تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
به بزرگی خودتون ببخشید که همه آپ هام از درس و مشق شده چون فعلا به غیر از این چیزی به فکر

نمی کنم.

حالت و رفتار بچه های کلاس وقتی ۱۰ دقیقه از ساعت کلاسی بگذره:

یکی زیر میز اس ام اس میده

یکی سرش رو میذاره رو میز و می خوابه

یکی مدام به ساعتش نگاه می کنه

دیگری نوچ و نوچ می کنه

اون یکی میگه: وای استاد خسته شدیم...

دیگه شورش رو در اوردن حتی صدای استادا هم در اومده

انگار مجبورشون کردن اومدن سر کلاس نشستن از کوچکترین فرصت برای جیم شدن استفاده می کنند.

یا اینکه تعداد کمی سر کلاس حاضر میشند.

دیروز سر کلاس نشسته بودیم تو اوج درس دوستم ازم می پرسه:

سمیه این مانتو رو از کجا گرفتی؟آروم بهش جواب میدم دوباره به استاد توجه می کنم

یک دقیقه بعد دوستم:سمی چاق شدیا آروم میگم استاد داره درس میده گوش کن

بعد حرفهاشو برام کاغذ می نویسه... ای بـــــــــابــــــــــــا

یا اینکه یکی از دوستام تا حالا سر کلاس نیومده حالا که دیروز اومده میگه ببین یه ربع که از کلاس

گذشت  می خوام برم بیرون تکرار سریال جومونگ نگاه کنم دیشب ندیدم.

عــــــــــــجــــــــــــب!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت   توسط سمیه  | 

خیلی خیلی ســرم شلوغــه زندگی ام شده همــش دانشگاه، خونــه هم که میام باید به درس هــای

دانشگاه برسم حالا  خوبه وقتی استاد یه کاری از ما بخواد زود انجام میدم بعضی ها دقیقه ۹۰ یادشون

 مــی افته البتــه به نظــر من کار خوبی می کنند چون من خیلی حرص می خورم و از فکر کردن زیاد  به

 اینکه چطوری بهترین کار را تحویل بدم مخ درد می گیرم.

به قول استادا میگند: عید نوروز همه تفریحاتون را کردید خیلی هم بهتون خوش گذشته حالا فقط باید به

 درستون برسید...واسه همین یک دنیا از ما کار می خواهند.

دو هفته دیگه امتحان میان ترم زبان دارم کم کم باید خر خونی را شروع کنم.

این روزهای بهاری هوا خیلی عالیه می چسبه فقط واسه قدم زدن.هوا دو نفره است

اما اون یک نفر از کجا پیدا بشه خدا می دونه.به قول یکی از دوستان:دیگه منتظر شاهزاده سوار بر اسب

 سفید نیستم با خرش هم که بیاد راضیم(شوخی می کنم)

دیگه چه خبر آها در بازدید از سایت های معماری نمای یک برج چشمم رو گرفت برجی واقع در شهر پراگ

کشور چک که  ترکیبی از محیط های اداری و مسکونی است به شکل حرف انگلیسی W طراحی شده.

                            

 ایده قشنگیه مگه نه؟ فکر می کنم زندگی در چنین برجی باید لذت بخش باشه. به خصوص اگر بخواهیم

آدرس به کسی بدهیم کافی ست بگیم برج W!

 

                             ایام به کامتون باشه شب و روزتون خوش

 

                                    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت   توسط سمیه  | 
الان یک موزیک ویدیو نگاه کردم می خوام اون چـــیزی رو که دیــدم توصیف کنم که چه احســاس های در

کلیپ  رد و بدل شد...

تصویر خانم مســنی که بر روی یک صـــندلی نشسته بود و با اندوه به عکســهای دوران کودکی اش نگاه 

میـــکرد. عکسهای که بـــا دوستانش هم بـــازی بودند و در کنـــار هم شاد و خنــدان عکس می گرفتند

 و حـــالا او تنهاســـت و حیف که آن دوران خـــوب به پایان رسیـده و از هـــم جدا شدند...با حـــسرت بــه 

عکسها نگـــاه می کرد،اشک از چشمانش جاری مــیشد و  روزهای خوب را به یاد می آورد در پایان کلیپ

 هم عکس از دستش می افته و  میمیره...

