یادته وقتی می خواستی بری ازم خواستی که،من هم برای بدرقه ات به فرودگاه بیام؟
بهونه میوردم چون نمی تونستم باهات خداحافظی کنم. می دونستم تو دلت هم یه غوغایی بود اما
خانوم تر از اون بودی که نشون بدی.
اون شب اومدم تو همین خونه دلم گله کردم با اشک و زاری از با تو بودن و رفتنت نوشتم.دوستان هم
لطف کردن با کامنت هاشون دلداری ام میدادند.
اوایل روزهای سختی بود.بهونه جویی می کردم با اینکه این فرشته ها(خانواده)هیچ کم و کاستی برام
نمی گذاشتند، جای برای بهونه نمی گذاشتند اما من باز...
هنگام شب، با هم بودن،خنده ها و شیطنت های قبل از خواب را به یاد می آوردم اما وقتی با تنهایی و
تاریکی و اتاق پر از سکوت روبرو میشدم باز...
در دانشگاه در کنار دوستان از درد فراغت کاسته میشد اما با آمدن به خانه و دیدن جای خالی تو دوباره
دلتنگی شعله ور میشد و باز...
همه این روزها را به خاطر موفقیتت در عرصه تحصیل تحمل می کردم همیشه بهترینی اما می دونستم
که میتونی بهتر باشی.
روزها می گذشتند چشمم به عکست که با خنده ای از سر شیطنت و زیرکی کرده بودی می افتد دوباره
همیشه امروز را زمان دوری می دیدم چون باور نمی کردم حالا حالاها دوباره به جمع مان بپیوندی...
و حالا خوشبختانه کلاس هاتو با موفقیت به اتمام رسوندی.خوشحالم که یک پارچه خانم هستی و دوری
رو تحمل کردی و مقاوم بودی.با اینکه ته تغاری هستی هیچکس فکر نمی کرد که روزی از پیشمون بری
توی که همیشه نازنازی ما بودی.
و اما تا دقایق دیگر آماده میشم و با یک دست گل بزرگ و یک قلب مملو از شوق به استقبال تو خواهر
کوچولوی خودم می روم و ثانیه به ثانیه چشم به ساعت آمدنت را لحظه شماری می کنم.![]()
...
×احساس می کنم نوشته ام غمگین شده در صورتی که من الان خیلی خوشحالم×
خوب حالا سمیرا جون ما این رو بخونه بال در میاره اما نخیر فکر نکن خبریه حالا میای باز دعواها و
لجبازی هات شروع میشه![]()
پ.ن۱:من هم امروز همرنگ ملت شدم و خواهان اصلاح این جامعه هستم بدین جهت به "میر محسن
کروبی نژاد" رای دادم![]()
پ.ن۲:این روزها دوستای با معرفت من تماس می گیرند من هم خوشحال میشم بعد از چند دقیقه
معلوم میشه تا نگو یا واسه اخذ جزوه یادی از بنده می کنند یا برای کمک کردن برای درس خواندن
پ.ن۳: و باز هم این روزها با آهنگ "مثلا مهرشاد" یه عالمه حال می کنم در واقع وقتی بهش گوش
میدم دیگه هیچ جوره نمی تونم سرجام بشینم![]()
شب و روزتون خوش
بعدا نوشت:از نتیجه انتخابات و دیدن مردمی که از حق خود دفاع می کنند که باهاشون با باتوم و گاز اشک آور پذیرایی میکنن! متاثریم.وبدتر از اون زندگی در شهری که عده ای از افراد آن بزدل و چاپلوس هستند در حالی که پیروزی خیالی شون رو جشن می گیرند!!!
من دوستان زیادی ندارم تعدادشون در حد یکی دو نفره که این هم واسه اینکه تنها نباشم نگه داشتم
نمیگم مغرورم که با کسی دوست نیستم اما نه حرکات اونا و نه علایق و نه طرز فکرمون با هم سازگاری
داره.به هر حال خدای مهربان هم یه گوشه چشمی به ما کرد و دوستی به نام چیستا رو به بنده عطا
کردند. این چیستا خانم ما یک هنرمند زرنگ و اکتیوی هستند که کم کم داره به من هم کمک میکنه که
مثل اون باشم این خانم به غیر از سر کار رفتن; کلاس باله،یوگا،،بدنسازی، زبان،ماساژ هم میره و
خیلی هنرهای دیگه که در مراحل قبل تری بهشون پرداخته. دیروز قرار گذاشتیم که همدیگرو ملاقات کنیم
از دور همدیگرو دیدیم واسه هم دست تکون دادیم ...
قدم می زدیم و قدم می زدیم; حرف می زدیم می خندیدیم; خوشبختانه جفتمون پایه پیاده روی بودیم
به خودم که اومدم گفتم : وای ما اینجاییم؟
چیستا خندید گفت:پس خوش گذشته و برای ثبت آن لحظات شیرین عکس می گرفتیم.
جفتمون هم که نقطه ضعفمون عکس گرفتنه از در و دیوارو سنگ فرش و حتی سایه هامون...
تنها چیزی که دپرسم کرد دو تا آقا پسر دست فروش ۸-۹ ساله بودند که از ما خواهش کردند خریدی
ازشون داشته باشیم. من هم که دوباره حس دلسوزیم گل کرده بود (همیشه وقتی با این افراد روبرو
میشم داستان دخترک کبریت فروش تو ذهنم تداعی میشه و این حس رو دارم که اگر خریدی نکنم مثل
دخترک کبریت فروش از ترس پدرشون به خونه نمیرند و بعد از سرما بمیرند. )
چیستا بهشون گفت:صبر کنید ازتون عکس بگیرم یکی از اونها که کوچکتر بود با دلخوری و قهر گفت:
عکس نمی خوام ازم بخرید.

