقای که در

ماشین آخرین مدلش نشسته؛با یه دست رانندگی میکنه و دست دیگه رو به بیرون به پنجره تکیه

داده و برق ساعت طلایی اش، چشمو میزنه.

جلوتر که میرم گوشه ءخیابون، پسرک معلولی می بینم؛ آزرده خاطر میشم و خدا رو برای این که منو

سالم آفریده شکر می کنم.

چون من زیادی احساساتی هستم، سعی می کنم به صحنه ای که دیدم زیاد فکر نکنم...

به ایستگاه دانشگاه که می رسم، دوستانم رو می بینم؛ یکی خندون، یکی با چشم های نگران به

ساعتش نگاه  می کنه، یکی با گوشی موبایلش صحبت می کنه در حالی که سعی می کنه برای اون

پشت خطی دلبری کنه لبخند میزنم.

سوار سرویس میشم. معمولا صندلی کنار پنجره رو انتخاب می کنم که به بیرون دید داشته باشم کنار

پنجره نشستن رو دوست دارم، حتی اگر از ویو زیبایی برخوردار نباشه اما سادگی درونش موج میزنه...

با حرکت سرویس احساس می کنم کمی از ادم های تو خودروهای دیگر پیروزترم چون ارتفاع سرویسم

بالاتره و بقیه رو کوچکتر از خودم میبینم...

نور آفتاب مستقیم به عدسی چشمم می خوره؛ از عینک آفتابی ام کمک می گیرم. به اطرافم که نگاه

می کنم بغل دستی ام هندزفری اش رو در گوشش گذاشته، دو صندلی جلوتر دختر و پسری که

سرشون تو سر هم دیگه اس و میگن و می خندند، صندلی پشتم بحث از آخرین بازار فشن و مانکن

بودنه...

اما من همچنان به دورو برم نگاه می کنم چهره آقای راننده رو از تو آینه میبینم تو فکرهای خودش سیر

میکنه...به خودم که میام می بینم سرویس توقف کرده و میخواد دانشجویان دیگرو سوار کنه حواسم به

پسری میره که سوار بر دوچرخه است با لبخند نگاه و چشمکی نثارم می کنه...

دنیای هر فردی با فکر و تصوراتش متفاوته هر یک به نوعی زیبا...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت   توسط سمیه  | 
حــرف هایی برای گفتن داری، دلت می خواد اطلاعاتی در مورد رشته مورد علاقه ات بدی، اصلا عــشقت

کشیده حرف های سـیاسی بــزنی یا دوسـت داری شعر بگی... میدونی چیزی بنام "وبــلاگ" هـست، که

میتونی این خواسته ات رو برآورده کنی.

حالا شـاید دسـت قــلم خوبی نداشــته باشی یــا در زمان تحصیل زنگ انـشاء رو دوســت داشتـه باشی 

نمیدونم شاید هم اون رو کلاس خسته کننده و خواب آلودی می دیدی!

نه بـه اون موقع ها که با خودکار بیک و دفتر کاهی که گاهی با خط خوردگی می نوشتی یا دفتر خاطرات

هایی که روش گل و بلبل داشت و یه قفل و کلید و اونا هزار تا سوراخ سمبه قایم می کردی و نه به حالا

که به راحتی رو صندلی لم میدی و هر چی دوسـت داری تایپ می کنی، اگر حوصله کنی، عــکسی

برای تزیین پس زمینه اش میزاری؛ این که چیزی نیست! می تونی قالب وبــلاگت رو مثل رنگ خونـه ات،

هــر رنگی که دوست داری بــه دیــوارش بپاشی و اسمی براش انتخاب کنی. به علاوه ساعت دیواری،

تقویم، قاب عکس خودت و یا شعر، جمله زیبا هم به می تونی به دیوارش نصب کنی ...

مــهمون هم برات میاد، چــه غریبه چه آشنا در خونه ات به روی همه بازه و همه شریــک خوندن نوشته -

هــایی میشند که از دلــت بیرون اومده، خودتــم به خونه هــاشون سر میزنی. با تایــپ کردن هــم صحبت

میشی، ببین این تکنولوژی چه کرده...

