تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
هــنوز که هــنوزه با گــذشت بــیــســت و انــدی سال وقــتی خانواده یاد بازیگوشی های دوران کودکی ات می افتند چشماشون برق میزنه و با حالت خوشی از ذکاوت و البته شیطنت هات صحبت می کنند. وقــتی هم عکــس های اون دوران رو مــیبینم حرف هــاشون بـــرام ثابت میشه چون شرارت از سر و روت می بارید.

ســه ساله که بـودم من رو روی تاب میذاشتی و محکم هول می دادی انگار واست هیجان داشت تا اینکه مــن تو باغــچه سقــوط کردم و تو فــرار کردی. تا حالا که یاد اون روز می افتی می خندی هنوز تو دلمه که نتونستم تــلافــی کنم اما به قــول خودت لذتی که در گذشت هــست در انتقام نیست (تازه این سخن حضرت علی هست)

از همون بچگی یه لحظه دعوا می کردیم یه لحظه صلح؛اما با اینکه بعد از هر شیــطنتی یه دل سیر از من کـتـک می خــوردی و چون می دیدیم می خندیدی حرصم رو در می اوردی میزدم زیر گریه،بعد میگفتی تو داری بهم میزنی، خودت هم گریه می کنی؟

اغلب درکـم میکنی ،بعضی وقتها هم تو ذوقم میزنی من هم دلخور میشم بعد به شوخی میگی:خوشت اومد چطور حالت رو گرفتم(عیب نداره تو که احساسات سرت نمیشه)

حــالا  *امشب شب مــیلادته دنبال بهــونه ای می گـشتم که کمی مهربونیات رو جبران کنم،من و سمیرا جــشن تــولــد کوچولویی ترتیب دادیم.جلو خودمونو گرفتیم که سوتی ندیم؛فقط درگوشی از بابا خواستم کیک رو بگیره. حالا منتظرم که زود از بیرون بیای می خوام عکس العمل ات رو ببینم...

    

 پسر خوبی هستی، یک پارچه آقا هستی و همیشه با هدیه های رنگینت غافلگیرم کردی...

حالا از شوخی گذشته به عنــوان یه خواهــر کوچیکتر برات روزهای شاد، آینده روشن، هــمسر و فــرزندان خــوب و شادکامی در طول زندگی آرزو می کنم امیدوارم سال های سال زنده باشی و محبتی که بینمون هست هیچ وقت کمرنگ نشه ... 

 

                                      تــــــــــولــــــــــدت مــــــــــبـــارک             

 

 * البته روز تولد ۲۹ شهریوره اما چون قراره بریم مسافرت تصمیم گرفتم زودتر جشن بگیرم.

+++  پیشاپیش فرا رسیدن عید سعید فطر را به حضور تمام شما عزیزان تبریک عرض می کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت   توسط سمیه  | 
سلام...

بــنده یکی دو روز هــست سرحال نیستم و مریض شدم هـم اکنون اتاق داره دور سرم می چرخه اما دارم

تمرکز مــی کنم که خوب بنــویسم.حالا حتما میگید مگه مجبوری؟ خوب هر وقت خوب شدی آپ کن و این

مــزخرفاتو تحویــل مون بده، اما باید به عرضتون برسونم که در قدیم به ســرسـبز می گفتن" مزخرف" پس

وبلاگ من خیلی مزخرفه البته از اون لحاظ

کم کم درس و مــشق هم داره شـروع میشه.دیروز انتخاب واحد کردم اون هم چه انتخابی! مثلا روز جمعه

از ساعــت ۸ صبح تا ۹ شــب کلاس دارم اون هم روز جـمعـــــه که از بچگی عادت داشتم پنجشنبه ها دیر

بخوابم به امید اینکه روز بعدش تعطیله و من یه دل سیر می خوابم اما این ترم...

خیلی برام سخته که بخوام ساعت شش و نیم، صبح جمعه بیدار بشم :(

تازه تو سایت دانــشگاه نوشته که کــلاس ها در آزمایشگاه برگزار میشه به به چه جای با صفایی! هر ترم

یه جا ما رو انتقال میدن انگار اضافی هستیم فکر کنم ترم بعد یه خیمه دم در دانشگاه بزنند و اونجا کلاس

هامون رو تشکیل بدند تا وقتی که تموم کنیم!!!