اونها با چیستا سرگرم بودند واسه همین من با دقت بهشون نگاه می کردم وقتی که عکسهاشون رو
دیدن خوشحالی و خنده رو تو چهره شون می دیدم از شادی اونها من هم یه لبخند زدم اما تلخ چون
دوست نداشتم بچه ها تو این سن و سال این کاره باشند.
بعد چیستا جان من رو به شام به یک رستوران کاملا سنتی دعوت کرد من تا حالا این رستوران رو افتتاح
نکرده بودم چون غذاهای محلی رو دوست ندارم اما برخلاف تصورم اونجا همه چیز خوب خوب بود.
یه عمویی هم با لباس سنتی در ورودی رستوران ایستاده بود و اسفند دود میکرند.

یه گروه ارکستر موسیقی سنتی هم اونجا بودن; واسه چیستا تعریف کردم که یه بار آقای برادر اومده بود
اینجا به گارسونه گفته : اینها چند میگیرن اینجا میزنن؟ آقاهه گفته: چطور؟بعد داداشم گفته من دو
برابرشو میدم که نزنن
.
شب خوب و خاطره انگیزی بود در آخر سفارش دادیم که عکس واسه یادگاری از ما بگیرن. پشت عکس
واسه هم یادداشتی نوشتیم که من باز سوتی دادم و تاریخ سال ۸۷ زدم; چیستا روبروش نوشت سوتی
بزرگ
همیشه بهانه ها،زیستن را آسان می کند و حالا خاطرات شده اند بهانه های زیستن من.خاطره آفریدن برای اینکه می دانم روزی،شبی،ساعتی دلتنگی من را از پا در می آورد.خاطره می سازم تا روزی،شبی ساعتی بهانه ای برای ادامه شود پس حالا باید بنویسم:همیشه خاطرات زیستن را آسان می کند. چقدر این داستان خنده دار است وقتی که سراسر زندگی ام به عکس ها تبدیل می شود.عکس از قدم ها،از نفس ها،نخندیدن ها،گریه ها فاصله های میان دو دست و چشمانی که فکر می کنند درست می بینند شاید هم این دنیا در لایه های دیگرش زندگی های دیگری هم داشته باشند.شیوه های زندگی برای نگریستن،برای زندگی کردن!شاید مقایسه ای بگیرم تا بدانم کدام بهترین راه بود!
تبلیغات مثل یه آهنربا عمل میکنه بیشترین نیروی خودشو بکار میگیره که آدمی رو جذب کنه.غالبا گول
زننده ست.به شکلها و رنگهای مختلف فقط میخواد همه رو فریب بده.اکثرا هم موفق بودن.
مثلا:محصولات لاغری و آرایشی که جهت تناسب بهتر و زیبایی بیشتر همه روزه و ۲۴ ساعته همه جا اونا
رو میبینیم.
تبلیغات یه منبع اطلاعات هم هست.بعضی تبلیغا واقعا زیبا هستن و هوس خرید محصول رو به دل آدم
میندازن.

تبلیغ رو میشه فعالیتی دانست که امتیازات و برتری های محصولی را اعلام میکنه و در تلاشه که خریدار
رو به خرید متقاعد کنه.
محصولاتی هم که شهرت جهانی دارن و در رقابت شدید هستن مثل پپسی و کوکاکولا از دیرباز تاکنون از
هنرمندان بخصوص خواننده ها استفاده میکنن.

