هیچ استادی نمیشه حتی برای یک جلسه تکلیف نده!
با کمبود خواب و سرگرمی مواجه شدم.مدتی هست که تلفن خانه از دست من در امان مونده و از
دوستانم خبر ندارم چون وقت ندارم.
وقتی پروژه ای داده میشه، به محض خارج شدن از دانشگاه به تهیه وسایل مورد نیاز می پردازم و همه
دروس و کنفرانسی که قرار است در آینده برگزار کنم کنار می گذارم، آنگاه جستجویی در وب سایت ها
می کنم و به داده هایی که در این زمینه هست توجه می کنم؛چند تا طرح می زنم، در این حین از برادرم
کمک می گیرم، او هم چند اسکیس می زند، جالب اند اما نمی دانم چطور آنها را بسازم، همچنان فکر
می کنم طرحی رو انتخاب می کنم و بعد شروع به ساختن اش می کنم، اما نه! انگار به دلم نمیشیند!
طرح دیگر و خراب کردن ساختار دیگر تا اینکه وقتی به خودم میام میبینم که زمان زیادی ندارم شروع به
کار می کنم...و بعد از چند ساعت که نگاهی به اطرافم می اندازم میبینم میان چوب و مقوا و آلات رنگ
گم شده ام.
به ساعات تحویل پروژه که نزدیک تر میشم، احساس می کنم باید بیشتر رویش کار کنم؛ پس از خیر
حاضر شدن در کلاس ساعت قبل می گذرم و به خودم تلقین می کنم کلاس مهمی نبوده!!!
حالا، زمان آن رسیده که استاد هنرنمایی ما را ارزش یابی کند...
استاد ماکت آقا پسری را نشانمان میدهد و بسیار اعلام رضایت می کند که این ماکت، طرح خوبی برای
معماری ایستگاه اتوبوس است.............. اِ اِ اِ... یادم امد نسخه ء همین ماکت را در ساده ترین سایت
یعنی گوگل مشاهده کرده بودم!!!
چرا استاد باید "به به" و "چه چه" کند و فکر کند که آن دانشجو !!! کار فوق العاده ای را از خودش ارائه
داده؟
آخه این ماکت با این عکسی که از سایت گوگل گرفتم چه فرقی دارد؟؟؟؟


بعد از این همه تلاش و دیدن عکس العمل استاد و کوری دائمی و بی توجهی به کارهایمان،خودم را
سرزنش می کنم به خاطر غیبت بی جهت کلاس ساعت قبل و به یاد می آورم حبس دو روزهء خود در
اتاق و کمردرد و بی حوصلگی و بدخلقی و نتیجه هم می شود این!!!
بدتر از همه اینکه به این کار نیم نگاهی هم نینداخت و نمره ای نصیبمان نشد و فرمودند:به طرح دیگه ای
فکر کنید...به همین سادگی...
شک ندارم اگر ماکتی را نبرده بودم نمره میداد!!
استاد متوجه نیست وقت من هم به اندازهء پول اون ارزش داره؛آه...
امــروز صبح وقــتی از خواب بیدار شدم ساعت مــقابلم 7:40 دقیقه رو نشون می داد ،دیگه خوابم نمیومد پس کم کم بلند شدم به سراغ کامپیوتر رفتم دیدم یکی از دوستانم این جمله رو برام فرستاده بود:
"هر صبح فکر کن تازه به دنيا اومدی مهربان باش و همه را دوست داشته باش شاید فردايی نباشد"
به نظرم جمله ای زیبایی اومد، به دلم نشست تصمیم گرفتم امروز خوش اخلاق تر از روزهای دیگه باشم. ساعت 3 بعــد از ظهر کلاس داشتم.در مـسیر دانـشگاه مــوبایلم زنگ خورد وقـتی مــکالمه تموم شد، پن گوشیم رو دیدم به دلم افتاده بود که گمش می کنم ،نگران شدم بعد به خودم گفتم به جای این توهمات بهتره ازش مراقبت کنم.
