تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
پنجــشنبه ها هندسه  داریم اســتاد نگو زلزله بگـــو اولین روز در آخر وقت از شرایط کلاسش  گفت کلی

 دلم لرزید که اگر یک ثانیه هم بعد از اون وارد کلاس شدیم اجازه  دخول به کلاس را نخواهد داد.

 من هم از ترسش یک ساعت زودتر سر این کلاس میرم.

روزی که باهاش کلاس داریـــم مثل روزی که امتحـــان داریم درســـش رو می خونــم.سه هفته پیــش که

می خــواستم برم سر کلاس دیدم در کلاس بسته است رفتم تو دیدم وایییی چه خبره بچه ها همه آروم

نشستن نفسشون هم در نمیاد استاد هم در حال تدریسه وای من سکته کردم.استاد با انگشت اشاره

کرد یعنی بیرون.رفتم بیرون درو بستم نگاه ساعتم کردم خدایا به موقع اومدم یعنی ساعت کلاسی تغییر

کرده و من نمــی دونم؟هزار تا فکــر کردم.دیدم یکی از بــچه ها مثل کلاه قرمزی خوشحال داره میاد.گفت:

سلایمممممممم پس چرا تو کلاس نیستی؟(دقیقا به همین خوشحالی)

جریان رو تعریف کردم.دیدم کم کم بچه های دیگه هم دارند میان ۸ نفر شدیم.کلاس که تموم شد یکی از

آقایون بهم گفت:ساعت کلاسیش عوض شده شما خبر ندارید؟گفتم نخیر.

رفتم پیش استاد،اســتاد من خبر نداشتم.گفت دیگه غیبت رد کردم.گفتم خواهش می کنم من که تنها

نیستم ۸نفریم.گفت خیلی خوب. به سلامتی به خیر گذشت.

هفته بعدش بهم گفت: پاشو بیا پای تابلو من هم خوشحال بودم از اینکه درسم رو خوب بلدم.یک سوال

داد به بچه ها هم گفت:کسی به تابلو نگاه نکنه هر کی واسه خودش حل کنه از اونجایی که این سوال رو

شب قبلش تو جزوه که داده بود خونده بودم به سرعت نور حلش کردم.خیالم راحت بود.بچه ها هی

 از استاد کمک می خواستن.از طرفی هم استاد طوری رفتارمیــکنه که احساس می کنی نکنه  مسئله 

رو اشتبــاه نوشتی.نیم ساعت پای تابلو ایستاده بودم.استاد هم بالا سر بچه ها بود دیگه خسته شدم

گفتم تشریف میارید ببینید چی کار کردم؟

اومـــد گفت: خوب تا اینجا درسته پس نیمسازش کو؟گفتم:این نیمساز نمی خواد.بچه ها هم صداشون

بلند شد که این نیمساز نمی خواد.استاد ماژیک رو از دستم گرفت یعنی برو بشین.

خیلی بهم برخورد انتظار داشتم چون سوال سختی بود ازم تشکر کنه .

شب اومدم خونه ۳بار گریه کردم اعصابم خورد شده بود یه طوری با آدم برخورد میکنه که طرف به

خودش شک میکنه بگه نکنه بلد نیستم.دلخور بودم از دستش.

حالا هفته پیش قرار بود از این درس امتحان بگیره من فیلسوف شده بودم تا ۱۲:۳۰شب می خوندم.

صبح هم ساعت ۳:۳۰ بیدار شدم که تا ۸ یه مرور حسابی کنم و مثل یک شیر راهی کلاس بشم.

اما باز هم نـــگران بودم از این اســـتاده می ترسممممم.یک کویز گرفــت تنها یک سوال از آب خوردن هم

راحت تر بود اما باز هم دلهره داشــتم فکر کنم حتی دست هام هم می لرزید

اما در کل استاده خوبیه و این سخت گیری ها به نفع ماست.

