تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
رنگها:آبی آسمانی،آبی نفتی،آجری،اخرایی،ارغوانی،آلبالویی،بادمجانی،برنز،بژ،بلوند،بنفش،پرکلاغی

پسته ای،پوست پیازی،جــگری،خاکســتری،خرمــایی،دارچیــنی،ذغالی،دودی،طلایی،زرشکی،زیتونی،

سدری،سرمه ای،شیری،صورتی،کرم،عسلی،فیروزه ای،لیمویی،نقره ای،یاسی و...

پرده ها و طیف های گوناگونی از هر کدام از رنگ ها وجود دارند که با افزودن واژه های"روشــن،تــیره،تــند

سیر،مات،کمرنگ،پررنگ،مایل به،باز،کدر،متالیک و ..."نامگذاری می شوند.

سیاه:سیاه رنگ مطلقی است که در فراسوی آن،زندگی تمام می شود.سیاه یعنی نشانه ترک عشق.

طرفــداران سیاه زیاد هم ناامیــد نشوند چون از طرف دیــگر سیاه نمادی از آبرومندی و شرافت است.مثل

ماشین های شیک و باکلاس که معمولا سیاه و براق اند.

سفید:این رنگ در فرهنگ و جوامع مختلف معنای خاصی دارد.مثـلا در ایــران نماد شـادی و خوشبخـتی

است؛در حالی که در کشورهای دیگر از این رنگ برای نشان دادن روحانیت و عزاداری استفاده می شود.

قرمز:شلوغ و پرسرو صدا،عاشق،برون گرا،پر از شوق و زندگی.

آبی:مورد احــترام،آرام،دوســت داشـتنی،احسـاساتـشان را خـوب کنــترل می کنند،ویژگــی آنها صلـح و 

مهربانی و هماهنگی.

سبز:آدمهای مذهــــبی،مضــــطرب،اصـــلاح گر،علاقه زیادی به نصیحـت کردن دارند.کوشــش و پشـــتکار

عجیبی دارند.

زرد:منتظر خوشبختی های بزرگ،توسعه طلب،معمولا بلند پرواز،اهل اختراع،آرام و قرار ندارند.

بنفش:دارای ذوق عارفانه،صمیمی.

نارنجی:اهل مسابقه،سلطه طلب و سرشار از آرزوهای دور و درازند.        

      

رنگ و انتخاب رنگ،مبحثی است مهم.رنگ ها شخصیت آدمی را نشان میدهند.

در البســته، لوازم آرایشــی و ... رنگــها از محدودیــت خارج اند و بســیار گسترده اند.طــوری که گاهــی

 در  هنگام انتخاب دچار شک و تردید می شویم که کدام را برگزینیم.

هر رنگــی ویژگــی دارد مــثــلا برای لبـاس رنگ مشـکی فرد را لاغرتر نشان می دهد.یا رنگ  روشنی که 

بر روی دیواری است آن فضا را بزرگتر نشان می دهد. 

پوشیدن لباسی با رنگ متناسب با پوست و رنگ موی شما باعث می شود سالم،سرحال و زیبا به نظر

بیاید.

رنگ لباس مناسب

شـايد بـراي شـما اتفاق افتاده باشد كه دوستتان را ديده باشيد كه پيراهنی صورتی به تن كرده و توسـط
 
اطرافيان مورد تحسـين، تـمجـيد و تـوجه فـراوان قـرار گرفته باشد. شما نيز به تبـع او تصـميـم گرفتـيـد كـه
 
 پيراهنی به همان رنگ تهيـه كـرده و بـر تن كنيد. اما بعد از اينكار مورد تمسخر و ريشخـنـد ديـگــران قــرار
 
 گرفـــته و همان نگاهــهای پيشين نيز از شــما برگــردانـده شـد و در نتـــيجه آن ها را از تـــــن درآورده و 
 
لباس هـای مــــشكی، آبـی و خاكــســتری قبلـی خـود را پوشيديـد. اگر می خواهـيد بدانيــد كه چرا آن
 
پيـراهن صورتی مناسب شمـا نبود و چرا اين به آن معنا نـيست كه ديـگر نـبايد لـباسهای رنـگی بپوشيد،
 
به ادامـه مـــقاله توجه كنيــد. رنـگ پوست شـمـا چه تيره باشد،چــه روشن وچه درميان اين دو، ميتوانيد
 
 رنگی مناسب برای لباس خود انتخاب نماييد.