گفتم: خدایا به خیـر بگذرون مثلا من می خواستم امروز روز خوبی داشته باشم این همه بد بیاری پشت بد بیاری...
به این نتیجه رسیدم که هیــچ جا خونه نمیشه چون الان با تونیــک راه راه سبز راحت نشستم موسیقی مورد علاقه ام رو گوش میدم سرم رو که بالا میــکنم عکس عروسی یکی از عــزیــزانم روبروم میبینم بی اختیار لبخند میزنم.
امروز اینطوری بود اما مطمئنم فردا روز بهتری خواهم داشت.
+ + +
کوچـکتر که بودم، یه پیرهن آبی داشتم که خیلی دوســتش داشتم، وقتی چیزی باعث ناراحتیم میشد با خــودم فکر می کردم تقصیر این لباس خوشــکله است.حس می کردم اینـقدر با این لباس خوشکل شدم که همه بهم حسودی می کنند و یک جوری می خواند ناراحتم می کردند.
برعکس یه روز کـه خیلی بی حوصله و کج خلق بودم توی سایت دانشگاه رفتم دیدم توی یکی از درسها که حــتی فــکر نمی کردم پاس بشم دیدم نمره خوبــی گرفتم درسته 19-20 نبود اما ارزشش از صد تا 20 بیشتر بود.
پـس گاهی اوقات نــاخواسته اتفاق بد یا اتفاق خــوبی می افته که حــتی بهش فکر نمی کردیم که باعث تغییر حال و هوامون میشه.
قــبل از هر چیــز، بازگشایـی سال تحصیلی جدید رو تبریک می گم و برای همه دانش پژوهان و البته برای خودم آرزوی موفقیت می کنم.
الان یک تــرم بالاترم،دوستانم رو دیدم، همه انگار بزرگ تر و پخته تر شده اند.چهره های جدید ترم اولی رو هم می بینم که با ذوق و شوق وارد دانشگاه شدند و اون سوتی های رایج بین اونها...
دیــروز کلاسی به نام "تـمرینهای معماری" داشتم،خوب شروع شد، درباره معماری بحث کردیم که چرا هر کــسی سواد این رشته رو نداره و بــه جای اینکه تو تلویزیون این هــــمه درباره یک فــیلم نقد می کنند یه برنامه هم درباره معماری بگذارند خلاصه درد و دلی کردیم.
بعد درباره مــنازل تحلیل کردیم که در قدیم از در که وارد شویم اول هشتی رو می بینیم و بعد راهرو،بعد از راهرو، حیاط تــا اینکه وارد خانه شویم اما مــتاسفانه منازل الان،از در کــه وارد شویم مســتقیم وارد اتــاق پذیرایی می شویم و از این حرفها...
تا اینــجا همه چی خوب بــود نزدیک دو ساعــت گذشته بود.هــوای کلاس هم خیلی سرد بود هم چنان استاد صحبت می کرد و همچنان بنده یخ کرده بودم،از سرمای زیاد سردرد گرفته بودم.
بعد استاد گـفت:خوب اگر سوالی ندارید که تموم کنیم بعد گفت:راستی بچه ها و دوباره ۴۵ دقیقه صحبت کرد... دوباره گفت:خوب اگر ســوالی ندارید که تموم کنیم بعد گفت:یه چــیز خدمتتون عرض کــنم باز نیــم ساعت حرف زد...من هم همش ساعتم رو می دیدم واقعا خسته شده بودم دلم می خواست التماسش کنم که بـسه تو رو خدا... بعد گفت:خوب اگر سوالی ندارید که بــریم،بعد دوستــم از استاد سوال کرد یک ساعــت دیگه حرف زد.اما منو میگید دیگــه واقعا عصبی شده بودم... باز گفت:خوب اگر سوالی ندارید من که دیگه باور نمی کردم دیدم نه جدی جدی تموم شد.خستگی دیشب تا حالا تو وجودمه.