                                                            *****

هفته پیش در حال ساختن ماکت بودم.بریدن مقوای ماکت سازی خیلی سخته و چون باید دقت کنیم

یعنی اندازه حجم  یک میلی متر کمتر یا بیشتر نباشد پام رو گذاشتم رو خط کش با کاتر ۳ بار رو مقوا

رفتم که بار سوم کاتر قشنگ تو پام رفتتتتتت خون رو مقوا ریخت

                                                            *****

 جمعه یکی از دوستان کلاس تماس گرفت عنوان کرد که فردا امتحان ریاضی نیست نخون.من هم خوش-

حال شدم.صبح راهی رفتن به کلاس ریاضی شدم و خوشحال از اینکه امتحانی در کار نیست.

استاد تشریف اوردن گفت: امتحان هفته آینده است.

در حال خوشحالی کردن بودم که یه دختری که خیلی خود شیرینی میکنه  گفت:نه استاد هفته

آینده امتحان زبان دارم نمی تونم همین الان بگیرید.استاد گفت خیلی خوب پس برید تو سالن امتحان

وای منو میگید می خواستم دختره رو خفه کنم امتحان هم گرفته شد.

                                                      *****

 سر کلاس بودم چون ساعت کلاسی ام از ۱۴تا ساعت ۲۰  است میتونیم سر کلاس تماس بگیریم...

همه ساکت در حال ترسیم بودیم بهم اس ام اس رسید صدای زنگش پلنگ صورتیه کلاس از خنده منفجر

شد ضایع شدمممممم

دیروز از ۹ صبح تا ۸ شب دانشــگاه بودم.دانشـــگاه ما بیرون از شهره تو سرویس بودم mp3 گذاشــتم که

 آهنگی گوش بدم برای رفع خستگی تو اوج آهنگ شارژش تموم شد بچه ها بهم خندیدند.

بد شانسی از هر طرف احاطه میکنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت   توسط سمیه  | 
                 

نامی است كه این روزها با اینترنت یكی شده و شاید بتوان گفت اینترنت بدون ،

 معنایی ندارد.كلمه  در حقیقت از لغت (googol) گرفته شده است كه به معنای عدد یك با صد 

صفر در جلوی آن است.

  این كلمه توسط خواهرزاده ریاضیدان معروف «ادوارد كسنر» كار رفت گوگل دلیل استفاده از این كلمه را تعداد

 بی نهایت و نامحدود اطلاعات موجود در دنیای اینترنت و هدف شركت را امكان در اختیار  قرار دادن این حجم

 اطلاعات برای علاقه مندان و كاربران آن توضیح داده است .

  بسیاری از كاربران برای یافتن جواب هر مسئله ای به سراغ موتور جست وجوگر می روند.

 و این جست وجوگر به سرعت جای خود را در بین كاربران اینترنت پیدا كرده و طرفداران بسیاری

 را جذب كرده است.

                                           نمایی از شرکت گوگل

                 

حدود 8 هزار کارمند دارد.

هدف  «سامان دادن تمامی اطلاعات دنیا» است.

موتور جستجو به خاطر سادگی، طراحی کم‌حجم و نتایج جستجو مرتبط در میان کاربران

 اینترنت جای خوبی برای خود باز کرد.

 در امریکا مردم می‌گویند:«فلان چیز را گوگل کن.»

 در گذشته  در ایام نوروز در احترام به فرهنگ و سنت ایران زمین لوگوی خود را متناسب با نوروز تغییر داد.

کاری که بسیاری از شرکتهای خودمان انجام نداده و نمی دهند.

 یکی از معدود شرکتهایی است که بدون او اینترنت چیزی کم خواهد داشت .


من که نمی توانم زیستن را در وب بدون تصور کنم.و باید بهافتخار کنیم حداقل به خاطر این


 مدتی که از او استفاده کرده ایم تا ببینیم چه می شود.


شما چه نظری دارید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت   توسط سمیه  | 
سلام،می دونم که خیلی وقته که موضوعی ننوشتم یا به اصطلاح up نکردم اما اونقدر تو فکر یه موضوع

بحث برانگیزی بودم که...می خوام اول یک کمی تعریف کنم و بعدش یکدفعه انتقاد...

