هفته پیش گفتم برای رفع خستگی از امتحانات یک سفر برم. تو هواپیما یه آقای مسنی کنارم نشسته
بود سر صحبت که باز شد بهم گفت:دوست پسر داری؟من هم مثل آدم های ساده لوح گفتم:نه.
خندید و گفت:همه خانمها دوست پسر دارن اما میگن کسی رو نداریم...
بعد گفت چقدر لاکت به دستت میاد کاش ما هم میشد لاک میزدیم
یه کارای عجیبی میکرد مثلا:
وقتی صبحانه دادن گفت بذار من کمکت کنم آب میوت رو برات باز کنم...
یا اینکه می گفت:می تونی ۲روز با من بیایی مشهد با هم بریم شاندیز با هم شیشلیک بخوریم...
می گفت تو چقدر روشن فکری انگار کلی سفر خارج از کشور داشتی(آخه مگه من چی گفتم که به این نتیجه
رسیدی؟)از دخترای تایلند و آمریکا حرف می زد...
تا تونست هندونه زیر بغلم گذاشت.آخرش که پرواز نشست گفت:بلوتوثت رو روشن کن می خوام یه
چیزی بهت بدم. یه عکس دوستت دارم واسم فرستاد.
همش از شماره حرف می زد بعد آخرش گفت:ناقلا شمارتو ندادیا. ای بابا این دیگه کی بود؟
بعد گفت:بذار من چمدونتو بیارم خندید گفت:حاضرم حمال تو بشم(خوشم نیومد)
*********************************************
به یکی از دوستام اس ام اس دادم که نمره هندسم فلان شد
دوستم جواب داد نمره ادبیاتم
۲۰ شد آخه چه ربطی به اس ام اس من داشت؟بیشتر حـــــــــــرص خوردم.
*********************************************
مثل همیشه حوصلم سر رفته بود به دختر خالم گفتم بریم بیرون در حال آماده شدن بودیم دوستش
زنگ زد بعد از یک سال که مکالمشون تموم شد خودمو به خواب زدم که یعنی از بس فک زدی دیگه
خوابم برد از اونجایی هم که پررو تشریف دارن خندید در خونه رو که باز کردیم دیدیم داره برف میاد هوا
سرد سرد بود من دستامو تو جیبم گذاشته بودم دختر خالم گفت:الان بستنی می چسبه اما پایه
نیست من برای اینکه کم نیارم گفتم من.گفت:آره تو خیلی پاییه ای(تیکه می انداخت)
گفتم بستی بگیر می خورم نمی دونم یه هو سوپری از کجا ظاهر شد بستنی گرفت گفتم بذار خونه
می خوریم گفت:نخیر همین الان می خوریم
من مثل آدم آهنی شده بودم انگشتام بی حس شده بود بعد خانم یه مشت برف از روی یه ماشین
برداشت به طرف من پرت کرد دیگه قندیل بستم
دختر خالم تعریف می کرد که یه پسری دوستش رو سوار کرده هر چی با دختره حرف می زد دختره
ساکت بود جواب نمیداد بعد پسره گفته:خانم من مسافر کش نیستم تو اتوبان پیادش کرده
تو همین حین یه ماشین که ۲تا پسر توش بودن از کنارمون رد شد به دختر خالم گفتم این هم می خواد
الان ما رو سوار کنه (دخترخالم: بی شعور این پسر همسایمونه)
وقتی به خونه رسیدیم دختر عموم که معلمه زنگ زد گفت:آخ جون برفه فردا مدرسه ها تعطیله(تا
اونجایی که یادم میاد وقتی به مدرسه می رفتیم خوشحال میشدیم که مدرسه ها تعطیله تا نگو معملمها خوشحالتر میشند.)

*********************************************
دیدن دوستان وبلاگی خیلی برام خوشایند بود.اسم نمی برم تا کسی از قلم نیفته.
پژمان بازغی و کامبیز دیر باز هم دیدم دیرباز خیلی خودشو گرفته بود خیلی هم جوات بود.
دیگه سفرم به اتمام رسیده بود می خواستم برم فرودگاه،به خاله گفتم شما هم با من بیا فرودگاه،
تنهام حوصلم سر میره گفت: حالا باز با یه پیرمردی دوست میشی مثل دفعه قبل خیلی هم بهت خوش
میگذره ![]()





