تبليغاتX
بنویس از سر خط ...

ریاست محترم جمهوری قبل از انتخابات : یعنی مشکل مملکت لباس جوونامونه؟ مشکل مملکت ما اینه؟

و حالا بعد از گذشت 3 سال و نیم از اون موقع :

آخه بابا جان جوونیم  و دلمون می خواد خوشگل باشیم خوش تیپ کنیم مگه تا چه قدر زنده ایم ؟

من یه دختری ام که حد وحدود رو رعایت می کنم هم نمازمو می خونم هم روزه می گیرم و هم آرایش میکنم و به تیپم و... برنامه های دیگم می رسم.

یه دختر اگه نخواد موهاشو مش و رنگ کنه یا بوت بپوشه یا دامن کوتاه پس کی این کارا رو انجام بده؟

الان رفته بودم آژانس هواپیمایی یک بلیط می خواستم تهیه کنم واسه سفرهفته آینده ام که از امتحانات یه نفس راحتی بکشمو یکم برم صفا سیتی. یه شال صورتی سرم بود پالتوم هم تا زانوم بود خیلی ساده حالا یه آرایشی هم داشتم یه پسری بهم گفت:مواظب باش جلوتر دارن می گیرن...

یه کوچولو که جلوتر رفتم دیدم به یه دختره کاملا ساده که یه کتونی و یه مقنعه سرش بود یه خانم چادری بیریخت و خشن (از خواهرای خوش تیپ گشت ارشاد) به این دختره گیر داده بود و با عصبانیت می گفت: بیا سوار شو تو ماشین ، دختره می گفت: خوب مشکل من چیه؟ جوراب پامه مقنعه سرمه این خانمه همچین با دختره کل کل میکرد که منی که از کنارشون رد شدم و فاصله ای باهاش نداشتمو ندید وگرنه با این اوصاف  ۱۰۰٪  منم می گرفت که هیچ ، یه سیلی هم تو گوشم می خوابوند.

خیلی عصبانی شدم اون صحنه رو دیدم استرس شدیدی گرفتم حتی اون شوقی که برای سفر داشتم از بین رفت.

باید کفاره بدی نگاه به ریختش کنی اه اه اه... جای تاسفه

بدبختی اینجاست که به زبون خوش و آدمیزاد نمیگند همچین با اخم و تخم ما هم که دختری بیش نیستیم آدم میترسه خوب

به جای این کارها اوضاع جامعه رو سروسامون بدید . گرونی داره بیداد میکنه اونوقت به لباس مردم گیر میدن . کشورهای دیگه به کجا رسیدن ما به کجا.. واسه همین اسم ایران بد دررفته .

توی کشور ما تا بوده اگه بی حجابی بوده زمان رضاشاه اجباری بوده ، حالام حجاب داشتن اون به شکل چادرچاقچول اجباریه . حتی مردم افغانستان هم آزادند و دیگه کسی دنبال زور و اجبار نیست و حالا به فکر بالا بردن سطح سواد مردم هستن و کلاسای آموزش زبان انگلیسی برای مردم گذاشتن . اما اینجا...

وقتی که انتخابات میشه تلویزیون فقط از این خوشتیپ ها فیلم می گیرن که مثلا به اونوریا بگند ببینید جوونامون تو انتخابات شرکت می کنند.

           

حالا با انداختن این دختر تو ماشین به کجا می رسید؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت   توسط سمیه  | 
امروزه زیست جهان مااز "صدا" لبریزاست. "سکوت"شکلی نوستالوژیک یافته

امروز درکمتر اتومبیل،رستوران یا مکان عمومی می توان رفت ونوای موسیقی را نشنید؛حضورهمه جایی

 شنیدن موسیقی.

موسیقی، به هر نوا و صدایی گفته می‌شود که شنیدنی و خوش‌آیند باشد و انسان یا موجودات زنده را

دچار تحولی کند. موسیقی بیان احساسات انسان است به وسیله اصوات. موسیقی  هنری است دارای

 نوا و  سکوت.

واژه موسیقی از واژه‌ای یونانی و گرفته شده از کلمه Mousika و مشتق از کلمه Muse می‌باشد.

                    

ســــــــــــازهـــــــا:

گیتار: نتیجه تحول لوت در اروپا است. لوت نیز خود تحول یافته عود(به عربی العود=چوب) و بربط است.

گیتار از محبوب‌ترین سازهای زمان ما است.

گیتار معمولاً شش سیم دارد. نت های گیتار بترتیب از بالا به پایین: می، لا، ر، سل، سی، می کوک

می شوند.

