طاعات و عباداتشون مورد درگاه حق قرار بگیره![]()

می خوام خاطــره اولین روز از این ماه رو بـرای خودم ثبت کنم چون طبیعتا این روز با روزهای دیگه متفاوت
بود.
مامان خانومی صبـح زود منو بیدار کردند که نماز صبح بخونم خیلی وقت بود نماز نخونده بودم امروز دوباره
آدم شدم اما نه با خـلوص نیت چون دوست داشتم بخوابم خیلی برام سخت بود که پاشم اما بیدار شدم
و دو دقیقه ای نمازم رو خوندم دوباره مثل مرده ها افتادم و لالا...
ساعـت ۱۱ بیدار شدم.اااا راسـتی من امروز روزه گرفتـم نگـاهی به ساعت انداختم ای بابا تازه ساعت ۱۱
صبح هست تا ۸ شب خیلی مونده باید خودم رو یه طوری سرگرم می کردم.
تا ساعت ۳ بعد از ظهـر در این دنیـای مجازی سرک کـشیدم.بعد رفتـم سراغ تــلویزیون برنامه آشپزی نگاه
کردم وای احساس می کنم گرسنمه.
ساعت ۴ تصمیم می گیرم مجددا بخوابم اما ساعت ۵ بیدار شدم آخه آدم گشنه که خوابش نمی بره.
فیلم عروسی یکی از افراد فامیل گذاشتم تا یکی دو ساعتی خودم رو سرگرم کرده باشم.این فیلم رو من
میکس کرده بودم نگاه می کردم و تو دلم به خودم احسنت می گفتم![]()
ساعت ۷:۳۰ شـده بـود. سـردرد شـدیـدی داشـتـم امـا دیـگـه تـا اذان چیـزی نمونده بود با یکی از دوستان
وبلاگی تماس گرفتم گفت:مامان بزرگم عمرش رو داده به شما تا آخر رفته میرم شهرستان.
من هم موقع خداحافظی باز سوتی دادم گفتم خوش بگذره![]()
اون طرف یا متوجه نشد یا به روی خودش نیورد نمی دونم بعدا فهمیدم چی گفتم.![]()
صدای ربــنــا رو که شنیدم دلم پر کشید یاد سالهای گذشته افتادم احساس خوب سبک بودن بهم دست
داد بالاخره وقت افطاری هم رسید و از سفره رنگین تناول کردیم.
بعد گفتم پس قرآن خوندن، دعا کردن چی شد روزه که به غذا نیست فقط عذاب وجدان گرفتم.
به امید اینکه روزهای آینده با عبادت بگذره...
یا سیاسی نبودن؟ یک جوک باحال بگید که سوژه اش هیچ قوم و ملیتی نباشه جرزنی هم نداریم...
مثلا به جای ترکه یا رشتیه بگید ملانصرالدین یا غضنفر...
چند تا جوک که از این و اون شنیدم در ادامه مطلب

ببینیم؛ چه عجب که در این مورد به حرف بنده توجه کردند.
مقصد تهران بود همیشه عادت کرده بودم یک ساعته به تهران برسم اما این بار ۱۲ ساعت طول کشیده
بود با گذشت هر یک ساعت، بزرگی این کشور بیشتر برام ثابت می شد.
چند روزی روز اقامت داشتیم.عازم مشهد بودیم که خاله و دختر خاله ام هم دعوت کردیم و همسفر ما
شدند.
مشهد:با اینکه قبلا هم رفته بودم اما این بار توجه ام بیشتر شده بود .مگه می تونستی راحت راه بری با
نگاه های سنگین + متلک های رنگارنگ مواجه می شدی.مثلا بالا شهر هم بود این اوضاع بود.
سفر بعدی شمال بود.مـرداد ماه، هـوا بی نـهایت خوب بود البـته من همیشه هـوای ابـری و بـارونی رو به
آفتابی ترجـیح میدم.ساری بارون شدیدی می بـارید ترافیـک شدیدی شده بود تا به نوشهر برسیم کلی
خسته شدیم.جالب بود از طرفی بارون و از طرف دیگه کنار جاده میوه های تابستانی می فروختند.
ادامه نوشت:در جاده چالوس مسافران جنبش سبز راه انداخته بودند یکی خیار دستش بود یکی پوست
هندونه یکی هزار تومنی یکی cd سبز رنگ دیگری فلفل دلمه ای...![]()
من هم با برگ دستبند دور دستم پیچیده بودم.