این کلیپ فکرم رو مشغول کرد به اطرافیانم به خانواده عزیزم فکر کردم به گذشته ها...همه را دوست دارم.

 دلم میخواد قبل از رفتن کسی این من باشم که رفته باشم.چون بودن و دیدن رفتن عزیزان خیلی سخته

    

 

                                       قدر روزها و اطرافیانمان را بیشتر بدانیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت   توسط سمیه  | 
تو رو خدا نگید هر کی به چیزای خوب فکر کنه خوش شانسی به سراغش میاد دیگه اینها واسه من شعاره

اعصابم خورده نمی دونم از کجا شروع کنم دوست ندارم بیام اینجا ناله کنم میگم شاید کمی آروم بگیرم.

قبل از عید که دانشگاه تق و لق بود بعد از عید هم بدتر دانشگاه ما هم خیلی دوره تا مرکز شهر این همه

 بیابان خوب، یه بیابان نزدیکتر دانشگاه بزنید حالا این بماند

از قبل از عید استاد ما که تنها فقط اسمش استاده هیچ بویی از استادیت نبرده یه پروژه واسه بعد از عید

 داد که مثلا امروز باید تحویل می دادیم.

از قبل از عید بنـــده به فکر این پروژه بودم که از چه مصالحی استفاده کنم و از چه ترکیــب رنگی استفاده

 کنـــم کلی تو اینترنت از این سایت به اون سایــت یه چیزای دست گیرم شد ۴ بار هم این پروژه رو انجام

می دادم و باز خراب می کردم چون به دلم نمی نشست حــالا که پروژم رو کامل کردم و این همه فکرم رو

مشغول خودش کردم باز شانس خوب با من نبود که به اســـتاد نشون بدم و حـــال این همکلاسی هامو

بگیرم.

به خدا قسم بدجنس نیستم اما ۲-۳ نفر از دخترای کلاس بهتر بگم مارمولک های کلاس(اینقدر رفتار بد ازشون دیدم که اینو میگم

 مخ استاد رو میزنند که چشم بسته بهشون نمره خوب میده باورتون نمیشه

بچه ها تازه یادشـــون افتاده که پروژهای دارند و بعد از تفریح عید با مــن تماس می گیرند استاد گفته باید

 چی کار کنیم؟

خسته نباشید من یک ماه دنبال این کارم هنوز هم ازش راضی نیستم خدا به داد شما برسه...

امروز که روز تحویله بچه ها هر کی رو یه برگ آچـــار نقشه رو کشـــیدند بعد مثل بچه ها رنگ آمیزی کردند

 تازه ناز می کنند و نمی خواهند نشون بدهند بقیه هم که بدون کار اومدن دانشگاه

تنها من یه بار ســنگین تو این گرما با خودم حمـــل کردم میرم تو کلاس میگم ســـلام بهم میگن کارتو بده

 ببینیم نمی تونم بگم که دوست ندارم نشون بدم به اجبار نشون میدم

چشمامشون گرد میشه وای چی کار کردی آفرین(جالب این جاست که پشت سر من میگند این کار خودش نیست)

بعد میگند خوب شد استاد نیومد هفته دیگه مثل سمیه کار می کنیم.سمیه این جا رو چطوری کردی؟

آخ چی بگمچه سر دردی گرفتم من الان

 بعد جلســه آینده میان به استاد یه کار خـــوشکل تحویل میدن یه هفته ای استعداداتشون شکوفا میشه

ریشـــه شانس کجاست؟واسه این پروژه حرص نمی خورم همیشه این طوری میشه به خدا اگه بدون کار

می رفتم استاد تشریفش رو میاورد و...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت   توسط سمیه  | 
در حال قدم زدن هستم از کنار فروشگاه های دکوراسیون رد می شوم پشت ویترین مبل فروشی توقف

می کنم با دقت نگاه می کنم خیلی زیبا هستند...

جلوتر که میرم چه لوستر و آباژورهایی، دیدنشون لذت بخشه

به فروشگاه صنایع دستی نزدیک میشم هنر دسته خیلی طبیعی و خونگرم هستند دوسشون دارم  هنر

 منبت کاری را میبینم قفسه های ظروف و گلدان را آرام آرام رد می کنم می ایستم.

