تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
نزدیک خونمون یه آتلیه خیلی بزرگ و معروفی هست که دیدم پشت شیشه آتلیه نوشته:"به یک همکار

خانم جهت فتوشاپ نیازمندیم."از طرفی چون هم کار فتوشاپ و هم میکس بلدم،همچین با سربلندی

رفتم تو انگار قله اورست رو فتح کردم.به خیال خودم خیلی هنرمندم

بعددر مورد همکار جهت فتوشاپ از یکی از مسئولای اونجا پرسیدم و او هم منو پیش مدیر اونجا برد.یه

آقای چارشونه پشت میز نشسته بود؛بعد از سلام در مورد کار ازش پرسیدم اونم  گفت:چند سال سابقه

کار داری؟(هان؟...چی میگه؟!!سابقه کاری؟!)بعد بهش گفتم:سابقه کار ندارم من همینطوری بلدم اما

جایی کار نکردم.گفت:بسیار خوب،حالا یه عکس بهت میدم روتوش کن.

 از اونجایی که تو یادگیری فتوشاپ کسی به من کمک نکرده بود و خودم تنهایی یاد گرفته بودم،اسم ابزار

کار رو نمیدونستم به خاطر همین وقتی گفت روتوش متوجه نشدم و در واقع روتوش همون ابزار قلمویی

بود که من اونو به اسم Brush میشناختم.گفتم:روتوش؟!!!روتوش چیه؟؟؟من نمیدونم روتوش چیه عکسو

بدین خودم فتوشاپ میکنم.آقاهه خندش گرفته بود،گفت:اگـه فتوشــاپم بلد نباشی به خاطر شـــجاعتت

(که من فتوشاپ بلدم)تو رو نگه میدارم.

عکسو داد منم یواش یواش با طمانینه(طمانینه رو از کجا اووردی؟)اون عکسو Zoom کردم و تازه بعد از

کلی وقت تلــف کردن،تنها قــسمت کوچیکی رو روتوش کردم.اونــم گفت:کارت اشتباهه (اینقدر از خودم

مطمئن بودم که...)اونم با کیبورد دوتا کلید زد معجزه شد کل عکس روتوش شد(من دیگه از تعجب فقط

شاخ در نیووردم)من متوجه شدم که آقاهه ازم خوشش اومد بهم گفت:توبیا سرکار به مدت ۲ هفته

یادت مــیدم بدون حــقوق چون نمیـتونم از حالا عـــکسارو بـهت بدم که فتوشاپ کنـی.منم حرفشـو قبول

داشتم چون اون آتلیه خیلی خوبی بود.

 بهم گفت:اینجا یه دخترایی واسه کار میومدن قیافشونو که میدیدی،به خودت میگی اینا تا چندسال دیگه

هم رنگ شوهرو نمیبینن!بعد از دو هفته میبینی نامزد کردن،چه برسه به شمانه اینکه شما هم بیای

بعد از یه هفته بگی میخوام نامزد کنم.با خنده بهش گفتم:چه خـــــــــوب پس هرکی بیاد اینجا بختش باز

میشهبعد چند نفر هم  که اونجا بودن همه زدن زیر خنده.

اما چون بهم گفت کار یکسرست و منم یه کار نیمه وقت فقط به عنوان سرگرمی نیاز داشتم اونجا رو قبول

نکردم چون نمیتونستم از صبح تا شب پای کامپیوتر بشینم.

اما وقتی از آتلیه اومدم بیرون کلی شرمنده بودم چون خیلی ضایع بازی در اورده بودم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت   توسط سمیه  | 
از اونجایی که من خیلی به مسائل روانشناسی علاقه دارم و همیشه به دنبال کتاب و برنامه هایی در

این زمینه هستم یه روز دوستم که در رشته مدیریت بازرگانی تحصیل میکنه به من گفت سمیه فردا

کلاس روانشناسی داریم اگه بخوای میتونی بیایی.منم که انگار دنیارو بهم دادن.فرداش رفتم سر کلاس

از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.به دوستم گفتم حالا چطور استادی هست؟

گفت فامیلش آقای پاکیزه است اتفاقا استاد باحال،مجرد،تحصیلاتش تو خارج تموم کرده و چی و چی

و چی... (منم ندیده جذب آقای پاکیزه شدم)

استاد یکم دیر کرد به دوستم گفتم  خسته شدم پس این استادتون کی میاد؟بعد از کلی انتظار آقای

پاکیزه تشریف فرما شدند.دیدم یکی کچل،با کت و شلوار سبز و عینک ته استکانی وارد شد.

آقای پاکیزه اینه؟گفت: آره... گفتم:زکی

دوستم گفت حالا حرف هاشو گوش بده حتما خوشت میاد.باشه حرفهاش هم می شنویم.