یه هــفته اول کلاسها رو واقــعا دوست دارم چـون استادها خودشون رو معرفی می کنند، از شیوه برگزاری

کلاس و قوانین ،نمرات صحبت می کنند بعـضیها واقعا مهربون هستند آدم احساس آرامش و امنیت میکنه

اما بعضی از همون اول ترس رو تو دل آدم میندازن

من نگران درس ایــستایی هستم چـون شنیدم خوب تدریس نمیشه آقای برادر هم قول تضمینی داده که

طوری یادم بده که ۲۰ بگیرم بعد گفت البته باید خنگ بودنت هم در نظر گرفت پس نوزده میگیری!

دیگه رفع زحمت می کنم و میرم استراحت...شاد باشید همگی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط سمیه  | 
صــدای زنگ موبایل تــوجه دختر را جلب کرد.شماره یکی از دوستانش را دید.دختر برای مدتی به مسافرت آمــده بود.دوستان، برای دیدار دوباره با هم قرارگذاشتند.صبح آن روز مقابل آینه ایستاد؛موهایش را شانه و آرایش کرد، انگشترش و ساعتش را به دستش کرد، عطر زد...و کم کم راهی سر قرار رفتن بود.

از طـرفی چون در ساعت ۴ بعداز ظــهر در کریم خان تجمع بود خــانواده دخـتر ازش خــواستند که تا شلوغ نشدن خیابان ها، ساعت ۳ منزل باشد چون منزل دوستش آن حوالی بود.

دخــتر،راهی میــشود به مقصد که میرســد دوستـش رو می بیندکه سر خیابان به استقبالش آمده.هر دو شاد و سر خوش بودند وارد آپارتمان میشوند. با چشم و گوش باز به حرف های هم توجه می کردند و سر به سر هــم می گذاشتند.گــذر زمان را حــس نمــی کــردند اما ســاعــت ۲:۳۰ شده بـود.دخترک از حضور دوستش مرخص میشود.حالا،دختر جوان در آن سوی خــیابان به انتظار ماشین ایستاده بود اما چون گرما و آفــتاب دختر را کلافه کــرده بود و ماشین های کمتری وجود داشت،تصمــیم می گیرد اولین ماشینی که  ایستاد سوار شود؛در این لحظه پژویی که آرم تاکسی در بالایش  نمایان بود جلوی پایش توقف کرد.

راننــده تاکـسی پسـرجــوانی بود که مــوذیانه به دختر از آینـه نگاه می کرد و بی مقدمه گفت:کسی با ما دوست نمیشه،اگر هـم دوست شد دل نمی بنده!! نگاه گذرای دختر به او می افتد و اصطلاحا دو زاری اش می افتد خودش رو جمع و جور می کند.همچنان راننده ادامه میدهد:خانم شما سر کار بودید؟؟!!

دختر هم برای اینکه از شر سوالاتش راحت شود با بی میلی  آشکار می گوید:خونه دوستم بودم.

حالا پسر با خنده شیطونی:خوش گذشت؟ ...  جواب دختر:شکر،بد نبود.

این بار راننده تاکسی می پرسد:دوست پسر داری؟اما دیگه دختر بی محلی می کرد.

وقتی به مقصد رســید دختر متوجه می شود که مــنظور راننده از خوش گذراندن در خانه دوست،"خانه ی دوست پسر"بوده.دلخور می شود.

در حالی که قدم زنان وارد خیابان فرعی میشه با خودش فکر می کنه چرا وقتی جنس مخالف خانم جوان آراسـته ای رو ببیند فکر بد به ذهنش خطور میکند؟دخترافسوس می خورد، تصمیم می گیرد از این به بعد بــیشتر مراقب خــودش باشد.زنــگ در را فشار می دهد و سعی میکند به لحظات خوشی که با دوستش گذراند فکر کند.

*اینی که خوندید داستان نبود حقیقتی بود که تابستان امسال برایم رخ داد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت   توسط سمیه  | 
تمرینی برای سهیم کردن شادی با بقیه: کسی می تونه بگه خوش ترین روز زندگیش چه روزی بود؟

روزی که از شدت سرخوشی، تا آخر عمر شیرینی یادش رو زیر لب خواهید چشید. روزی یا شبی که

شرحش می تونه شنونده رو هم مشمول لذت وصف العیش نصف العیش کنه...