                           ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چنگ: ساز زهی باستانی است. با آن‌که در ادبیات و نقاشی‌ها و دیگر آثار هنری قدیمی به آن اشاره

شده ولی امروزه رواجی ندارد. نوعی از آن هنوز ساز محلی بخش‌هائی از  یونان، مانند جزیره کرت،

است.

ساز امروزی  هارپ نیز از سازهای نزدیک به چنگ است.

                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سنتور: بر پایهٔ شواهد و قراین یکی از کهن‌ترین سازهای منطقه به شمار می‌رود. 

این ساز از جعبه‌ای ذوزنقه‌ای شکل تشکیل شده که اضلاع آن عبارت‌اند از: بلندترین ضلع، نزدیک به

نوازنده و کوتاهترین ضلع و موازی با ضلع قبلی و دور از نوازنده و دو ضلع جانبی با طول برابر که دو ضلع

 قبلی را به طور مورب قطع می‌کند. ارتفاع سطوح جانبی ۸ تا ۱۰ سانتیمتر است.

                       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ویولن:برای نواختن معمولاً روی شانه چپ قرار می‌گیرد و با  آرشه که در دست راست نوازنده‌است

 نواخته می‌شود.

پیانو: یکی از سازه های صفحه کلید و مشهورترین آن‌ها است.پیانو به عنوان مادر سازها و کامل‌ترین

 ساز نیز شناخته می‌شود؛ پیانو را آقای کریستوفوری در سال ۱۷۰۹ میلادی در شهر پادووای ایتالیا

اختراع کرد.

           

دیگر ساز ها:نی-دف-عود-دمام-دهل-طبل-کمانچه-سه تار...

سبک های موسیقی:

سبک رمانتيک سالهای 1820 تا 1910 را شامل می شود.دراین دوره، احساسات نقش بسزایی در

موسیقی پیدا می کند. موسیقی در این دوره بصورت ابزاری در دست آهنگساز مطرح کردن احساسات

 شخصی اوست.

موسیقی کلاسیک به موسیقی هنری اروپا گفته میشود.

 موسیقی سنتی ایران:موسیقی همدان،کردی،اصیل آذری،جنوب ایران،گیلکی،لرستان و اصیل

بختیاری

موسیقی پاپسبکی ازموسیقی عامه پسندانه است و معمولاً در مقابل موسیقی کلاسیک و فولک

(محلی) قرار می‌گیرد و از آن ها متمایز است.با این حال هنرمندان این سبک در سبک‌های راک ،

 دنس،ریتم و بلوز و کانتری هم می‌توانند فعالیت داشته باشند و این باعث می‌شود که تبدیل به سبکی

انعطاف‌پذیر شود.

ضبط صوت: وسيله ارتباطي همچون ضبط صوت (واكمن)، داراي اين ويژگي منحصر به فرد است كه امكان بازخواني مجدد و

چندين باره پيام را فراهم می کند.گونه ای فعال از گذران اوقات فراغت را براي فرد ايجاد مي کند.

 گِرامافون: پرکاربردترین دستگاه برای پخش صدای ضبط‌شده از دههٔ ۱۸۷۰ تا دههٔ ۱۹۸۰ میلادی بود.

اولين صدايي که از صفحۀ گرامافون شنيده شد، صداي مظفرالدين‌شاه بود.

           

آواز:شامل دستگاه‌ها، نغمه‌ها، و آوازها، از صدها سال پیش از میلاد مسیح تا به امروز سینه به سینه

در متن مردم ایران جریان داشته، و آنچه دل‌نشین‌تر، ساده‌تر و قابل‌فهم تر بوده‌ است امروز در دسترس

است، بخش بزرگی از آسیای میانه،افغانستان،پاکستان، جمهوری آذربایجان،ارمنستان،ترکیه و یونان

متأثر از این موسیقی است و هرکدام به سهم خود تأثیراتی در شکل گیری این موسیقی داشته‌اند.

اُپرا:هنری است که بر روی یک سکو یا سن نمایشی که هماهنگ و سازگار با موسیقی ساخته شده

انجام می‌شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت   توسط سمیه  | 
یکی بود یکی نبود، غیر از خـدای مهربان هیچ کس نبود،یک خانواده ی بود که با وجود داشتن پســر کاکل

زری زندگـی گرمـی داشتـند.اما دوست داشتند دختری هم به این جمع اضــافه بشه و شادیشان را دو

چنــدان کنـد.خـداونـد خـواسـته آنـها را بـیـسـت و یکـمین روز از سـردترین مـاه سال سـحرگاه (ساعت ۴

صبح) برآورده می کند.