پوست های تيره

افراد تيره پوست معمولا دارای چشمان و مــوهای مشكی يا قهوهای تيره می باشند كه در اين صـورت
 
بايد لباسي را انتخاب كرد كه با رنگـهاي تـيره مـغايرت داشـتـه بـاشـد. اين مغــايرت چهره را از يكنواختی
 
بيرون آورده و باعث جذابيت بيشتر می گردد.

رنگهاي مناسب براي اين گروه:صورتی،سفید،خاکی،آبی ملایم،طوسی روشن.
 
رنگهای نامناسب این گروه:مشکی،قهوه ای تیره،فیروزه ای،سبز یشمی،قرمز تیره.
 
اگر جزء اين دسته افراد هستيــد از پوشيدن لباس با رنــگ های گرم و تيره خــودداري كنيد. از آنجايی كه
 
 رنگ مشكی و آبی تيره مــعـــمولا" به عنوان لبـــاس رسمی كار در نظر گرفـتـــه شده و نــمي توان بطور 
 
كامل  آن را كنار گذاشت، لذا ســعي كنيد بكارگــيری آن ها را به حداقل رسـانده و فقط در صــورت لزوم از
 
 آنها استفاده  نماييد.
                        
طیــف رنگ ها بسیار گــسترده است. از نقاشی گـرفته تا دکوراسیون منزل... به رنگ بستــــگی دارد؛در
 
 اینجا به صورت مختصر مواردی ذکر شده و موشکافی هر مورد نیازمند آپ های جداگانه است.
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت   توسط سمیه  | 
از کجا شروع کنیم؟...از ظرف شروع می کنیم.ظرف های سفالی صرف نظر از محتویات با نقشی که در

ذهن همه ایرانی ها از کاسه لعابی و...وجود دارد،خیلی همخوانی دارد.این پدیده هم نوستالژیک است و

هم اشتها برانگیز حتی اگر غذایی فرنگی مثل پاستا در آن سرو شود.

     

متاسفانه طی سال های زیادی که ما به سمت مدرنیته رفته ایم،خیلی از چیزهای خوبمان را فراموش

کرده ایم.خیلی وقت ها فکر می کنیم ظروف جدید،حتما غذای خوشمزه تری هم دارند.

در ایران با توجه به ذائقه مردم مخلفات خیلی نقش دارند.در خیلی موارد اصلا مهمتر از غذا هستند.

سالاد،ترشی،ماست،سبزی خوردن،زیتون و...در ضمن در ذائقه ایرانی چینش این مخلفات آنقدرها هم

مهم نیست بر عکس در غذاهای غربی یک بشقاب غذاست که چیدن و قیافه و شکل این بشقاب خیلی

مهم است.آنقدرها چیز دیگری روی میز نیست،یک بشقاب است.نمایش آن خیلی مهم است.

غذا برای همه مهم است،اما نکته این است که ما یکسری چیزها را از دست داده ایم،اینکه چند ساعت

آشپزی می کنیم و ۱۰ دقیقه ای می خوریم.غذا خوردن سنت و آدابی دارد.البته درست کردن غذای

ایرانی که واقعا خوب و جا افتاده بشود،دو،سه ساعتی وقت می برد.مادر غذا می پزد تازه خیلی جاها که

مادر هم کار می کند و خانواده هم می آیند تند تند می خورند و می روند دنبال کارشان.هل می زنیم که

بخوریم و بدویم دنبال کارمان اهمیت برای غذا قائل نمی شویم،همیشه تلویزیون روشن است و همه هم

به آن توجه می کنند همین باعث شده کسی به غذا توجه نکند.غذایشان را می خورند و حواسشان به

تلویزیون است.انگار نه انگار یک نفر ساعت ها زحمت کشیده و این غذا را تهیه کرده. و حتی دیگر آن

تشکر واقعی هم اتفاق نمی افتد.