 

      

 

                           ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت:

هیچ یک از شـما نــتونست یکی از روزهــای خــوب زنــدگیش رو تعریف کنه که برای خواننده هم شنیدنی

باشه.عــکس تزیینــیه منظور این نیست که تنها روز ازدواج یا تولد فرزند شیرین ترین لحظات زندگیه.حداقل

۲۰ سال که از عمرتون گذشته،یعنی یه روز لذت بخش رو تجربه نکردید؟ (اینقدر ناشکر نباشید دیگه)

                                                              ***

یه شب که منتظر اعلام نتایج دانشگاه بودم کلی استرس داشتم. در حالی که خدا خدا می کردم شماره

شناسنامه و... رو وارد مـی کــردم دیدم قــبول شدم چــون از خوشحالی سر از پا تشخیص نمیدادم گفتم

حالا که بــزرگتر شدم خانواده رو با خــل بازی هام بیدار نکنم فـقــط روی کاغــذ نوشتم من دانشگاه علم و

صنعت تهران قبول شدم و کاغذ رو روی در یخچال چسبوندم.

صــبح که بیــدار شدم دیدم کـاغذ رو پر از تبریکات کردن و شرمنده ام کردن اون روز شیرین ترین روز زندگی

من که لرزش های دست مامان منو از خواب بیدار کرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت   توسط سمیه  | 
             

خـودم رو واسـه نوشتـن آماده می کنم.توی اتاق میشینم موارد لازم جهت نوشتن مطلب خوب آماده می

کنم.

۱-یک عدد کلاسور

۲-کاغذ کاهی(نمی دونید چه لذتی می برم با کاغذ کاهی،خودکار خود به خود می نویسه)

۳-خودکار که حتما باید از جنس Lexi باشه

۴-موسیقی فریبرز لاچینی

یه کافـی مــیت هـم واسـه خـودم مـیریـزم.حـالا در اتاقـمو می بندم.روی مبل میشینم.آرنجامو به میز تکیه

میدم؛دست چپمو زیر چونه ام میذارم و با دست راستم خودکارو میگیرو مزه مزه اش می کنم.به دور و برم

نـگـاه می کنم بلکــه با دیدن یک شــیء،چیزی بهم الهــام بشه.هـمیشه می خوام چیزی خوبی بنویسم

؛برام مهم تره یه انتقاد سازنده تا یه نظر آبکی از قبیل:به من سر بزن،بوس،تف،...

حالا فکر میکنم از روزمرگی هام بنویســم؟به تـوصیه نزدیکان زیاد شخصی ننویسم بهتره(دختر خوب کسیه که

حرف گوش بده)...آها از معماری می نویسم خیلی هم خوبه.بعد میگم نه ممکنه زیاد براشون جالب نباشه.

گاهی حــس می کنم مــوضوع مدنظرم جالب نیست؛یاد سمیرا مــی افتم یه نگاه دزدکــی بهـش میکنم،

 میبینم در حال کتاب خوندنه و بدجوری تو رُمان غرق شده،می خوام نظرشو در مورد نوشته ام بـدونم،بار

اول جــواب میده،یکم فکر می کنــم بذار مطمئن تر شــم یه بار دیگــه بپرسم،بار دوم اخــم میکــنه باز هـم

احساس می کنم...بذار یه بار دیگه بپرسم سمیرا؟این بار دیگه جیغ می کشه...

:مگه مجبوری وقتی حرفی واسه گفتن نداری وب بزنی؟به من چه؟مگه من نویسنده ام؟

کلاســور رو جلوی صــورتم سپر می کنم از تــرس پرتاب اشــیاء از طرفشاز پـشت سنگرم میگم:بابا تو

خودت یه پا توکای مقدسی و خبر نداری!(مخ زنی های معمول من)

سمیرا:نمی تونم دستامو بالا ببرم... من:وا! چرا؟... سمیرا:آخه می ترسم هندونه های زیر بغلم بیفتن!!

من هم دلخور مــیشم میگم نمی خوام بعدش کلی هم منــت میذاری.بعد بدون اینکــه خودم بخوام شب

موقع خواب یا هر وقت دیگه یهو یه موضوع خوب به ذهنم خطور میکنه. 

گاهی اوقات تا "پست مطلب جدید" رو زدم انــگشتام همینطوری تایــپ میکنه و یـهو دیدم آپی کردم و بعد

تاییدش می کنم.