وقتی دارم ظرف ها رو نگاه می کنم با خودم فکر می کنم متاسفانه  سال های زیـــادی که ما به سمت

 مدرنیته رفته ایم،خیلی از چیزهای خوبمان را فرامـــوش کرده ایم.خیلی وقـــت ها فکر می کنیم ظـــروف

جدید،حتما غذای خوشمزه تری هم دارند.

   

 ظرف های سفالی به نظرم اشتها برانگیز حتی اگر غذایی فرنگی مثل پاستا در آن سرو شود.

ذهنم رو مشغول خودشان می کند و احساس کردم از این حرفه و هنر بی خبرم بهتر دیدم که تحقیقی در

 این باره داشته باشم.

الان این صنایع گسترده تر شده مثلا قبلا بر روی هر گلدون یا ظرفی عکسی از ناصرالدین شاه بود اما الان

 مینیاتوری هم می کنند و این خطوط نگاه هر بیننده ای رو جذب خودش می کند.

بعد از کمی تحقیق:

 در حدود 8000 سال قبل  مردم با کاشتن دانه های خوراکی مقدار بيشتری از آن را به دست می آورند،

ناگزیر باید این خوراکی ها رو ذخیره کنند که در برابر گرما و رطوبت هوا مقاومت داشته باشد و غلات، در

آن فاســـد نشود.پس با آمـــیختن  آب و خـــاک با الهام از شـــکلهای طبیعـــی  اولين ظرفهای سفالی را ساختند. 

 

    

 پس با برسی صنایع دستی در ادوار گذشته این هنر را زنده کنیم و گذشته سرزمین خود را در تلفیق با

مدرنیته نه تنها زنده نگه داریم بلکه آن را به جهان ارزه نماییم.    

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط سمیه  | 
سلام

این ترم کتابی به نام "آشنایی با معماری جهان"به ما معرفی کردند  وقتی این کتاب رو مطالعه می کنم احساس می کنم داره با من حرف میزنه تا به حال با هیچ کتابی اینقدر اخت نشدم.

با اینکه سخت و فراره و ترسناکه و خط به خطش هم مهمه،قطوره اما باز برای من دوست داشتنیه نمی دونم شاید به خاطر استادش است که به کتاب اهمیت میدم چون روز اول گفت:

که بچه های ترم قبل ۳۶ نفر روز امتحان این درس رو حذف کردند ۲۰ نفر هم افتادند تنها ۱۵ نفر اون هم با نمره ۱۰-۱۲ پاس شدند(وقتی اینو گفت هم خنده ام گرفت هم گریه )

مطلب دیگه ای که برام مهم بود گفت: در این چند سالی که تدریس می کرد فقط یک دختر خانم ۱۹ شده.عجیبه نه؟

توی این کتاب از معماری مصر-بین النهرین-یونان-هند-ژاپن-چین-تخت جمشید و... گفته شده است.

حالا بریم سراغ محتوای کتاب:فردی اسپانیایی روزی با دخترش در حال قدم زدن بودند حواسشون که جمع می کنند خودشون رو درون یک غاری می بینند روی دیوارهای غار هم نقاشیهای که با استخوان تراشیده شده کشف می کنند.درباره این نقوش تحقیقاتی رو انجام میدند که این نقاشی ها جنبه تزیینی نداشته هدف شان اینه که  افرادی در این غارها زندگی می کردند هنگامی که می خواستند به شکار بروند این نقاشیها رو می کشیدند و به شکار حیوانات می رفتند. در واقع یک نوع تمرینی برای شکارشان بود.

                   

جالب اینجاست که این نقوش تنها ابتدای غار که روشنایی بود کشیده نشده حتی در قسمتهای عقبی غار این تصاویر دیده میشد.

                    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا بنای دیگری که نظرم رو جلب کرد "استون هنج" بود که سنگ به وزن ۵۰ تن رو چطور بر روی صخره به ارتفاع ۵ متر را قرار می دادند؟

                 

            ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمای دیگری از طرح ترکیبی حیوانات است که مشابه آثار آن در تخت جمشید به جای مانده است.از این نما می ترسم چون دو گاو غول پیکر با سر آدم است .که این نما در جلوی درب اتاق های پادشاهان قرار دادند تا کسانی که قصد ملاقات با پادشاه را دارند و منتظر دیدار پادشاه هستند احساس رعب و ترس کنند و از همنشینی با پادشاه صرف نظر کنند.