یا از مشاهیر برای تبلیغ محصول خود استفاده می کنند چه در قالب جواهرات یا شرکت های الکتریکی...
البته در آمد تبلیغ های بعضی از ستاره ها از در آمد حرفه ی خودشون بیشتره.
درسته که بدون تبلیغات آدم میتونه زنده می مونه اما دیگه جذابیتی براش نداره و رنگ پوچی به خودش
میگیره
البته ارائه تبلیغ روش های گوناگونی داره چون تبلیغاتی دیده میشه که دروغی و لوس هستند!اگه
تبلیغای کانالهای غربی رو با ایرانی در مورد محصولات پاک کننده مشاهده کنیم میبینیم که توی تبلیغات
اون ور آب یه باکتری وجود داره اما تبلیغای اینجا هرچی باکتری هست محو شده!
یا اینکه می بینیم که از تبلیغ غربی ها تقلید شده...
اما من عاشق بیلبوردهای بزرگ که تبلیغاتش نظر هر ببننده ای رو جلب و مسحور کنه بخصوص اگه در
مورد جواهرات و ساعت،لباس یا عطر...باشه![]()

خودم رو چشم نزنم الان سر حالم یعنی سرحالی همراه با خستگی و خوشحالی میشه چی؟حالا...
آخه ما امروز تحویل پروژه داشتیم یک هفته قبل از پروژه تا لحظه تحویل کار، جون به لب میشم تا که آیا
استاد خوشش میاد یا نه...
به هر حال این پروژه کار گروهی دو نفره بود.دیروز صبح زود دوستم رو به خونه دعوت کردم که با هم کار
کنیم از ساعت ۸:۳۰ اومد تا ۹:۳۰ شب ما فقط یک ریز کار می کردیم ایده میدادیم نظر می دادیم و...
این هم گروه ما که یک خانم بسیار عصبی مثل اینکه آتش و یخ رو کنار هم بزاری من خونسرد اما اون...
تحملش کردم دیگه
وسط های کار من دپرس میشدم میگفتم خیلی زشت شد.دوستم هم دعوا میکرد
که خوبه از این حرفها.
اتاقم که جای سوزن انداختن نبود مثلا مامان که میومد بهمون سر میزد جا نداشت حتی بایسته از دم در
تا آخر اتاق همش مقوا،ماژیک...( البته یه عکس گرفتم اما از بس به هم ریخته بود روم نشد اینجا بزارم)
دوباره مامان خانومی طرف های ساعت ۷ شب اومد پیشمون بعد گفت از صبح تا حالا همین کار رو انجام
دادید؟![]()
آخه هنوز هم تموم نشده بود.هر چی به دوستم میگفتم سریعتر تمومش کنیم خیلی خسته شدیم
اون باز دعوا میکرد میگفت:چرا اینقدر عجله داری![]()
کار رو به اتمام بود اما دیگه بیهوش بودم تا حالا اینجوری نشده بودم حالا بیخیال اما ارزشش رو داشت
چون دوم شدیم![]()
اون گروهی که اول شدند یک هفته رو پروژشون کار کرده بودند اما ما کارهای دیگه هم داشتیم واسه
همین نتونستیم بیشتر بهش برسیم.
تو کلاس من ردیف اول نشسته بودم هر کی می خواست کنفرانس بده به شوخی می گفتم استرس
نداری؟
(اگه هم استرس نداشتند من بهشون انتقال میدادم
)آخه من خیلی استرسی هستم
برنامه چیدیم که دوستم کنفرانس بده هر دقیقه سر کلاس به هم گروهم نامه نگاری می کردم که فرض
کن خودت استادی و کلاس مال خودته قوت قلب بهش میدادم.
(جو روانشناسیم گرفته بود)
استاد یه استراحتی بهمون داد گفتیم با بچه ها بریم کافی شاپ دانشگاه خوب شما چی می خوری؟
شما؟ شما؟وقتی رسیدم دیدم تعطیله ضایع شدیم.آخه دو سه تا کلاس بیشتر تشکیل نشده بود
کسی تو دانشگاه نبود.
معمولا بچه ها آخر کلاس از کارای هم عکس می گیریم وقتی می خواستم برم دانشگاه یادم افتاد که
دوربین نبردم بعد به خودم گفتم بیخیال بابا دیگران باید از کارم عکس بگیرن چه کسی بهتر از من کار
کرده(اعتماد به نفس رو حال می کنید؟
)
خوشحال بودم که استاد از پروژه نهایی راضی یه.وقتی دوستم می خواست از کارم عکس بگیره گفتم از
کارم همراه به تهیه کنندش عکس بگیر
(مردم برج میزنند چیزی نمیگند اما من واسه این خوشحالم)

یه چیز جالب دیگه من واسه این هیچ خریدی نکردم حتی یک قلم اما بچه های دیگه کلی خرید بعضی ها
هم که داده بودن بیرون اما باز هم به حد ما نرسید.
وقتی داشتیم بر می گشتیم خونه اینقدر شیطنت کردم در واقع دل دوستان رو شاد کردم
گرسنم بود
زیاد حال نداشتم وگرنه کلی اذیت می کردم.
اااا بابای گلم واسم هندونه قاچ کرده الان بهم داد
بابایی I LOVE YOUTAM![]()
شما هم بفرمایید![]()