بعضی وقتها هم درباره نوشته هام اعتماد به نفس ندارم می نویسم بعد حذفش می کنم.

اما ســـرعت آپ کردن من بالا رفته دقیقا هر شب مطلبی نوشتم.حــالا تا چه اندازه خوشــتون اومده الله و

اعلم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت   توسط سمیه  | 
تا حالا کدوم یک از شخصیت های معروف رو دیدید؟

مسلما همه هنر پیشه ها دوست داشتنی و عزیز نیستند اما خوب شاید دیدنشون جالب باشه...

چــند شب پیش با رضــا شاهــرودی چـت کردم. می شناسیدش؟ (بازیکن سابق فوتبال تیم پرسپولیس)

اصلا بذارید از اولش تعریف کنم:

من که به فوتبال عــلاقه ای ندارم آقای شاهــرودی رو چطور می شناسم؟فقط علی دایی رو می شناختم

 اون هم چون رو سر زبون همه ملت بود.

اول راهنمــایی که بودم توی مــدرسه یه غوغـایی بود، ظاهرا بازی استرالیا و ایران بود که ایران برنده شده

بود و می تونست به جام جهانی بره...دوستام از خوشحالی چی کار کردند...

اون روز بــابــا اومــده بود دنبالــم.مــاشین ها با بـوق و شادی از کنارمون رد می شدند من هم جریانات تو

 مدرسه رو تــعــریف می کردم. کنجکــاوی هام در زمینه فــوتبال رو هم می پرسیدم تا رسیدیم خونه همه

 بحث مون سر فوتبال بود.

از اون روز بچــه ها پــوستر و عکــس های بــازیکنان رو با خــودشون دزدکی به مدرسه می اوردن، من هم

عاشق رضا شاهرودی شده بودم.

خبرهاش رو از این و اون دنبال می کردم .آخی چقدر من بچه بودم

چند سال گــذشت و مــن فراموشش کــردم تا اینکــه چند شب پیش تو فیس بوک پیداش کردم، تحویلش

گرفتم و گفتم:شـما عشق دوران کودکی ام بــودی.بعد از تشکر گفت:عکسهایی از بوشهر گذاشتی و من

 همیشه به بوشهر میام و یکی از دوستای صمیمیم رو می بینم.

من هم گفتم:آقا افشین؟ (فکر کنم تعجب کرد) گفت:مگه می شناسیش؟

(برادرم دوستش رو میشناخت و بهم اسمش رو گفته بود)

خدایش با این تکنولوژی کلی حال می کنم.

                        

 با ذوق و شوق واسه هر کسی تعریف کردم تمایلی نشون نداد البته فکر کنم چون استقلالی هستند

                                                             ***

دیدارهای کوتاهی با باران کوثری - کامبیز دیرباز ـ پژمان بازغی و فــرزاد حسنی داشتم که در ادامه مطلب

توضیح مختصر دادم.

 البته آنجلینا جولی - لئوناردو دیکاپریو - کیت وینسلت و نیکول کیدمن هم دیدم اما تو تلویزیون

*دوستان عزیز هر کسی می تونه آپی در ین باره داشته باشه و هر کسی رو که دیده بنویسه...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت   توسط سمیه  | 
      

این تابستون نمی خواد تموم بشه؟با اینکه سفر، میوه های رنگارنگ و استخر و همه چیزای خوب معرف این فصل هست اما من واقعا دلم برای دانشگاه، استادانم ،دوستانم و اون حرص خوردن ها و حسادت بر سر نمره تنگ شده...

توی کلاس ما یه اکیپ که متشکل از 4 دختر کمی حسود داریم که همیشه من و دوستم الهام با اینها مشکل داشتیم.چون بدون اینکه کسی نمراتشون رو بپرسه نمره های خیالی شون رو به من می گفتند و کنجکاوی که چه عرض کنم فضولی های زیاد در نمرات بنده از خود نشون میدادند اگر هم یه بار حواسم نباشه سراغ نمراتشون رو می گرفتم غیر از 18-19 بر لب نمیوردن الان حتی دلم واسه اینها تنگ شده.

                                                                  ***

وقتی تو خونه ما حرف از ساختمان و معماری میشه تا بیام خودمو بندازم وسط که حالیمه داداشم مچم رو میگیره  اون هم عمران خونده و خیلی تو رشته معماری سررشته داره.