     

بهتر است کمی از گوشت و کباب فاصله بگیریم.از این چرب و چیلی ها هم کم کنیم.زندگی عوض شده.

این دود و دم و ورزش نکردن و... باید دلیلی باشد تا رژیم های غذایی مان را سبک تر و سالم تر کنیم.

راز غذای خوب:راز غذایی خوب"عشق" است اگر عاشق چیزی باشی که داری درست می پزی و فکر و

دلت به این غذا باشد،شک نکن که خوشمزه می شود.

خیلی از آدم هایی که تا حدودی چاق هستند از خوردن غذا لذت نمی برند و همه اش فکر و عواقب

هستند.

ما ایرانیان در مقدار غذا خوردن دنیا رکورد داریم.حدودا با آمریکایی ها برابریم.آنها پلو نمی خورند ولی

سایز های غذایشان وحشتناک است. 

و اما رذل ترین غذا،غذاهای فست فود است.که اگر به همراه مخلفتاش سرو شود حدود ۱۵۰۰کیلو کالری

به بدن میرسد.۱۵۰۰کالری برای مصرف روزانه است نه تنها برای یک وعده.

                             

اما با وجود این حرف ها هیچ چیزی نمی تواند برای خوردنش جلودارم باشد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت   توسط سمیه  | 
اسباب بازی ها نقش مهمی در شناخت کودکان از محیط اطراف دارند. 

 والدین می توانند از طریق بازی خیلی از مفاهیم اخلاقی، اجتماعی، تربیتی و عادت های رفتاری را به

کودکان یاد دهند. بعضی از خواسته ها و انتظارات والدین متناسب با توانایی ها و مراحل رشد کودک

نیست؛ کودکان پیش از رسیدن به سن سه و نیم تا چهار سالگی نمی توانند اشیاء را مرتب بچینند زیرا

 قدرت سازماندهی آنان برای مرتب نمودن، تقسیم بندی و جدا ساختن مجموعه ها کافی نیست.

دخترکان به عروسک و پسرکان به ماشین علاقمنداند.عروسک ها که نقش دختران خانم کوچولوها را

دارند،فقط به داشتن عروسک قانع نیستند و خواستار وسایلی مانند یخچال،چرخ خیاطی،ظروف مختلف

و... هستند.اسباب بازی ها می توانند در انتخاب شغل کودکان نقش بسزایی داشته باشند و آنها را

هدف مند می کند.مثلا با استفاده از وسایل مربوط به دکتر بازی،علاقه دارند در آینده طبابت کنند.

در گذشته عروسک های باربی خیلی مد بود.به دلیل داشتن زرق و برق بسیار دوست داشتنی اند.

      

 وقتی شرکت سازنده این عروسک ها مشاهده کرد که فروشش افزایش یافته آدامس باربی را نیز روانه

بازار کرد.درون آدامس ها کارتی از باربی بود که باربی مایو به تن داشت.درون پاکت آدامس لباس،کفش،

عینک،کلاه و... بود که دختر بچه ها می توانند با خرید آدامس های بیشتر وسایل بیشتری را به دست

آورند و بر روی بدن باربی قرار دهند.

           

که در این کار تبلیغاتی هم بسیار موفق بودند.

بعدها این عروسک ها به صورت قاچاقی وارد ایران شد.ایران تصمیم گرفت عروسک هایی تهیه کند که

هویت اسلامی داشته باشد به نام سارا و دارا.