روزی برادر بازیگوشش که گویا قصد خیر سرگرمی و بازی با خواهر کوچکش را داشت او را بر روی تاب

می نشاند و ســرعت نوســان تاب بــازی لحظه به لحظه اوج می گیردتا اینکه ناغافل سمیه در هوا پرتاب

شده و در باغچه سقوط می کند!

این داداشی که قــصد ثواب داشت بدجوری کبــاب شد!به این ترتیب که فرار را بر قرار ترجیح می دهند.

در روایت آمده پدر که همیشه خونسرد است با دیدن چنین صحنه ای از کوره در رفته و دعوای مفصلی با

این وروجک  می کند.

اما این ناز پروری ها و دوست داشتنی ها و هدیه های که از این سو و آن سو برایش می فرستادند و این

حاکمیت و فرمانروایی ۴سال طول نمی کشد و کمرنگ تر می شود چون خواهر کوچولوی شیرین زبان

 دیگه ای وارد زندگی شان می شود.

تا قبل از ۱۶ سالــگی خیلی دوست داشتم زود بزرگ بشم و هر سال بی صبرانه منــتظر روز تولدم یعنی

 ۲۱ دی بودم اما از اون به بعد احساس میکنم بیشتر قدر روزها رو بدونم چون هر سال که به عمرم اضافه

 میشه و می گــذره مسولیتهام و نیاز به تلاش برای رسیدن به هدف هایی که دارم بیشــتر می شه و

نگرانی دارم که نکنه به اون چیزی که می خوام نرسم و موفق نشم.

ماه تولدم همیشه در فصل امتحانات ترم است سالی نبوده که من فرداش امتحان نداشته باشم.

(امسال امتحان ریاضی دارم)

در کل عاشق فصل زمستان به خصوص بارانش هستم و جالب این جاست هر ساله در این روز خداوند

من را از باران رحمتش بی نصیب نمی گذارد.

اما امسال بارون نیومد که هیچ خیلی هم مریضم گلوم داره از درد پاره میشه.

                      

اول از خدای بزرگ

و بعد از دوســتــان گــلــم که ایــن روز را بــه مــن تــبریک میــگند و در شــادی من ســهیم شدندصمیمانهمی کنم.

دیشب خانواده را دور خودم جمع کردم که از به دنیا آمدنم تعریف کنید من ساعت چند به دنیا اومدم؟من رو دیدید چه حسی داشتید؟...اما مگر این داداشی حسود اجازه می دادند از اینکه من را در باغچه انداخت تعریف می کرد و می خندید.

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت   توسط سمیه  | 
و این رنج است...
(فروغ فرخزاد)
 
زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یك هــمسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی  اجـــــازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...
او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی... او مــــی زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی... او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد... او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را  می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شـــــود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست كه او عشــــق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفتـــه اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع. قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...
و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

              

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت   توسط سمیه  | 
عروسی پسر عموی بنده بود.عروسی روز جمعه بود، قرار بود که پنجشنبه راهی سفر بشیم.

روزهای پنجشنبه دو تا کلاس دارم.کلاس هندسه که حتما باید حضور داشته باشم اما کلاس بعدی با

استاد رابطه صمیمی تری دارم چون دوست داداشیه...

چهارشنبه رفتم از استاد اجازه گرفتم که فردا نمیام.دو هفته کلاسش تشکیل نشده بود با تحقیق و

فضولی فهمیدیم عروسیش بوده

رفتم پیشش بهم گفت:به به خانم درسخون.من هم تو دلم گفتم به به آقای داماد.

بعد گفتم:استاد اجازه میدید فردا نیام؟روش نشد بهم بگه نه یه لبخند زد بعد گفت:خودم دو هفته نبودم

شما هم اگه فردا نیایی خیلی عقب میفتی.گفتم  آخه بابا میگه این همه راه رو بریم  فقط واسه دو روز؟

بعد گفتم خوب اگه اجازه نمیدید نمیرم زیاد مهم نیست.

گفت:نه نه خواهش می کنم باشه فردا نیا فقط جزوه رو از بچه ها بگیر.سلام بابایی هم برسون

از طرفی هم استاد هندسه یه حجم خیلی سخت داده بود که باید درستش می کردیم من هم چون

عازم سفر بودم خیلی کار داشتم تو فکر درست کردن حجم بودم یکی از بچه ها تماس گرفت گفت:

 سمی یه خبر توپ برات دارم.گفت:استاد هندسمون رفته کانادا دیگه نمیاد.

به بابا گفتم:فردا کلاس نیست.خوشحال شد گفت:فردا صبح زود میریم.گفتم:اوکی

حوصله رفتن به عروسی رو نداشتم.پنجشنبه تولد دوست گلم مهسا بود.بیشتر دوست داشتم به تولد

 برم تا عروسی با مهسا تماس گرفتم عذر خواهی کردم که نمیتونم بیام چون میخواستم مسافرت برم.

