تبليغاتX
بنویس از سر خط ...

بنویس از سر خط ...

روز اول ماه مبارک

قـبل از هـر چیز ماه مبارک رمضان را به روزه داران و حرمت نگه دارندگان این ماه عزیز تبریک میگم امیدوارم

 طاعات و عباداتشون مورد درگاه حق قرار بگیره

                 

می خوام خاطــره اولین روز از این ماه رو بـرای خودم ثبت کنم چون طبیعتا این روز با روزهای دیگه متفاوت

 بود.

مامان خانومی صبـح زود منو بیدار کردند که نماز صبح بخونم خیلی وقت بود نماز نخونده بودم امروز دوباره

آدم شدم اما نه با خـلوص نیت چون دوست داشتم بخوابم خیلی برام سخت بود که پاشم اما بیدار شدم

و دو دقیقه ای نمازم رو خوندم دوباره مثل مرده ها افتادم و لالا...

ساعـت ۱۱ بیدار شدم.اااا راسـتی من امروز روزه گرفتـم نگـاهی به ساعت انداختم ای بابا تازه ساعت ۱۱

صبح هست تا ۸ شب خیلی مونده باید خودم رو یه طوری سرگرم می کردم.

تا ساعت ۳ بعد از ظهـر در این دنیـای مجازی سرک کـشیدم.بعد رفتـم سراغ تــلویزیون برنامه آشپزی نگاه

کردم وای احساس می کنم گرسنمه.

ساعت ۴ تصمیم می گیرم مجددا بخوابم اما ساعت ۵ بیدار شدم آخه آدم گشنه که خوابش نمی بره.

فیلم عروسی یکی از افراد فامیل گذاشتم تا یکی دو ساعتی خودم رو سرگرم کرده باشم.این فیلم رو من

میکس کرده بودم نگاه می کردم و تو دلم به خودم احسنت می گفتم

ساعت ۷:۳۰ شـده بـود. سـردرد شـدیـدی داشـتـم امـا دیـگـه تـا اذان چیـزی نمونده بود با یکی از دوستان

وبلاگی تماس گرفتم گفت:مامان بزرگم عمرش رو داده به شما تا آخر رفته میرم شهرستان.

من هم موقع خداحافظی باز سوتی دادم گفتم خوش بگذره

اون طرف یا متوجه نشد یا به روی خودش نیورد نمی دونم بعدا فهمیدم چی گفتم.

صدای ربــنــا رو که شنیدم دلم پر کشید یاد سالهای گذشته افتادم احساس خوب سبک بودن بهم دست

داد بالاخره وقت افطاری هم رسید و از سفره رنگین تناول کردیم.

بعد گفتم پس قرآن خوندن، دعا کردن چی شد روزه که به غذا نیست فقط عذاب وجدان گرفتم.

به امید اینکه روزهای آینده با عبادت بگذره...

 


نوشته شده توسط سمیه در شنبه سی و یکم مرداد 1388 ساعت | لينک ثابت |