پ.ن:به شیراز که رفتـیم یاد کپـل بودم ،به اصـفهان که رسـیدیم، یاد لعبت و آذین در تهران مونا و رامین و
سمیه و سعید، در گرگان یاد مـاریا، در ساری یاد عـلی در کرج یاد پرنـده گمشده ... ماشالله دوستان بین
اللملی دارم.
فعلا تهرانم بازدید فک و فامیل و خونه عمه و سایرین... مونده
مهمونی می رفتیم من اونجا تنهام و احساس غربت می کنم.
سلامتی پوست و خطر سرطان؟ ای بابا! چه کسی می داند فردا را خواهد دید یا نه؟ سخت نگیر! بی خیال غرغر! آب اکسیژنه را با محلول و دکلره مخلوط کن و روی موهایت بگذار. رنگ موها فقط بلوند! فقط رنگ کاکل ذرت! مو تخریب می شود؟ می سوزد؟ خوب برو دوبی موهایت را رنگ کن! نه ! اصلا همین جا سر کیسه را شل کن.صد و پنجاه هزار تومان مایه بگذار و بلوند باش.بلوند و برنزه!
بینی ات را برای دومین بار و چهارمین بار عمل کن. در گونه و چانه ات پروتز بگذار یا ژل تزریق کن. تو که دندان هایت را از قبل ارتودنسی کرده ای و عذاب سیم کشیدن را به جان خریدی دیگر باید بدانی که دندان ها بلیچ شدن می خواهند.یک نگین گوچک درخشان هم روی دندان نیشت بچسبان!
ابروها رو بتراش و به جایش تتو کن.روی ناخن هایت نقش و نگار بینداز.موهایت را تا می توانی پوش بده و بالا ببر و فیکساتور بزن. لنز رنگی و مژه مصنوعی بگذار.
تا همین چند سال پیش کاکل را مسخره می کردی؟خوب آن موقع مد نبود و حالا مد شده! اینکه مهم نیست.حالا درست شبیه یک عروسک باربی هستی.مثالی از یک زن ایده آل! زنی که نه تنها زیبا و خوش اندام است که خوب لباس پوشیدن را بلد است و از همه مهمتر تمام مدت با مهربانی لبخند می زند.یک باربی واقعی هیچ وقت اخم نکرده و عصبانی نیست.
پشت چراغ سیز توقف کرده ای و به پسر خندانی که سرش را از ماشین کناری بیرون آورده لبخند می زنی.

اما یکباره چشم شان به دختری که در آن سو ایستاده می افتد! نه! این امکان ندارد! ظاهر این دختر با تو مو نمی زند.باربی ما سرش را بر می گرداند و در ماشین بغلی دو دختر دیگر را می بیند:"عجبا" و "حیرتا"...
گیج نشو!دست و پایت را گم نکن! هیچ اشتباهی پیش نیامده.مساله کوچکتر و کم اهمیت تر از آن است که خودت را ناراحت کنی.موضوع فقط این است که تو و همتایان دیگرت همگی محصول یک کارخانه اید! همین! باربی ها همیشه شکل هم و منطبق بر یک الگوی شبیه سازی شده بوده و هستند.فقط شال و روسری و رنگ لباس و چکمه و زینت آلاتشان با هم فرق دارد.
پ.ن:مدتی نیستم سفری به تهران، شمال و ایشالله مشهد مقدس دارم شاید نتونم مدتی آپ کنم.
سطر یادداشت کنم.ناخود آگاه هوس کردم سالنامه های سال گذشته رو ورق بزنمو به یاد بیارم که
پارسال همین موقع چیکار می کردم:"تولد بابا بود که ما رو به همراه خانم و آقای بهاری به شام دعوت
کرده بود"
آقا و خانم بهاری زوج جوانی که مانند ما زیاد با کسی رفت و آمد نداشتند و خانم بهاری نیز همشهری
مان بود از این جهت نزدیکی و صمیمیت بیشتری داشتیم.چند بار با هم سفر کردیم.
اغلب به بهونه های مختلف دور هم جمع می شدیم.خصوصا جمعه ها که روزها طولانی و کش دار بود.
مامان اونها رو برای ناهار دعوت می کرد و بعد از ظهرش به سینما می رفتیم.یا بامداد جمعه آماده می
شدیم که با هم کنار دریا بریم شنا.بعد از دو ساعت تکاپو، در پارک کنار دریا صبحانه می خوردیم.
این دو جوان تحصیلکرده، خوشرو و شیک بودند شبها با هم دوچرخه سواری می کردند و حتی کسی فکر
نمی کرد روزی برسه غباری از غم زندگی شون رو آلوده کنه...
بعد از چهار سال زندگی پرونده این زندگی هم بسته شد.

چقدر زمونه بی وفاست!
من که دیگه خانم بهاری رو ندیدم و روز تحویل سال برای تبریک زنگ زدم که این پیغام رو شنیدم:تماس
با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد.
بهشون فکر می کردم که پارسال گرم و صمیمی و حالا متفرق بی اختیار از درون آهی کشیدم سالنامه
ام رو بستم و رفتم پی کار خودم...![]()
*فامیل بهاری ساختگی بود انتظار نداشتین که فامیل حقیقی رو بگم؟