تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
رفته بودیم دربند.تابستون بود.از کوهها بالا رفتیمو رفتیم،داشتیم از کنار یه مغازه رد میشدیم که چای و

قلیون و از این چیزا داشت،ما رو که دید گفت:چایی واسه خوشگلا و خوشتیپا.(این رو میگفت مشتری

جمع کنه...).خلاصه یه جا پیدا کردیمو نشستیم.منو سمیرا گیر داده بودیم فقط جیگر می خواستیم.

از شانس ما همه چی پیدا میشد الا جیگر.بعد محمود گفت حالا نمیشه غیر از جیگر یه چیز دیگه بخورید

محمود هم از اونجایی که پرروئه،گفت مگه من جیگر نیستم منو بخور!

  

بالاخره جیگر پیدا شد.می خواستیم شروع کنیم که دیدیم نون ها رگه های ســـبز رنگ داره!!!تا نگو کپک

زده.بعد از سه بار نون عوض کردن(آخه همش کپک زده بود)یه دونه به ظاهــر سالم پیدا شد.

دختر خالم تا اومد سر دوغو باز کنه،بطریشو تکون نداده بود. تا بازش کرد،با سرعت نور روی صورت سمیرا

فوران کردصورت سمیرا رو حسابی شستشو داد.سمیرای بیچاره مات و مبهوت زل زده بود به اون.

بعد همه زدیم زیر خندهههههههههههههههه.

من دیوونه ی آلوهای دربندم.داشتم می خوردم، یه جا ایستاده بودم منتظر بقیه.یه خانمی که باردار بود،

گفت:عزیزم نخور اینا رو کثیفه(حالا با چشاش داشت آلوهامو می خورد)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سمیه  | 
دو سال پیش رفته بودیم عروسی.تو عروسی چشمم یه پسری رو گرفت.چشمتون روز بد نبینه،من اینو

دیدمو عاشق شدم!نگاهش میکردمو اون هم نگا میکرد.اون قدر چشممو گرفته بود که وقتی داشتم با

دوربین فیلم میگرفتم،بجای فیلم گرفتن از عروس و دوماد،همش به این پسره zoom میکردم!!!

                       

من هم از اونجایی که چند سالی میشد که عروسی نرفته بودم،اون شب حسابی سنگ تموم گذاشتمو

خوشگل شده بودم دیگه...هرکی منو می دید میگفت بیا برقص.من مخالفت میکردمو می گفتم باشه

برای بعد(نمی دونستن تو دلم چه خبره و دارم حسابی دید می زنم!)

 دیگه آخر شب دلم طاقت نیــوورد و به خالم گفــتم این پسره چقدر نـــازه.خاله تــعجب کرد و گفت:این که

۲ماه پیش ازدواج کرد،ما هم دعوت بودیم!!نزدیک بود بزنم زیر گریه.منم دنبال بهونه می گشتم،گفتم:

پس چرا اینقدر نگاه میکنه؟غصه خوردم.

به خاله گفتم:خانمش کدومه:یه دختری نشونم داد و گفت:دوست دخترش بود.گفتم پس من چی؟گفت:

دخترای مردم زرنگن

تا ۱ هفته تو کف بودم...قصه ی ما به سر رسید             سمیه به عشقش نرسید

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سمیه  | 
من هچ وقت اسممو دوست نداشتم!!مادربزرگم این اسمو برام انتخاب کرد.همــــیشه به مامان جونم

میگم:چرا این اسمو برام انتخاب کردی؟بچه که بودم دوست داشتم اسمم یاسمن باشه.

همیشه با بابا در این مورد صحبت میکنم.بابا میگه:اسمت خیلی قشنگه،اسم خیابونا،مدرسه ها به این

اسمه(هر وقت این حرفو میزنه،حرصمو در میاره)

یه بار بابا رو وادرش کردم که الا و بلا اسممو عوض کنه.سوم دبیرستان بودم،از مدرسه که اومدم خونه،

بابا گفت:امروز ثبت احوال بودم.باورم نشد که اسممو عوض کنه.بابا گفت:به آقاهه گفتم میخوام این

اسمو عوض کنین.آقاهه گفت ببینم چه اسمیه.شناسنامه رو که باز کرد،اخماش تو هم رفت و گفت:من

به هیچ وجه این اسمو عوض نمیکنم!بعد محمد به بابا گفت:بابا عقلتو دادی دست این بچه.........

دیگه بیشتر ناراحت شدم.همیشه وقتی کسی ازم میپرسید اسمت چیه؟روم نمیشدبگم!!!همه هم به

من میگن اسم قشنگی دارم.

این اسمها رو دوست دارم:صدف،نگار،بهنوش،پریسا،سحر،رها و هستی.اصلا همه اسما قشنگن به جز

اسم من.