هم صحبت کسانی میــشی که با تو کیلومترها فاصله دارند؛ جـالب اینجاست که حتی اونهارو یک بار هم

ندیدی!

با کســایی آشنا میشی که کارای مختلفی می کنن، یکی دامپزشک دیگری معمار، یکی مرد چهل ساله

دیگــری دختر شانزده ساله یکی هم استانی ات، یــکی اون ور آب، اما از بس حداقل هفته یا دو هفته ای

یکبار به خونه اش میری دلها نزدیکه و انـگار که سال های سال هــمدیگرو می شناسید! مجازی اند اما در

حقیقت هستند!

     

آرشیوهای موضوعی هم که حکم بچه های این خونه رو دارند!

چیز بدی نیست یه روز از احـساساتت مــیگی یه روز خیلی ســرخوشی شــاد می نــویسی یــه روز هـم

دردودل می کنــی که می تونی این جا مغزتو تخلیه کنی ( خودمونیما کسی که ندونه میگه اسپانســر

وبلاگها هستم که اینطور واسش تبلیغ کردم)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت   توسط سمیه  | 
این پست تنها یک دردو دله،نمی دونم شاید باز دارم بهونه میارم.

خـیلی بده آدم، تو جایی که زندگی کنه احساس راحتی نکنه...... نه فامیلی داشته باشی در شهری که

ساکنش هستی،نه هـمسایه خوبی.... حالا اینها به کنار،جایی تفریحی خوبی هم نداره که وقتی فـشار

تنهایی و دلتنگی باشه، با رفتن به اونجا خستگی از تنت بره بیرون و سرحالت کنه.... 

یا اینکه در میان افرادی باشی که به شهرشون ببالند و حتی نتونی خودت رو با حرف زدن راحت کنی...

                                                                + + +

نه تنها اینجا، تو همه جای این کشور وقتی دختری سوار بر دوچرخه باشه همه با نگاه ها و حتی کسانی

با مــوتور سیکلت تعقیب شون می کنند، هـست... یا وقتی که کاری به کــسی نداشته باشی و داری به

جـایی که می خوای بری فکر مــی کنی؛ نمیشه بهت تنه نزنن...  یا وقــتی سوار تاکسی میشی محاله 

آقای راننده نپرسه: بچه کجایی؟؟

همه جا آدم خوب، بد، کنجکاو، ساده، هیز، پاک، خالی بند یا صادق ... وجود داره.

آدم های اینجا بد نیــستند اما بعضی از اونها، چشماشون رو باز نمی کنند که اطرافشون رو ببینند. زیادی

قانع هستند و به هیچ وجه نمی پذیرند که از شهر خوبی برخوردار نیستند........ مــثلا انگار براشون مـهم

نیست که چراغ پارک خاموش یا روشن باشه، همیشه ساکت و در حال اطاعت کردن اند اگر هم اعــتراض

کنی کلی شاکی میشن!!!

..................................

یــه عده میگن: زندگی مسخره اس؛ نه! زنــدگی زیبایی خاص خودشو داره؛اگه تـلاش کنی به چیزایی که

می خوای برســی،موفقیت در عــرصه تحصیل و کار، داشتن یه دوست خوب، سفر کردن یا خــوردن غذای

مورد علاقه؛مگه زندگی همین دل خوش بودن به این شادی ها نیست؟

مثلا در میان اون همه گله و شکایت،امروز تماس دوست عزیزی(مونای مهماندار) منو شاد کرد یا وقتی که

فـکر می کردم احتمالا استادم از ماکتم راضی نخواهد شد با تعجب دیدم کلی تاییدش کرد و من مـثل بچه

ای که بهش یه آب نبات بزرگ دادن، حسابی ذوق زده شدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت   توسط سمیه  | 
          

مشهد که بودیم، محل اقامت ما، با صفا و با طراوت بود. روزی از روزها، کنار پنجره بودم داشتم بیرون رو

دید می زدم؛ زوج جوون دم در محوطه ایستاده و مردد بودن که وارد بشن یا نه! گویا از محیط خوششون

اومده بود و می خواستن چند تا خاطره با دوربین عکاسی ثبت کنن؛اون ژستا و حرکات عاشقانه و گاهی

خنده دار، باعث شد از پنجره کنار برم و احتمالا صحنه های بدون سانسور و نبینم و خوش باشن ...

