۲۲سالمه تو این دوران یک روز از خواهرم سمیرا جدا نشدم.سمیرا برای کلاس های کنکور به تهران رفت.
حالا حالا ها هم نمیاد.نمی تونم تحمل کنممممم.
الان فرودگاه هستند من طاقت نیوردم برم اما خونه رو از گریه رو سرم گذاشتم.اینجا هم نه فامیلی
نه حتی یک دوست صمیمی.دارم دق می کنم.
واسم دعا کنید خیلی زود این دوری برام عادی بشه.
نمیتونممممم![]()
![]()
![]()
از این به بعد کمتر آپ می کنم.اما به همتون سر می زنم.پس اگر در حضورم در وبلاگ های زیباتون تاخیر
داشتم، از من نرنجید.
از همه ی شما دوستان عزیز به خاطر حضور پرمهرتون سپاسگذارم.![]()
![]()
در واقع نیــروگاه اتـــمی در آنجا قرار داشت و همه خارجی های روس ساکن آن منطــقه هستند)برویم.نیــــروگاه اتمـــی
خــــیلـــی دوربــــود بخـــــاطر هـــمــین نــــمی شــد تنــها بــــریــم.بــــه آقــای داداش گفـــــتم
همراهـــمون بیا بی تو خوش نمی گذره(ما میخواستیم یکی ما را برسونه مخ زنی می کردیم
).
گفت من رو سیا نکن اما بعد از کلی ناز کردن تشریف آوردند.
ساعت ۱۴ راه افتادیــم بعد از ۴۵ دقیقه رسیــدیم رفتــیم تو آب ســحر تو آب نمــیومد من
هم خیــسش می کردم
سارا هم صدف جمع میکرد.داداشی هم که میان ۴ تا دختر کیف کرده بود
خرچنگ گرفته بود دستش و دنبالمان می دوید.دیدیم یک ماشین دیگه هم اومد سحر و سارا به طرف
اماشین رفتند سلام و حوال پرسی می کنند(دخترخاله های مامان شان بودند)با آنها هم آشنا شدیم.وقتی
می خواستیم برگردیم منزل این داداشی ما که شیطنتش گل کرده بود گفت می خوام از این ماشینه
(فامیل سحر) جلو بزنم.آنها از پایین رفتند ما از بالا از روی شن ها رفتیم.دیدیم ماشین تکون نمی خوره
فقط چرخهاش می چرخه شیشه های ماشین را هم پایین کشیده بودیم وقتی چرخها می چرخیدند
هر چه شن بود تو ماشین اومد(ماشین بیچاره مثلا صبح کارواش بود).
پیاده شدیم .یه زیرانداز تو صندوق عقب بود که گذاشتیم زیر چرخها،زیرانداز جر خورد .
هم خندمون گرفته بود هم گریه؛آفتاب هم داغ بود.
یه موتوری که ۳ تا پسر سوارش بودند مثلا برای کمک اومدن طرفمون همش می خندیدند.
از هر طرف که نگاه می کردیم واسه کمک میامدن طرفمان از کسی هم کاری بر نمیامد.سرم را برگردوندم
یک جمعیت که حتی از ۱۰ نفر هم بیشتر بودند اومدن سراغ ما.یکی که هیکلش دقیقا مثل رضازاده بود
نمیدونم جادوگر بود چی بود تا این اومد از جلو ماشین را بالا گرفت یکی هم پشت فرمون نشست به
سرعت نور همه چی درست شد.من هم همچین از دست فرمان پسره کلی کیف کرده بودم.بعد همه
دست زدن بعضی ها هم سوت زدند خدا را شکر به خیر گذشت.
در کنار این ساحل برای روسی ها جایی درست کردند که می توانند به همراه همسرانشان آزاد شناکنند

تو ماشـــین بودیم در حالی که از کنــارشان رد می شــدیم از لابه لای این دیوار فلزی که سوراخ های
کوچکی داشت با چشم های خندان شروع به دید زدن کردیم.آقای داداش گفت بابا شما که از ما پسرا
هیزترید
سارا هم برای اینکه کم نیاره گفت:می خواستیم ببینیم مملکت واسه اینها چی کار کرده![]()
اردیبهشت ۸۶ در بوشهر
عقیده
شیوه زندگی
سر وقت بودن
ارتباطات
وضعیت خیابان ها در روزهای تعطیل
جشن و میهمانی

در رستوران
مسافرت
رویارویی با مشكلات
سه وعده غذای روزانه

حمل و نقل
دوران كهنسالی
حال و حوصله ، آب و هوا

رئیس

صف