حالا نظرتونو در مورد اسم من بگید.برام مهمه نظرتون.مرسیییییییییییییییییییییییییی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سمیه  | 
یه بار مامان رفته بود مسافرت من هم از اونجای که دختر بزرگه خونوادمبه خودم گفتم بذار این ۲ روزی که مامان خونه نیست من خودمو نشون بدم.صبح بود هنوز از سرجام بلند نشده بودم داشتم فکر میکردم ناهار چی درست کنمگفتم قیمه درست میکنم اما اول گوشت میریزند یا سیب زمینی؟توش مونده بودم گفتم قیمه بلد نیستم درست نمی کنم ماکارونی بلدم ماکارونی درست میکنم

من هم نمیدوستم چقدر باید گوجه بذارم به هرحال درست کردم خیلی هم واسش زحمت کشیدم سالاد درست کردم من هم خوشحال بودم که خودم ناهار درست کردم فکر میکردم حرف نداره خلاصه تا برای ناهار صداشون کردم محمود رفت بیرون یه چیزی بخوره محمد هم واسه خودش نیمرو درست کرد اما واسه اینکه من ناراحت نشم یکم خورد اینطوری شد

سمیرا هم گفت خوبه اما یکم نمکش کمه گوجش هم کمه وای هرکی یه عیبی میذاشت

من موندمو یه دیگ ماکارونی اما من میدیدم که خوب شده تعجب میکردم این حرفهارو از خودشون در میارن بابا که بعدازظهر از سرکار آومد بهم گفت آفرین خیلی خوب درست کردی یه کمی باید گوجه فرنگی بیشتر میذاشتی من خوشحال شدم گفت اونها واسه اینکه سربه سرت بذارن گفتن بده

همین کارا رو میکنن که آدم اعتماد به نفسشو از دست میده دیگه

ملیحه دوستم صبح تماس گرفته بود میدونست ماکارونی درست کردم شب بهش زنگ زدم میخواستم بهش بگم که چی شد ماکارونی امروزمن.باباش جواب داد گفت سمیه جان امروزعکستو تو روزنامه دیدم تعجب کردم گفت نوشته بود سمیه امروز آشپزی کرده

بابای ملیحه هم منو دست انداخته بود کلی خندید

حالا میخواستم شام درست کنم کسی خونه نبود زنگ زدم خالم گفتم کباب شامی چطوری درست میکنن؟یادم داد شام که شد هیچ کس باور نمیکرد من درست کردم محمد گفت بابا درست کرده تو سرخ کردی من هم همش میخندیدم خوشحال بودم که روشونو کم کردم

شب مامان زنگ زد بابا بهش گفت یه کبابی درست کردم حرف نداره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سمیه  | 
من ۴ تا دوست صمیمی دارم سحر و الهه و فاطمه و مهتاب البته ملیحه هم هست که اتفاقا با این صمیمیترم اما چون ازدواج کرده دورشو خط کشیدم هر چند ماهی زنگ میزنیم با هم حرف میزنیم

سحر هم دختره همسایمونه هم دوست دوران دبیرستان با هم همیشه درس میخونیم میریم سینما اما خودشو میگیره حتی واسه خودش با خودش هم راحت نیست من هم چون با همه راحتمو حرف دلمو ویزنم انتظار دارم اون هم مثل من باشه اما چون خودشو میگیره اون هم نمیدونم چرا دور اون هم خط زدم

الهه هم هر روز زنگ میزنه در واقعه مزاحمه صبح زنگ میزنه وقتی من لالا تشریف دارم  کاری هم نداره همینطوری از رو عادت زنگ میزنه خسته شدم از این تلفناش

مهتاب وای مهتاب رو خیلی دوست دارم خیلی هم خوشتیپه وقتی با هم میریم بیرون خدا میدونه چقدر خوش میگذره اما یک سالی میشه که بار کردن رفتن شیراز

دلم به مهتاب خوش بود که اون هم اینجا نیست من مهتاب می خوام

و اما فاطمه ۳ سال از من بزرگتره ۲سالی میشه که اومدن اینجا مشهد زندگی میکردن دختره خوبیه مهربونه تو کارام کمکم میکنه منو راهنمایی میکنه اما اون همش یا دانشگاست یا سر کاره هفته ای ۱ بار با هم میریم بیرون

من دوستی ندارم تنهامممممممممممممم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سمیه  | 
من دیشب می خواستم برم دوش بگیرم به سرم زد با خودم موبایلم هم ببرم که تو حموم آهنگ گوش بدم مامان گفت لوس نشو اونجا که جای موسیقی نیست اما من سر به هوا گوشیمو بردم تو حموم

واییییییییی اینقدر با آهنگ می چسبه دوش گرفتن امل حجازی و مهدی مقدم گوش دادم داشتم رضایا گوش میدادم و می رقصیدم بعد لیز خوردم محکم رو زمین افتادمبدنم به کاشکی چسبیده بود نمی تونستم پاشم سرم گیج میرفت ناخن های پام شکست

از حموم که اومدم بیرون با خودم گفتم که به کسی نمیگم اما به سمیرا گفتم زد زیر خنده

مامان تو آشپزخونه بود صدای منو شنید گفت چی میگی؟گفتم تو حموم داشتم میرقصیدم محکم افتادمحالا دیشب بدنم گرم شده بود زیاد درد احساس نمیکردم اما امروز وایییییییییی

 

محمود اهواز بود امروز اومد کنکور ارشد داشت انتخاب اولشو شوشتر زده بود امروز اومد گفت امتحانشو خیلی خوب داده خدا کنه قبول شههههههه

از اهواز هم واسه دوست دختر جونش به قول خودش خانمم یه کیف ناز سوغاتی اورده من هم تا کیف رو دیدم به مامی گفتم ای کاش من هم یه دوست پسر مثله داداشی داشتم مامان گفت ای حسود

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

شب که میخواستم بخوابم واقعا بدنم درد میکرد محمود کلی خندید محمد هم گفت از این به بد تو حموم دستگیره میزارم مثل اتوبوس که دیگه نیفتم

محمد گفت میگم خونه لرزید تا نگو من افتادم

با این برادرهای که من دارم دیگه به دشمن نیاز ندارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت   توسط سمیه  |