من کسی نیستم که بخوام کسی رو مسخره کنم اما دوستم یه طور دیگه از آقای پاکیزه تعریف کرده بود

واسه همین جا خوردم.

استاد در همه زمینه های مختلف برای دانشجویان شروع کرد به صحبت کردن.

مثلا گفت:اگه یه نفر مدام به ساعتش نگاه میکنه یعنی از اون فضا خسته شده و دوست داره سریعتر از

اونجا بره.

استاد پرسید:بچه ها اگه یکی مدام پاهاشو تکون بده یعنی چی؟یکی از بچه ها که به خیال خودش

خیلی بامزه است گفت:ببخشید آقا گلاب به روتون یعنی دستشویی داره.

بعد استاد گفت بچه ها دیدین اونهایی که میخوان ازدواج کنن چقدر خوشحالن و فکر میکنن همه دنیا مثل

اونها خوشحالند؟باز اون پسره گفت:آقا ما هنوز این مورد رو تجربه نکردیم.

باز بچه ها زدند زیر خنده اما من هم دوست داشتم این بحث ها بیشتر ادامه داشته باشه از طرفی هم

این قدر خندم گرفته بود که دیگه نمی دونستم چیکار کنم.

آقای پاکیزه خیلی چیزهای خنده داری میگفت کلاسش اصلا خشک و جدی و خسته کننده نبود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت   توسط سمیه  | 
تا حالا با کسی همسفر شدین که دلتون نخواد موقع رسیدن به مقصد ازش جدا نشین؟

من و سمیرا می خواستیم بریم مسافرت.یه آقای مسنی هم کنار ما نشسته بود.من بین این آقا و

سمیرا نشسته بودم.هر کاری کردم کمربندم بسته نشد پیرمرده هم دید کمربندم گیر داره،یکم دست

کاریش کرد تا بسته شد.

آقاهه مشغول روزنامه خوندن بود.بعد روزنامشو داد به من گفت:بیا بخون اطلاعات عمومیت بالا بره...

و کم کم سر صحبت باز شد.

مرد بذله گو،خوش مشرب و سرحالی بودو از اون دسته آدم هایی بود که تا جایی میره همه رو به

خودش جذب می کرد.خصوصیت خوب دیگه این آقا این بود که تعصب خاصی رو حرفهاش نداشت و

می تونستی راحت نظرتو بهش بگی بدون اینکه ناراحت شه.

از موقعیت و کارش و بچه هاش صحبت میکرد و گفت پسره من انگلیسه اگه بخوای می تونم تو رو با

دخترم اونجا ببرم.بعد گفت:ببینم بابا اجازه میده؟یا از این بسیجیاست؟بهش لبخند زدم.خندم گرفته بود

هر دقیقه می گفت الان کجاییم. و...وسط آسمون کوه دماوند رو نشونم داد من هم هی می گفتم

نمی بینم اذیتش میکردم

داشتیم به مقصد نزدیک می شدیم که گفت:میدونی الان کی میاد دنبالم؟گفتم:کی؟

گفت:دوست دخترماینو گفت و خندید.خنده از رو لباش محو نمیشد.

سمیرا که حوصله اش سر رفته بود آروم گفت چی میگید شما؟منم خندیدم گفتم:همه جیک و پیکمونو

فهمید!این ۱:۳۰ به اندازه یه ربع ساعت بود.

منم یاد این شعر گوگوش افتادم:چه خوبه با تو رفتن،رفتن همیشه رفتن،چه خوبه مثله سایه هم

سفر تو بودن...

سرتونو درد نیارم.می خوام بگم:سفر وقتی شیرینه که همسفر خوبی نصیبت بشه.

شخصا اعتراف میکنم که همسفر خوبی نیستم ساکت منتظر می مونم تا به مقصد برسم فقط اگه از من

سوالی کنند جواب میدم در غیر این صورت حرفی ندارم.رو silent ام.

شما چه جور همسفری هستین؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت   توسط سمیه  | 
یکی از دوستان تازه از مسافرت برگشته بود،منم بجای اینکه بگم رسیدن بخیر گفتم:سفربخیر

*********************************************************************

یه روز هم عطر GIVENCHY زده بــودم،بعد یکی از پسرای فامــیل و پسرخالـم داشتن درباره عطــر حرف

میزدن،من فکر کردم ازم پرسیدن چه عطری زدی؟(توهم)سریع گفتم:GIVENCHY وایییییییی خداییش

خیلی ضایع شدم،اما اونا کلی خندیدن.