برای این خواهر و برادر داستان نوشتند که مثلا پدرشان دبیر جغرافیاست و این لباس هایی که نماد

شرقی مختلف پوشیدند یعنی سفر به نقاط مختلف ایران است.

            

اما هزینه این عروسک ها نسبت به باربی خیلی بالاتر بود.

بازیهای فکری در پرورش ذهن کودکان نقش مهمی دارد.مانند بازی پازل.برای چیدن آن کودک به فکر میرود

که قطعات را چطور بچیند.

               

نقش عروسك:یكی از نیازهای اساسی كه باعث گرایش كودك به عروسك می شود، میل به داشتن هم

 صحبت است. عروسك برای كودك یك شخص محسوب می گردد و با او رابطه اجتماعی برقرار می كند.

ضمن این كه كودك با توجه به این كه مسئول عروسك شناخته می شود ، در مسیر رشد مسئولیت

 پذیری و خلاقیت اجتماعی ، قرار می گیرد.

 

                                       

    

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت   توسط سمیه  | 
زیور آلات شامل طلا،نقره،تیتانیوم و...هستند.که طلا دوام بیشتری دارد.اما ممکن  است گاهی اوقات در

طلا طراحی ایده آل را نیابیم.

می خواهم زیور آلاتی را معرفی کنم که اگر چه مانند طلا ارزشمند نیستند،اما در زیبایی چیزی از طلا کم

ندارند.برای هدیه دادن بسیار مناسب اند،چون این شرکت ها هم برای آقایان و هم خانم ها ساعت و...

طراحی می کنند.

      

      

معروفترین مارک ها:امگا،رادو،لونژین،سواچ و تیسوت که در دهه ۱۹۸۰ ارائه شد.و به علاوه سرتینا،سی

کی،میدو،فینک فلاک دیگر مارک ها هستند.

شارل فلیسین تیسوت که به اسم داگت که نام کامل اوست شناخته می شود و در سال ۱۸۰۴ به دنیا

آمد که حرفه او ساخت قالب های طلا است یعنی او هم طلاساز است و هم مکانیک قالب ساعتهای

جیبی، می سازد.

یک ساعت شیک دیگر محصول سواچ که برای هدیه ولنتاین طراحی شده است.

  

 بندهای رنگی،تازگی خیلی مد شده است.مشکی و طلایی،کنتراست خوبی را در این گردنبند ایجاد

 کرده اند.

               

سرویس زیبای دیگر...

                    

این هم که ساعت خودمه

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت   توسط سمیه  | 
سلام بر ماه رمضان و سلام بر حرمت نگه دارندگان این ماه عزیز.

دنیای امروز بیش از یک میلیلارد مسلمان دارد که صدها میلیون نفرشان،این روزها آماده ی روزه گرفتن

 می شوند.حال به مناسبت این ماه یکی،دوتا از خاطره هایی که در این ماه برایم رخ داده را می نویسم.

از کودکی این حس کنجکاوی که چطور می شود از صبح تا مغرب چیزی نخورد،ذهنم را مشغول خودش کرده بود.

بزرگتر که می شوم،تصمیم می گیرم که همانند دیگران روزه بگیرم؛همه به من می گویند روزه ات قبول،التماس دعا

حس خوبی به من دست می دهـد؛اما الان که چشــمانم را باز می کـنم،می بینم روزه آن نیسـت

که تنـها چـیزی نخوریم.روزه یعنی به استقبال روزهای عبادت و شب های ضیافت رفتن.

اما متاسفانه من حتی نمازهایم قضا بود فقط منتظر وقت افطار بودم.

یک روز که خسته و گرسنه از مدرسه به منزل می آمدم،می بینم کسی در منزل نیست؛به خودم

میگویم :خوب الان وقت چیست؟

میرم سراغ یخچال چشمم به بشقاب کباب می افتد. من هم  گویی یک سالی است که غذایی

نخوردم.بشقاب کباب را جلویم می گذارم و با اشتهای زاید الوصفی شروع به خوردن می کنم.