از دیدن جاهایی که تا حالا ندیدم خوشم میاد
از صدای رعد و برق و برف و بارون خوشم میاد
از جشن رفتن خوشم میاد
از دیدن بناهای تاریخی خوشم میاد
از آرایش کردن خوشم میاد![]()
از زبان ترکی و فرانسوی خوشم میاد
از سوپریز کردن دیگران و روز تولدشون رو تبریک گفتن خوشم میاد
از روانشناسی خوشم میاد
از وبلاگ خوشم میاد![]()
از هدیه دادن و هدیه گرفتن خوشم میاد
از معماری خوشم میاد
از صدای زنگ فرودگاه برای اعلام خبری خوشم میاد
از دیدن فیلمهای رمانتیک خوشم میاد![]()
از اینکه اطرافم همیشه مرتب باشه خوشم میاد
از لواشک، آدامس خرسی و هله هوله خوشمزه خوشم میاد![]()
از آلوهای دربند که دیگه خیلی خوشم میادددد(وای دهنم آب افتاد)

از دیزاین لباس و دکوراسیون داخلی خوشم میاد
از خرید کردن خوشم میاد
از دیدن کارتون جودی آبوت خوشم میاد
از فروغ فرخزاد و دکتر شریعتی خوشم میاد
از شنیدن تجارب دیگران خوشم میاد
از پول خوشم میاد![]()
از ماشین عروس خوشم میاد![]()
چقدر خوشم میاد خوشم میاد شد...
از به سینما رفتن خوشم میاد
از تاب بازی خوشم میاد
از خوندن کتاب خوشم میاد
از کوه نوردی خوشم میاد
از چیپس پنیر خوشم میاد
از مسافرت خوشم میاد
از ابتکارات ،خوش سلیقگی و چیدن سفره عید نوروز و ... خوشم میاد
آخه باز هم خوشم میاد بازم بگم؟
.
.
.
آها از تو هم که داری الان اینها رو میخونی خوشم میاد![]()
تا این سوال به ذهنم خطور میکنه بلافاصله بدون فکر کردن به سوالم جواب میدم خیلی خوشحالم که
دختر هستم خدا رو ۱۰۰۰ بار شکر می کنم.
از زبان خیلی از دخترها شنیدم که میگند ای کاش پسر بودیم حتی تعجب می کنم به یکی از اونها گفتم
اما من خیلی خوشحالم که دخترم اون گفت آخه تا حالا بهت خوش گذشته که اینو میگی.
دوباره پرسیدم چرا دوست داری پسر باشی؟گفت:تو جامعه خودمون رو میگم به مردها بیشتر بها میدند
خانم ها رو ضیعیف می بینند.
به هرحال هرکسی باید بپذیره که چه جنسیتی داره میتونه متناسب با اون جنسیت مقام عالی بدست
بیاره شخصیتشو بالا ببره و قابل احترام بشه.
یه عده واقعا از این ۲گانگی رنج میبرن و اغلب خودشونو میخوان شکل جنس مخالفشونو به خودشون
قالب بزنن!
نمونه ی بارز این شخصیت مایکل جاکسون بوده که انواع و اقسام جراحی ها رو روی خودش انجام
داده و برای ارضا خودش مبالغ هنگفتی پرداخت کرده اکثرا این قرن میبینیم که دخترها یا پسرهایی
هستن که اصرار دارن عمل کنن.پسری که میخواد دخترباشه همیشه ناخوناشو لاک میزنه آرایش میکنه
صورتشو اصلاح میکنه و ...یا برعکس
اینجاست که خانواده ها دائما حرص آبرو و حیثیت و ...رو میخورن و متاسفانه اغلب تلاششون بی ثمر
میمونه.
باشه پیدا نکردم حتی اگر از سر تا پات طلا بگیرم تو به جواهرات ارزش میدی و زیباشون میکنی.
وارد پارچه فروشی شدم که در آنجا اصیل ترین ابریشم ها رو پیشکشت کنم اما لطافت تو خیلی بیشتر
از این ابریشمه باز هم اگر این هدیه رو بگیرم ارزان قیمت خواهد بود پس از خریدش صرف نظر می کنم.
می خوام مشهورترین و خوشبو ترین عطر دنیا رو برات بخرم بو میکشم وبه یاد میارم عطر تو زاییده
گل سحر آمیزه و این رایحه ها مصنوعی و بی دوام هستند.
و حالا ببین بعد از این همه جستجو چی تقدیمت میکنم..
قلبی سرشار از عشق و محبت و اخلاص که اگر غیر از این هدیه چیزی رو شایسته ی ارزش و مقامت
ندیدم.

مامان نازنینم تولدت رو تبریک میگم![]()
از خدا می خوام که سایه ات پر مهرت سال های سال بالای سرمون باشه...