*********************************************************************

امـیر آباد (سـر کردسـتان) بودم،می خواستم واسه گیـشا تاکسی بگیـرم؛تا اومدم بگم گیشا گفتـم:سر

کردستان؟راننده یه لبخند زد:خانم اینجا سر کردستانه

*********************************************************************

بله برون یکی از دخترای فامیل بود.منزل شادوماد بودیم،هدیه ها رو داده بودن من کادو کنم(از اونجایی که

خوش سلیقه ام،همیشه اینکارا به عهده منه)یکی از هدیه ها پارچه گلبهی رنگی بود،به دختر داییم

گفتم:من از این رنگ خوشم نمیاد.اون هم گفت:این مال عروس خانمه

(یعنی واسه تو نگرفتن که نظر میدی)

*********************************************************************

یه بار رفته بودم خونه دوستم،مامان و باباش میخواستن برن بیرون.باباش بهم گفت:با اجازتون.

من میخواستم بگم:اجازه ما دست شماست،گفتم:اجازه شما دست ماست

 *********************************************************************

یه بار هم داشتم تلفنی با دوستم صحبت میکردم،گفت:ببخشید مزاحم شدم.منم عجله داشتم زود

میخواستم قطع کنم،گفتم:خواهش میشه!!بعد صدای یه انفجار خنده بلند شد سمیرا و محمود تا یه

هفته بهم می خندیدن.این دوتا فقط دنبال یه سوژه از من میگردن که بهم بخندن.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت   توسط سمیه  | 

این ایمیل تازه به دستم رسیده،گفتم بد نیست شما هم ببینید.

Night Lights of the city around the world

Brazil

Paris

Niagara Falls

Toronto

London

Singapore

IRAN

آخ ببخشيد برق قطعهOops sorry........Power Failure


 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت   توسط سمیه  | 
یه پسر خاله دارم که دست هرچی زن ذلیله از پشت بسته.مثلا تو برف و زمستون تو حیاط دانشگاه

منتظره  که کلاس های ندا تموم بشه.

یه روز رفته بود مسافرت،هر ۱ ثانیه به ندا زنگ میزد:من الان سوار ماشین شدم.

باز زنگ زد:ندا یه آقا کنارم نشسته.

دوباره زنگ زد:ندا ما حرکت کردیم.

بعد بابای ندا سربه سرشون میذاشت، میگفت:ندا یه ماشین از کنارمون رد شد،ندا ماشین بوق زد.

یا اینکه به قول دخترخالم میگه:فکر کرده اینجا هتله،میاد خونه لباساشو عوض میکنه و میخوابه همین.

همش با ندا بیرونه.یه روز خانواده ندا میرن مسافرت اما ندا به دلیل کلاسهاش نمی تونست بره.پسرخالم

رفته بود پیشش.شب محمود بهش زنگ میزنه،بعد پسرخالم گفت:محمود الان نمیتونم حرف بزنم، ندا

خوابه میترسم بیدار شه.بعد محمود تلفنو که قطع کرد،گفت:فکر کنم این بالا سر ندا نشسته به پشه ها

میگه:برید کنار ندا خوابه.

 بعد از اتمام کلاسهای ندا،ندا مجبور میشه بره مسافرت.تو این مدتی که ندا نبود،آقا مثل افلاطون شده

بود.صورتشو اصلاح نمیکرد.

نزدیکای ولنتاین بود.شازده هم تصمیم می گیــره بره پیشـــش.تو چمدون به اون بزرگی فقط یه حوله مال

خودش بود؛بقیه اش هدیه های ندا بود.هرروز که از سرکار میومد خونه یه کادو  واسه ندا خریده.طفلی تو

فامیل تابلو شده.

یه روز آقا خیلی سرحال بود من و سمیرا و خواهرشو دعوت کرد بریم رستوران.(سرحالیش به خاطر این 

بود که فردا میخواست بره پیش ندا)رفتیم رستوران ایتالیایی تو خیابون جام جم.سر شام کلی میگفت و

میخندید.سمیرا با شیطنت گفت:جای یه نفر اینجا خالیه.دخترخالم گفت:تو نگران نباش.بعد پسرخالم به

سمیرا گفت:اون میزی که تو گوشه ست،جای همیشگی من و نداست

بعد اومدیم پاساژ پایین.داشتیم ساعتها رو نگاه میکردیم،آقا از هیچ ساعتی خوشش نیومد بعد با غرور

گفت:فقـط یه ساعت خوشگل دیدم که اونم واسه نــدا گرفتم.بعد یه box خرید که خیلی بزرگ بود.بهش

گفتم:به نظر من تو برو تو این جعبه بعد روبان هم میزنیم می فرستیمت پیش نــدا،ندا هم جعــبه رو باز

میکنه تو میگی ولنتاین مبارک

اومدیم خونه همه هدیه ها رو تو جعبه چید.کلی هم یونــولیت ریخت روی کادوها.مـثله بچه ها ذوق زده 

شده بود.