 با اینکه کبابها سرد بود،اما  برای من خیلی دلپذیر بود.

برای اینکه ضایع بازی نشود،یکی دو عدد از کبابها را باقی می گذارم و میروم پی کار خودم.یادم میاد خیلی

 هم بی خیال بودم انگار نه انگار روزه ام را خوردم.(خدایا خودت بنده ی نادانت را ببخش)

مامان هم که ماشاا... باهوش،ماجرا را فهمید؛ اما شب خانواده سوژه ی خوبی برای خندیدن پیدا کردند.

روزهای دیگر هم به بهانه ی درس خواندن در اتاق را بر روی خود می بستم و بخور بخور...

            

                                          ماه  رمضان  بر  شما  مبارک  باد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت   توسط سمیه  | 
امروز توی دفترچه کوچکم می نویسم که می خواهم عوض شوم.توضیح نمی دهم که می خواهم چقدر

عوض شوم،یا چه چیزهایی از خودم را می خواهم عوض کنم.

صبح زودتر از خواب بیدار می شوم،نه به خاطر اینکه درس بخوانم و نه به خاطر اینکه کارهای نیمه تمامم

را انجام دهم،برای اینکه بیشتر در بیداری زندگی کنم و لحظه های بیشتری را ببینم.

یک مزه جدید را امتحان می کنم.من آدمی هستم که خیلی کم به سمت چیزهای امتحان نکرده میروم.

 اما این یکی هم جزو همان برنامه عوض شدن من است.امروز برای اولین بار انبه می خورم.مزه عجیبی

دارد.اما عجیب تر از آن برای امتحان کردن یک چیز به این جدیدی است.دهنم گس می شود.شادی 

عجیبی می دود زیر پوستم.این برنامه هر روز من است:انجام دادن یک کار جدید،هر چند بسیار کوچک

حتی در این حد که روی شیشه ماشین با انگشت چیزی بنویسم که فقط خودم بتوانم بخوانمش.

                                        "تا تو با منی،زمانه با من است." 

یک پسر کوچولو برایم دست تکان می دهد.کوچکتر از آن است که جمله مرا خوانده باشد.اما فکر می کنم

جوابم را گرفتم.خوب است آدم دوستای زیادی توی دنیا داشته باشد حتی اگر نامش را نداند.مثل این

پسر کوچولو که با دست تکان دادن با من دوست شد.

تنها کسی که می شود  با او از همه صمیمی تر بود و دوستی عجیب و غریبی هم داشت خود خداست.

خدا یک جور دوستی متفاوت که پر از علائم و نشانه هاست.یکی از برنامه های عوض شدن من در این

 روزها پیدا کردن این نشانه هاست.

امروز از خانه بیرون می آیم پاشنه کفشم می شکند.خم می شوم و با غصه وسط پیاده رو کفشم را

می گیرم دستم و با جوراب می ایستم روی آسفالت.نگاه می کنم به آسمان.به همان باور همیشگی که

یعنی خدا آن بالاست و با چشمهایم بهش می گویم:"اینجور یاس دوست صمیمی غیر منتظره؟"

تا سرم را بلند می کنم دو تا ماشین می کوبند به هم.درست وسط خیابان.درست همان جایی که

ممکن بود اگر پاشنه کفشم نشکسته بود من الان همان جا بودم.احساس له شدگی دارم در عین حال

احساس پرواز.ماشین ها که می خورند به هم کسی آسیب نمی بیند.ولی من اگر وسط خیابان بودم

می توانستم الان درست بین آن دو ماشین باشم.رویم نمی شود با همان باور همیشگی که یعنی خدا

آن بالاست به آسمان نگاه کنم و بگویم:"دوست من شکرت"

توی قلبم از او تشکر می کنم و توی دفترچه ام اولین نشانه را یادداشت می کنم.این اتفاق برای من مثل

یک پیام بزرگ است،پیامی که در اولین روز صمیمی شدنمان به دست من می رسد.