             

و خیلی چیزهای جالبی دیگری در این کتاب است اما چون تصویری از آن را پیدا نکردم نتونستم در اینجا بگم.

 

                                       تا آپ بعدی شب و روزتون خوش

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط سمیه  | 
بعد از سلام...

من همین الان از سفر برگشتم،سر درد شدیدی هم دارم اما به قدری دلم واستون تنگ شده که بلاگفا رو به استراحت ترجیح میدم.

من هم سفری به شهرهای جنوبی آبادن و اهواز داشتم خوش گذشت فقط حسابی سرما خوردم و سرفه های که تمومی نداره کمی اذیت کرد اما روی هم رفته سفر خوبی بود.

خوب از کجا شروع کنم از همون اول بریم سراغ چهارشنبه سوری توی رستوران نشسته بودم از هر طرف هم صدای توپ و تانک و مسلسل شنیده میشد میدون جنگی بود من روبری درب رستوران نشسته بود چون دربش هم شیشه ای بود همه چیز رو می دیدم

دیدم کلی گارد از ماشین های پلیس پیاده شدند و با بچه های که ترقه می انداختند مخالفت می کردند و به دنبالشان می دویدند من هم که انگار تو سینما نشسته بودم هم غذا می خوردم هم فیلم Action نگاه می کردم.

بعد با یکی از بچه ها توی پارکی قرار گذاشتیم سوار ماشین شدیم آهنگ Alphavi هم در جادهای آرام که پیچ و خم زیادی داشت می پیچید خیلی هم چسبید بعد از این جاده پارک بزرگی بود که همه ملت اونجا ریخته بودند و می رقصیدند.

با دوستم تماس گرفتم خوب شما کجایید؟گفت:ما کنار آتیش هستیم!این همه آتیش اینجا روشنه یه آدرس درستی بده                                                                                                                  یا می گفت:کنار ماشین ۲۰۶ هستم ای بابا با این آدرس دادنت بعد از ۴۵ دقیقه همدیگرو پیدا کردیم    این از چهارشنبه سوری

 

                        **********************************************

و اما روز عید...امان از دست اس ام اس هایی که قبل از عید می رسید و پیام سال نو مبارک را می دادند اووووه بابا هنوز عید نشده که                                                                                               سال که تحویل شد دریغ از یک اس ام اس برعکسه

صبح روز عید هم مشغول چیدن سفره هفت سین بودم و همچنان چشمم به ساعت منتظر تحویل که کی سال تحویل میشه.هنگام تحویل سال جدید لحظه شیرین خواندن قرآن و خصوصا عیدی گرفتن لذت بخش بود.

      

خونه ما هم که انگار آتلیه عکس بود با ژس های مختلف عکس می گرفتیم و کلی سرخوش بودیم. 

بعدش به کنار ساحل رفتیم کفشها رو کندیم و رفتیم تو آب،آبش هم سرد بود کلی حال داد.

       

                            **************************************

روز بعدش هم باروبندیل رو بستیم و رفتیم سفر

من و خاله گرامی به بچه ها گفتیم که بیایم سوار قایق بشیم همه ناز می کردند می گفتند نه بعد از کلی اصرار همگی سوار قایق شدند موج می زد من می ترسیدم جیغ می زدم وقتی پیاده شدیم همه بهم پریدن که دیگه سوارت نمی کنیم و...

            

                            *************************************

 شب ها هم وقتی می خواستیم بخوابیم تا ساعت ۳:۳۰ بامداد بیدار بودیم چون جمع بودیم می گفتیم و می خندیدیم وقتی می خواستیم بخوابیم صدای قوقولی قوقوی خروس میومد(صبح شده بود)

همش هم که به دعوتی و مهمونی رفتن سپری شد این چند روز تعطیلی هم مثل باد گذشت.

خوب حالا برم به درس و مقشهام برسم کلی رسم دارم که باید بکشم استادای ما هم که  ماشاا... فقط پیک نوروزی به ما ندادند ما رو با بچه دبستانی ها اشتباه گرفتند.

 

                     خیلی خوشحالم که امروز هم تونستم با شما همراه باشم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت   توسط سمیه  |