                                                              + + +

در گذرگاه زمان

      خیمه شب بازی دهر

           با همه تلخ و شیرینی خود می گذرد

                                       رنگ ها رنگ دیگر می گیرند

                                                             عشق ها می میرند

                                                                              و فقط خاطره هاست

                                                                                          که چه شیرین و چه تلخ

                                                                                                    دست نخورده به جا می ماند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت   توسط سمیه  | 
هیچ استادی نمیگه درس من مهم نیست!

هیچ استادی نمیشه حتی برای یک جلسه تکلیف نده!

با کمبود خواب و سرگرمی مواجه شدم.مدتی هست که تلفن خانه از دست من در امان مونده و از

دوستانم  خبر ندارم چون وقت ندارم.

وقتی پروژه ای داده میشه، به محض خارج شدن از دانشگاه به تهیه وسایل مورد نیاز می پردازم و همه

دروس و کنفرانسی که قرار است در آینده برگزار کنم کنار می گذارم، آنگاه جستجویی در وب سایت ها

می کنم و به داده هایی که در این زمینه هست توجه می کنم؛چند تا طرح می زنم، در این حین از برادرم

کمک می گیرم، او هم چند اسکیس می زند، جالب اند اما نمی دانم چطور آنها را بسازم، همچنان فکر

می کنم طرحی رو انتخاب می کنم و بعد شروع به ساختن اش می کنم، اما نه! انگار به دلم نمیشیند!

طرح دیگر و خراب کردن ساختار دیگر تا اینکه وقتی به خودم میام میبینم که زمان زیادی ندارم شروع به

کار می کنم...و بعد از چند ساعت که نگاهی به اطرافم می اندازم میبینم میان چوب و مقوا و آلات رنگ 

گم شده ام.

به ساعات تحویل پروژه که نزدیک تر میشم، احساس می کنم باید بیشتر رویش کار کنم؛ پس از خیر

حاضر شدن در کلاس ساعت قبل می گذرم و به خودم تلقین می کنم کلاس مهمی نبوده!!!

حالا، زمان آن رسیده که استاد هنرنمایی ما را ارزش یابی کند...

استاد ماکت آقا پسری را نشانمان میدهد و بسیار اعلام رضایت می کند که این ماکت، طرح خوبی برای

معماری ایستگاه اتوبوس است.............. اِ اِ اِ... یادم امد نسخه ء همین ماکت را در ساده ترین سایت

یعنی گوگل مشاهده کرده بودم!!!

چرا استاد باید "به به" و "چه چه" کند و  فکر کند که آن دانشجو !!! کار فوق العاده ای را از خودش ارائه

داده؟

آخه این ماکت با این عکسی که از سایت گوگل گرفتم چه فرقی دارد؟؟؟؟

       

        

بعد از این همه تلاش و دیدن عکس العمل استاد و کوری دائمی و بی توجهی به کارهایمان،خودم را

سرزنش می کنم به خاطر غیبت بی جهت کلاس ساعت قبل و به یاد می آورم حبس دو روزهء خود در

اتاق و کمردرد و بی حوصلگی و بدخلقی و نتیجه هم می شود این!!!

بدتر از همه اینکه به این کار نیم نگاهی هم نینداخت و نمره ای نصیبمان نشد و فرمودند:به طرح دیگه ای

فکر کنید...به همین سادگی...

شک ندارم اگر ماکتی را نبرده بودم نمره میداد!!