                     امااز شوخی گذشته،هردوشون بچه های خوب و دوست داشتنی اند. 

حالا میرسیم به محمود خان:

چه سبدی!یه سبد توش یه خرس،عطر،شکلات و کلی چیزای فانتزی دیگه.

تو دیگه چته؟حالا میگیم اینا اولین سال عقدشونه،تو زن بگیری چیکار میکنی؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت   توسط سمیه  | 
بعد از مدتی،یه وبلاگ پیدا کردم(الهام عزیز) که همه آهنگ سریالها و کارتونها توش بود.فضای این وبلاگ

شادی و بی خیالی رو به من هدیه کرد؛وقتی پیداش کردم،از خوشحالی گریه ام گرفته بود.

وقتی بچه بودیم،بزرگترین مشکلمون صبح زود بیدار شدن واسه رفتن به مدرسه بود.اما حالا مســــائلی

مثله:کنکور،دانشگاه،سیاسی،ازدواج و ... فکرمونو مشغول کرده.هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی دیدن

عکسای کارتونی حسرت بشه.وقتی این آهنگای کارتونا رو دانلود کردم و گوش دادم،احساس کردم بچه

شدم،نمیدونم چطور احساسمو بگم.یه حالت ناراحتی و شادی و گریه و خنده که چرا دورا شیرین کودکی

تموم شد

                                 

                                     

یه روز قرار بود بی بی واسه معلم مجید ژاکت ببافه.بی بی کاموای جیگری رنگ میخره.

مجید:بی بی کوجا بودی؟ -هیچی،رفتم کاموا بخرم واسه موعلمتون

مجید:بی بی این چه رنگی یس؟ -چی شه؟ مجید:بی بی این به موعلم اینشامون نیمیخوره.

بی بی:مگه موعلم ایملا و اینشا داره؟ مجید:این با موعلمای دیگه فرق می کونه بی بی.نه بی بی جون

این به موعلم علوممونم نیمی خوره،چه برسه موعلم اینشا

                  

آقای راننده آقای راننده یالا بزن تو دنده برو به سمت تهرون میخوام برم تلویزیون

من میشم همکار مجرییییییییییی همدم و همراه مجریییییی میگیمو میخندیمو شادیمو سرخوش....

(لطفا با آهنگ بخونین)وای چقدر این شعرو دوست داشتم.

                                         

ملوان زبل همیشه اسفناج میخورد.دوم دبستان که بودم،امتحان ورزش داشتم.محمود هم گولم زد گفت:

مثل ملوان زبل اسفناج بخور که قوی بــــشی.با اینکه از اسفناج بدم میومـــد،با خوشحالی گفتم:راست

میگی؟اما اسفناجو خوردم بالاخره.به خودم تلقین میکردم که مثل اون قوی شدم.

                

خدا میدونه چقدر این کارتونو دوست داشتم.اون موقع ۸-۹ سالم بود.همیشه فکر میکردم من بتی هستم

و چون سمیرا از من کوچکتر بود،اونم ساراست.البته بتی مریض میشه و میمیره.

                         

ولی خدایی خالی بندی تو این کارتون کم نبود!سوباسا وقتی میخواست گل بزنه،به کاکرو فکر می کنه و

میگه:من تورو شکست میدم.خلاصه توپه ۱۰۰۰ چرخ میخورد خودشم میپرید تو آسمونا بعد گل که میزد

اینقدر قوی بود که توپ تو شکم دروازه بان میرفت و جفتشون با هم  تور رو پاره میکردن!!!!

                                      

امان از دست ایکیو سان،اینقدر روی من تاثیر گذاشته بود که فکر میکردم وقتی میخوام فکر کنم،حتما باید

مثل اون باشم.بخاطر همین،۴زانو روی زمین مینشستم و چشامو میبستمو صدای تیک تاک در میووردم

          

خانواده دکتر ارنست:یه روز یه درخت بزرگ بزرگ پیدا میکنن و بالای اون درخت با چوب خونه درست کردن

وای خداجون چقدر از دیدنش لذت میبردم.

                 

گوری انگوری هم با اون هیکل گندش رو ماشین می نشست و همه جا می رفت.

                    

اینم که حرف نداره.همیشه در تعجب بودم که چطوری موهای جودی مثل سیخ تو هوا ایستاده.

                                 

استرلینگ و رامکال برای ساناز عزیزززززززززززززززز

                               فقط میتونم بگم یادش بخیر...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت   توسط سمیه  |