دیــروز با دوستم قرار گذاشته بودم که بعد از دانشگاه بریم بیرون،اما تماس گرفتم و کنسل کردم صدامو که شنید گفت:چه صدای آویزون و خسته ای؟ فکر کنم دلش به حالم سوخت... البته جا داره ازش تشکر کنم همیشه با صداش و اس ام اس هاش بهم دلگرمی میده.مرسی چیستا :)
این ترم درس هام سخت تره می دونید نگران چی هستم؟نگرانم از اینکه مبادا نرسم آپ کنم![]()
* سال گــذشته در هــمچین روزی خیلی ناراحت بودم و ســخت ترین شــب زندگــیم بود چون قــرار بود با عزیزترینم خداحافظی کنم و کلی دلتنگ شده بودم اما حالا خدا رو برای هم چیز شکر می کنم :)
می دونند که سرشار از لطافت و احساسات هستند.اینگونه است که اکثر دخترها بابایی اند.
با اینکه دختر و پسر هر دو اهــمیت دارند،اما دخترا همیشه به فکر اعضای خانواده هستند.
پس به عبارتی دختران، خونه رو مزین می کنند و چراخ خونه هستند.
هــمیشه اون رو با بچه ها در حال بدو بدو و شیطــنت می دیــدم، از بازیگوشی های زیـادش اصلا به فکرم
نرسیده بود که اون هم دارای احساساتی هست.
اون شب که به خــودم اومدم دیدم کنارم آروم نشــسته بود اول تعجب کردم چـون همیشه دور و بر بچه ها
بــود،تا آدم بزرگا...خوشحال شدم وقتی دیدم کنارمــه؛انگار دلش گرفته بـود و حوصله بچه ها رو نداشت با
اینکه بعــد از مــدتی اونها رو مــیدید.خواستم بدونم چـی شده اولــش نگفت امــا بعد با بغــض از بــرادر ۱۶
ساله اش گله کرد که چـرا همیشه موسیقی راک گوش میده ،اما فکر نمی کردم یه آهنگ تا این حد بتونه
تاثیر داشته باشــه.سعی کردم کودکی خودم رو به یاد بیارم آره من هم وقتی صدای هایده رو می شنیدم
می ترسیدم و می زدم زیــر گریه آخه صداش همــیشه غمگین بود.امــا مـن به فکر خــودم بودم .چقــدر با
محبت بود و نگـران بود که مبادا از شنیدن روزانــهء این آهنگها تاثیر بـــدی روی روان برادرش داشته باشه و
اون رو عصبی کنه،آروم گریه میکرد.
متاسفانه به دلیل دوری اونقدر صمیمیت بینمون نـبود و انگار از من خجالت می کشید؛خوشحال شدم که
به دختر خالش اعتماد کرد،خودشم انگار سبک شده بود.
با فهــم تر از اونی بود که بــخوام مثل بچه ها باهـاش صحبت کنم.گفت در آینــده می خواد ستاره شناس
بشه.حــرفهای عجیب غریبــی می زد کـه اصلا فکر نمی کردم در مغــر دختر هشــت ساله جایــی داشــته
بــاشه...حتــی یه بار حرفـی به مــن زد با اینکــه اولش خندیــدم اما منو به فکر کردن وا داشت، گفــت:چرا
ازدواج نمی کنی،نصف دینت کامل میشه
تا اونجایی که یادمـه من این جمله رو تو سال سوم دبیرستان در کتاب بینش خونده بودم...خیلی باهوش
هست و به خاله و شوهر خاله عزیزم افتخار می کنم که خداوند همیچین فرشته ای بهشون داده...
تینا جونم بی صبرانه منتظرم که آینده ات رو ببینم روزی که همه ما به وجودت افتخار کنیم.