استاد متوجه نیست وقت من هم به اندازهء پول اون ارزش داره؛آه...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت   توسط سمیه  | 

امــروز صبح وقــتی از خواب بیدار شدم ساعت مــقابلم 7:40 دقیقه رو نشون می داد ،دیگه خوابم نمیومد پس کم کم بلند شدم به سراغ کامپیوتر رفتم دیدم یکی از دوستانم این جمله رو برام فرستاده بود:

   "هر صبح فکر کن تازه به دنيا اومدی مهربان باش و همه را دوست داشته باش شاید فردايی نباشد"

به نظرم جمله ای زیبایی اومد، به دلم نشست تصمیم گرفتم امروز خوش اخلاق تر از روزهای دیگه باشم. ساعت 3 بعــد از ظهر کلاس داشتم.در مـسیر دانـشگاه مــوبایلم زنگ خورد وقـتی مــکالمه تموم شد، پن گوشیم رو دیدم به دلم افتاده بود که گمش می کنم ،نگران شدم بعد به خودم گفتم به جای این توهمات بهتره ازش مراقبت کنم.

  • فــاصله این کـلاسم نــسبـت به کلاس هــای دیگه دورتــر بـود این همــه رفــتم دیـدم بر روی کاغــذ نوشتــه که فلان کلاس با فلان استاد برگزار نمی شود.

 

  • گوشی رو از جیبم در آوردم که با دوستـم تماس بگیرم دیدم پن گوشـیم نیست اول بـاور نکردم کـه چه حس ششم قوی دارم اما خیلی ناراحت شدم آخه کجا افتاده بود؟کی؟

 

  • رفتم تو حیاط پیش دوستانم نشـستم اما دیگه بی حوصله شده بودم همراه با چاشنی عصبانیت برای اینکه دو ساعت بیکار بودم اون هم زیر آفتاب...

 

  • کلاس که شــروع شد،گفتند کلاس پــر شده صندلی بیار، ای بابا بیـا با لباس تمیز و مرتب صندلی خاکی از این کلاس به اون کلاس جا به جا کن باشه این هم روش عیب نداره 

 

  • وقتی داشتم به خونه برمی گشتم ترافیک سنگینی شده بود آتش نشانی ، پلیس ، جمعیت زیاد عده ای هم در حــال دویدن بودن دقیقا متــوجه نشدم چی شــده اما اتفـاق ناگـواری بود.

 

  • وقــتی از ماشــین پیاده شدم و می خواستم به اون طرف خیابون برم یک ماشین از دور دیدم می خواستم رد شم بعد گفـتم بذار این رد بشه بعد، دور بود یه هو دیدم مثل برق از کنارم رد شد جت بود نه ماشین!!! فکر کنم اگر رد میشدم تصادف که هیچ، له میشدم.

 گفتم: خدایا به خیـر بگذرون مثلا من می خواستم امروز روز خوبی داشته باشم این همه بد بیاری پشت بد بیاری...

به این نتیجه رسیدم که هیــچ جا خونه نمیشه چون الان با تونیــک راه راه سبز راحت نشستم موسیقی مورد علاقه ام رو گوش میدم سرم رو که بالا میــکنم عکس عروسی یکی از عــزیــزانم روبروم میبینم بی اختیار لبخند میزنم.

 امروز اینطوری بود اما مطمئنم فردا روز بهتری خواهم داشت.

                                                              + + +

کوچـکتر که بودم، یه پیرهن آبی داشتم که خیلی دوســتش داشتم، وقتی چیزی باعث ناراحتیم میشد با خــودم فکر می کردم تقصیر این لباس خوشــکله است.حس می کردم اینـقدر با این لباس خوشکل شدم که همه بهم حسودی می کنند و یک جوری می خواند ناراحتم می کردند.

برعکس یه روز کـه خیلی بی حوصله  و کج خلق بودم توی سایت دانشگاه رفتم دیدم توی یکی از درسها که حــتی فــکر نمی کردم پاس بشم دیدم نمره خوبــی گرفتم درسته 19-20 نبود اما ارزشش از صد تا 20 بیشتر بود.

پـس گاهی اوقات نــاخواسته اتفاق بد یا اتفاق خــوبی می افته که حــتی بهش فکر نمی کردیم که باعث تغییر حال و هوامون میشه.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت   توسط سمیه  |