اول از طرف او!

                     

                                           "نگاهم کن و تنهایم نگذار!"

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور 1387ساعت   توسط سمیه  | 
صبح روز یکشنبه ۲۷/۵ رفتیم مسافرت عصر  برای خرید و گشت و گذار به  پاساژهای مختلف  رفتیم.
   
عروسی پسرخاله گرامی در پیش بود از این جهت فامیلهای دیگر که ساکن اون ورن هم بودن  تشریف
 
  آوردن جمع جمع بودیم حتی اونهایی که خیلی دور بودن و توقع نداشتم بیان.و یکی از آنها که
 
 دختر عموی مامان بود تازه از مکه مکرمه بازگشته بودند و برایشان یک جشن حسابی  گرفتن و سفره
 
بپا کردن .بعد از اتمام جشن محتوای سفره را روی سر کلی دختر دم بخت خالی کردند به  نیت پیدا کردن
 
شاهزاده ی سوار بر اسب سفید!
 
ما هم بی نصیب نماندیم و زمانی که می خواستیم از این اوضاع فرار کنیم سفره را با یک عملیات
 
انتحاری  محکم بر سر مبارکمان کوبیدند(فکر کنم تا سال دیگه دختر تو فامیل نمیونه  و البته هیچی
 
 نشده یکی در حال ازدواج کردنه!)
 
سه شنبه حنابندون  بود و از آنجایی که  دستی در هنر عکاسی و فیلمبرداری داریم  و فیلم عقد سال
 
 گذشته را من و سمیرا  به شیوه ی زیبا ساختیم و کلی در فامیل معروف شدیم این  بار هم این  کار بر
 
دوش ما افتاد.
    
 
پنج شنبه هم روز عروسی بود و از ساعت 11 به همراه تنی چند از افراد شوخ و شنگ وارد آرایشگاه
 
شدیم و این جمع کلی مسخره بازی در آوردند (خوبه که آرایشگره از خلواره های  این جمع باخبر بود).
 
بعد از آن ساعت 4:30 به خانه رسیدیم و با عجله ی هرچه تمامتر شروع به آراستن خود کردیم.
 
خانم فیلمبردار(خودم) با سرعت نور آماده شد و راهی فیلم گرفتن شد. 
 
       
          
عروسی در یک باغ زیبا برگزار شد به همراه گروه مفرح ارکستر که سه تا خانم خوش برو رو  آواز خواندند.
 
هنگامی که عروس خانم بخاطر جدایی از پدر و مادرشان اشک ریختند بغض گلویمان را چنگ زد و قطرات
 
اشکی هم از چشم ما جاری شد.
 
جمعه شب هم به همراه  عروس و داماد ،سمیرا و داداش های گرامی شام دور هم بودیم.
 
شنبه صبح هم نخود نخود هر که رود خانه ی خود...
 
(چون مسولیت فیلمبرداری رو قبول کردم بیشتر نگران بودم میترسیدم نتونم از کاری که بر عهده گرفته
 
بودم بربیام. خوش گذشت اما نه به خوشی جشن عقد)
 
الان که به عکسهای عروسی نگاه میکنم به عکس خواهر عروس برمیخورم بغض خفم میکنه چون
 
بهش بورسیه دادن دیروز به کانادا رفت.هنوز هیچی نشده دلتنگشم دلم واسه مامانش میسوزه که یکی
 
 از دختراش ازدواج کرد اون یکی هم کلا از اینجا رفت.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت   توسط سمیه  | 
پنجم دبستان که بودم،موضوع انشای ما این بود:"دوست دارید در آینده چه کاره شوید؟"

اغلب معلم هایی که داشتم خوش رفتار بودند و من از این جهت همیشه دوست داشتم معلم بشم.این

رویا تا اول دبیرستان با من بود.چون در سال اول دبیرستان دبیرمون خیلی خوب بود خیلی هم ناز بود

و من مطمئن بودم دبیر ریاضی میشم.