موضوع این هفته من در مورد دنیای پیچیده و هزار و یک رنگ خانمها منظورم از دختر بچه یک ساله تا

پیرزن...(که البته خانم ها هیچ وقت پیر نمی شوند)

موجودی اسرار آمیز به نام زن!ترکیبی از طوفان و نسیم.او در واقع یک میکروسکوپ است!چون تمام

جزئیات را می بیند و از زیر و بالا همه چیز خیر دارد و آیا این برای دید کلی نگر تلسکوپی مرد جذاب

نیست؟او شیفته زیبایی هاست،الهه ی LOVE است و با این که وسعت قلبش به اندازه ی دریاهاست

فقط یک نفر توی دلش جا می شود.در عین ساده و شفاف بودنش به خاطر بیان راحت احساسش،

پیچیده و راز آلود است.وقتی مادر شد دنیای او آنقدر کوچک می شود که می توان آنرا در یک نوزاد سی

سانتی خلاصه کرد.گاهی جا برای همسرش هم توی این دنیای mp3 نیست!مثل موج می ماند،جزر و

مدش زیباست!در دنیای او رژ لب قرمز و گل سرخ هر دو معنای عشق می دهند.

                          

حالا با این هم ظرافتی که دارند تلخی هایی هم دارند...

اما یک سوال از خودمون می کنم منظورم خانم هاست چرا ما خودمون را دوست نداریم؟حالا به صورت

 فهرست دار تمام انتقاد که مسلما به همه خانمهای خوشگل نیست رو می گم.چرا ما زنها با یک سلام

 و علیک با همه سریع صمیمی می شویم و به نوعی به همه اجازه دخالت تو زندگی خصوصی و حریم

 شخصی خودمون می دهیم؟

دوم چرا ما زنها خیلی حرف می زنیم که از جانب مردها مورد تمسخر قرار بگیریم و بعد توی فیلم ها

 کمدی بگن زنها از جنینی فکشون بیشتر از آقایون می جنبه.

سوم چرا ما زنها خیلی حساسیم ولی هیچ وقت به هیچ کس متذکر نمی شویم که ما حساس هستیم

و یا اگه بخوام بهتر منظورم رو برسونم به خاطر همه از خودمون می گذریم!

چهارم اینکه چرا توی خانواده برای خودمون هیچ ارزشی قائل نیستیم و همیشه با این الفاظ از خودمون

تعریف می کنیم:از صبح تا حالا جون کندم و بعدش مثل جنازه می افتم و امثالهم.

پنجم اینکه چرا؟مرور آرزوهای و خواسته های دوران جوانی روبه افول می روند و یادمون میره همون دختر

 بچه ۱۵ ساله ای هستیم که در ۱۵ سالگی خیلی آرزوها داشتیم اما حالا فقط نردبونی شدیم برای

 ترقی اولاد و همسرمون و خودمون ایستادیم این و رد اونها رو تماشا شکوه و جلال همسر و فرزند زیبا

 اما به قیمت از دست دادن آرزوهای شیرین بچگی!

ششم اینکه آها حالا خواهش می کنم اگر شما ششم و هفتم... دیگه به نظرتون می رسه رو بنویسید.

البته هدف و قصد من از نوشتن این موضوع فقط تلنگری برای اینکه بهتر خودمون رو بشناسیم و بعد اینکه

تونستم خودمون رو به نحو احسنت دوست داشته باشیم و بتونیم دوست داشتن خودمون را به دیگران

انتقال بدهیم.

به امید اینکه همه ما END انسانیت باشیم.

بعدا نوشت:هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک،با صد تا دریا پر از عشق و اشتیاق و پولک یه قلب عاشق با یه

حس بیقرار و کوچک فقط میخواد بهت بگه:

                       "ســــمـــیـرا  جــونـــم  تـــولــدت  مـــبـــارک"

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت   توسط سمیه  |