یه پسردایی هم دارم که دانشگاه همین جا بوشهر قبول شده قبلا معماری خونده حالا داره تکمیلش میکنه وقتی داداشم کمکش میکنه من با دلخوری میگم پس چرا به من کمک نمی کنی؟

آقای برادر هم در حالی که می خنده و هندونه زیر بغل ام میزاره میگه بابا تو زرنگی به کمک نیاز نداری.

                                                                  ***

خیلی دلم می خواد تو این رشته پیشرفت کنم اما احساس می کنم تو این دانشگاه نمیشه ،بچه ها همیشه می خواند از کلاس جیم بشند نمی دونم اون بیرون چه خبره .

حتی یکبار استاد برنامه سفر چید که بناهای مختلف رو به ما نشون بده ،بچه ها بهونه اوردن بعد استادعصبانی شد گفت:به جای اینکه شما التماسم کنید من باید بیام دنبالتون و سفر لغو شد.

خیلی خوشحالم که در این رشته تحصیل می کنم همیشه با ذوق و شوق سر کلاس ها حاضر میشم اما خیلی برای آینده ام نگرانم اطرافمون رو که نگاه کنیم همه مهندس هستند دلم می خواد من در آینده متفاوت باشم و کلی حالیم باشه...

                                                                  ***

اگه این خاطره ای که الان یادم افتاد رو براتون تعریف کنم مطمئنم که خیلی بدتون میاد

یکی از کلاس ها شروعش ساعت 8 صبح هست  اون روز مامان خانومی ساعت هفت و نیم بیدارم کرد برای این کلاس هم باید همه خط کش ها و انواع کاغذها در سایزهای مختلف چند تا نقشه رو باید با خودمون ببریم از طرفی هم چون شب قبلش تا نه شب کلاس داشتم خسته بودم گذاشته بودم صبح وسایلم رو جمع کنم چون دانشگاه هم دوره و باید ساعت هفت سر ایستگاه دانشگاه باشم کلی هول شده بودم که به چه کاری برسم...

با هر بدبختی ساعت هشت و نیم رسیدم دیدم بچه ها خندون دارن از دانشکده میرند بیرون گفتند استاد نیومده.

تعجب کردم چون استاد پروازیه و روز قبل تو دانشگاه دیده بودمش.بچه ها رفتند خونه اما من چون می خواستم کتابم رو به یکی از بچه ها بدم تو دانشگاه موندم یهو خانم استاد رو دیدم بعد از احوالپرسی گفت:چرا سر کلاست نیستی؟من هاج و واج مونده بودم وا استاد مگه شما هستی؟

گفت:چرا نباشم از سوالم تعجب کرد گفتم آخه بچه دیدن شما نیستی رفتند...

به ساعتش نگاه کرد گفت:مگه ساعت چنده؟گفت من تنها یه ربع کار بانکی داشتم بعد از کلی نصیحت کرد که شما باید دو ساعت سر کلاس باشید اگه نیومدم بعد برید هنوز که بیست دقیقه نشده

بعد با هم رفتیم سر کلاس گفت:اسم بچه ها رو بنویس من هم کوتاهی نکردم با کمال میل نوشتم

بعد شفاعتشون کردم:حالا این یه بار رو ببخشید .خانم استاد مهربون هم یکم فکر کرد بعد واسه اون ها حاضری زد.

ساعت 2 که کلاس دیگه ای داشتیم بچه ها اومدن گفتم امروز استاد اومد واسه همه هم غیبت زد(ترسیدن)اما من از شما دفاع کردم و حاضری زد.

نمی دونید اینقدر کیف کردند کلی هم تشکر کردند.

از اون روز کلی با استاد صمیمی شدم همه کارهاشو به من می سپرد حالا هم  خانم استاد دوست داشتنی به من 18 داده .

                                                                  ***

تازه یه استاد دیگه هم داریم با اینکه ترم جدید دو-سه هفته آینده شروع میشه اما هنوز نمرات رو ثبت نکرده احتمالا داره فکر می کنه به بچه ها چه نمره ای بده.

با اینکه  روزهای چهاشنبه از ساعت 8 صبح تا 6 بعد از ظهر کلاس داشتم و خسته می شدم اما باز هم میگم:          

                                                  یــــــادش بــــخـــیـــر!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت   توسط سمیه  |