                                    

وارد سال دوم که شدم دیدگاهم تغییر کرد.یه روز که مریض بودم،به دکتری مراجعه کردم که هرچی از شوخ

بودن و باحال بودنش بگم،کم گفتم.منم تصمیم گرفتم که در آینده پزشک بشم!

با اینکه رشته ام ریاضی بود اما دیگه تغییرش ندادم.کارهای زیادی مد نظرمه؛با اینکه در حال حاضر معمار

-ی میخونم و این رشته رو خیلی دوست دارم،از طرفی از مهمانداری خوشم میاد فکر کن سمیه مهماندار

                    

به روانشناسی هم علاقه شدیدی دارم ولی اگه شغلها رو بررسی کنیم،می بینیم که هر شغلی توانایی

و دقت خاص خودش رو می طلبه. یک سری کار هســـت که اگر چه کمی سبک جلوه میده اما درآمد 

بالایی داره،مثل آرایشگری.

                                           

یک کار دیگه هم هست که در عین زحمت فراوان،خیلی ها نمی پسندند:مثل رفتگر؛رفتگر زحمتکش ۵

صبح تو خیابون جارو میکشه،از خوابش میگذره تا یه جایی تمیز باشه.شب هم خسته و مرده،دیر وقت به

خونه بر می گرده.

یا اینکه میبینیم دکترهایی که نامی هستند؛این نامی بودنشون از کجا سرچشمه میگیره؟از زحمتهایی

که برای درس خوندن و ترقی کشیدند.خودشون خواستن به موفقیتی برسن چون هدف داشتند.

شغلهای پردردسر فراوان دیگه هم هست، مثله بازیگــــری و خواننـــدگی.یه بازیگر راه جــدایی رو از سایر

شغلها انتخاب کرده.وقتی هم که معروف بشه به راحتی نمیتونه تو خیابون قدم بزنه یا با خودش خلـــوت

کنه،حتی اگه مشکلی داشته باشه،باید دائما یه لبخند روی صورتش نمایان باشه تا مبادا به طرفدارانش

بربخوره.خوانندگی هم همینطور؛باید کلی روی صداش کار کنه.از حنجرش با قدرتی که داره شعرو فریاد

کنه.گاهی وقتها ساز بزنه.از جونش مایه بذاره که هم صداش موردپسند باشه هم شعرایی که می خونه

قابل قبول باشه.

خلاصه:باید واسه هرکاری تلاش کنیم و زحمت بکشیم،هرکاری سختیهای خودشو داره.فقط منتظر فرصت

خوب نباشیم،لحظه لحظه های زندگی ما میتونه یه فرصت طلایی باشه واسه موفقیت بیشتر.

پ.ن:یک نفر نظر خصوصی داده :چون نازی مردم واسه همین میان بهت نظر میدن.اینو من نمیگم همه

میگن!!!من میخوام بدونم شما با همه اینهایی که میان اینجا نظر میدن،در ارتباطی؟؟

این روزاها نظرای چرت و پرت خصوصی زیاد میاد.کسی مجبور نیست بیاد اینجا سرک بکشه و بی

شرمانه به خودش اجازه بده هر حرفیو بزنه.مطمئن باشین من اگه عکسمو بردارم،دوستای من ثابت اند و

 مجددا میان و با نظرای سازندشون به من کمک میکنن.

از تک تک دوستانم :مونای گلم،سمیه مهربان،علی عزیز،سارا جان،سمیرا وروجک،از شراره ،آذین،محمد

ساناز مهربانم،سپیده جون،نسیم باهوش،ترنم دوست داشتنی،سحر جووون،حاجــــی شیرازی،امین،

رویای گمشده،گیس بریده کمال تشکر دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت   توسط سمیه  |