مهسا گفت:یعنی فردا کلاس هندسه نمیای؟گفتم یه خبر توپ دارم استاد دیگه نمیاد...

مهسا:ااااااااااااا

آخه استادمون خیلی مقرراتیه کسی باور نکرد که دیگه نمیاد.

جمعه:روز عروسی

اول از همه چیز اگه من بله رو  داده بوده جمعه عروسی من بود

تو ماشین بودم داشتیم به تالار می رفتیم احساس کردم یه چیزی کمه.حس کردم چی کمه اما باور

نکردم که اینقدر حواس پرت باشم،این همه آرایش فراموش کرده بودم ریمل بزنم

اما بعد خودم از خودم خندم گرفت.

تا عروس و داماد اومدن صدای کل و سوت و دست.گل می ریختن ...

عروس خانم بی نهایت خوشگل بود من هم که حسود آخه جایگزین من شده بود.

رفتم به عروس و داماد تبریک گفتم.پسر عموم که اصلا فکر نمیکرد من به عروسیش برم از تبریک من

 خیلی خوشحال شد دستمو به گرمی گرفت و تشکر می کرد.

عروس و داماد با کلی ناز از سن اومدن پایین که برقصن.تا اومدن برقصن آهنگ تموم شد

متاسفانه محیط سالن طوری بود که  ارکستر به عروس و داماد دید نداشت نمیدونست اینها اومدن

برقصن.

بابای عروس که بیشتر از داماد به عروس خانم می رسید حتما تازه فهمیده چه دختر نازی داره حتما به

خودش میگه چی تحویل دادم

آخر شب هم که سلطان قلبها خوندن من هم بی یار می رقصیدم و می خوندم

بعد آقای داماد عروس رو بغل کرد چند دور چرخیدن و بعد بوسش کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت   توسط سمیه  | 

با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم  اوو!! معذرت ميخوام من هم معذرت ميخوام ,دقت نکردم .
 
              

 ما خيلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ,خداحافظی كرديم و به راهمان ادامه دادیم.

             

اما در خانه با آنهايی كه دوستشان داريم چطور رفتار می كنيم.

                          

  بعد ازآنــروز، در حال پختن شام بــودم.دخترم خيــلی آرام كنارم ايستاد همينكه برگشتم به او خوردم

وتقريبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو كنار“

           

 قلب کوچکش شکست و رفت.

    

نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم.

                       

 وقتی توی رختخوابم بيدار بودم صــدای آرام خدا در درونــم گفت: وقتي با يك غريــبه برخورد ميكني ،

آداب معمول را رعايت ميكنی اما با بچه ای كه دوستش داری بد رفتار ميكنی.

                            

برو به كف آشــپزخانه نگاه كن. آنجا نزديــك در، چند گل پيدا ميكنی.آنها گلهايی هســتند كه او برايت آورده
 
است.خودش آنها را چيده. صورتی و زرد و آبی.
 
                        

آرام ايستاده بود كه سورپرا يزت بكنه .

                  

 هرگز اشكهايی كه چشمهای كوچيكشو پر كرده بود نديدی.

         

 در اين لحظه احساس حقارت كردم.

              

 اشكهایم ســرازيرشدند.آرام رفتم و كــنار تختش زانو زدم بيــدار شو كوچولــو ، بيدار شو. ايــنا رو برای

من چیدی؟
           

او خندید و گفت : اونا رو كنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن میدونستم
 
 دوستشون داری ، مخصوصا آبيه رو .
 
                        

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری كه امروز داشتم نمیبایست اون طور سرت داد بکشم گفت :اشکالی

نداره من به هر حال دوستت دارم مامان.
 
                 

من هم دوستت دارم دخترم و گلها رو هم دوست دارم مخصوصا آبيه رو.
          
            

آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتی كه در آن كار ميكنيد به آسانی در ظرف يك روز براي شما جانشينی
 
 مي آورد؟
 
               

 اما خانواده ای كه به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد.

        

و به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كارميكنيم و نه خانواده مان .

                    

چه سرمايه گذاری ناعاقلانه ای !!اينطور فكر نميكنيد؟!!

 به راستی كلمه “خانواده“ يعني چه ؟؟
 
              
 
یکی از دوستان خوبم این ایمیل زیبا را واسم فرستاده بود که من از دیدنش بسیار لذت بردم...فکر کردم شاید شما هم خوشتون بیاد اینجا گذاشتم که شما هم ببینید.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت   توسط سمیه  |