تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
      

این تابستون نمی خواد تموم بشه؟با اینکه سفر، میوه های رنگارنگ و استخر و همه چیزای خوب معرف این فصل هست اما من واقعا دلم برای دانشگاه، استادانم ،دوستانم و اون حرص خوردن ها و حسادت بر سر نمره تنگ شده...

توی کلاس ما یه اکیپ که متشکل از 4 دختر کمی حسود داریم که همیشه من و دوستم الهام با اینها مشکل داشتیم.چون بدون اینکه کسی نمراتشون رو بپرسه نمره های خیالی شون رو به من می گفتند و کنجکاوی که چه عرض کنم فضولی های زیاد در نمرات بنده از خود نشون میدادند اگر هم یه بار حواسم نباشه سراغ نمراتشون رو می گرفتم غیر از 18-19 بر لب نمیوردن الان حتی دلم واسه اینها تنگ شده.

                                                                  ***

وقتی تو خونه ما حرف از ساختمان و معماری میشه تا بیام خودمو بندازم وسط که حالیمه داداشم مچم رو میگیره  اون هم عمران خونده و خیلی تو رشته معماری سررشته داره.

یه پسردایی هم دارم که دانشگاه همین جا بوشهر قبول شده قبلا معماری خونده حالا داره تکمیلش میکنه وقتی داداشم کمکش میکنه من با دلخوری میگم پس چرا به من کمک نمی کنی؟

آقای برادر هم در حالی که می خنده و هندونه زیر بغل ام میزاره میگه بابا تو زرنگی به کمک نیاز نداری.

                                                                  ***

خیلی دلم می خواد تو این رشته پیشرفت کنم اما احساس می کنم تو این دانشگاه نمیشه ،بچه ها همیشه می خواند از کلاس جیم بشند نمی دونم اون بیرون چه خبره .

حتی یکبار استاد برنامه سفر چید که بناهای مختلف رو به ما نشون بده ،بچه ها بهونه اوردن بعد استادعصبانی شد گفت:به جای اینکه شما التماسم کنید من باید بیام دنبالتون و سفر لغو شد.

خیلی خوشحالم که در این رشته تحصیل می کنم همیشه با ذوق و شوق سر کلاس ها حاضر میشم اما خیلی برای آینده ام نگرانم اطرافمون رو که نگاه کنیم همه مهندس هستند دلم می خواد من در آینده متفاوت باشم و کلی حالیم باشه...

                                                                  ***

اگه این خاطره ای که الان یادم افتاد رو براتون تعریف کنم مطمئنم که خیلی بدتون میاد

یکی از کلاس ها شروعش ساعت 8 صبح هست  اون روز مامان خانومی ساعت هفت و نیم بیدارم کرد برای این کلاس هم باید همه خط کش ها و انواع کاغذها در سایزهای مختلف چند تا نقشه رو باید با خودمون ببریم از طرفی هم چون شب قبلش تا نه شب کلاس داشتم خسته بودم گذاشته بودم صبح وسایلم رو جمع کنم چون دانشگاه هم دوره و باید ساعت هفت سر ایستگاه دانشگاه باشم کلی هول شده بودم که به چه کاری برسم...

با هر بدبختی ساعت هشت و نیم رسیدم دیدم بچه ها خندون دارن از دانشکده میرند بیرون گفتند استاد نیومده.

تعجب کردم چون استاد پروازیه و روز قبل تو دانشگاه دیده بودمش.بچه ها رفتند خونه اما من چون می خواستم کتابم رو به یکی از بچه ها بدم تو دانشگاه موندم یهو خانم استاد رو دیدم بعد از احوالپرسی گفت:چرا سر کلاست نیستی؟من هاج و واج مونده بودم وا استاد مگه شما هستی؟

گفت:چرا نباشم از سوالم تعجب کرد گفتم آخه بچه دیدن شما نیستی رفتند...

به ساعتش نگاه کرد گفت:مگه ساعت چنده؟گفت من تنها یه ربع کار بانکی داشتم بعد از کلی نصیحت کرد که شما باید دو ساعت سر کلاس باشید اگه نیومدم بعد برید هنوز که بیست دقیقه نشده

بعد با هم رفتیم سر کلاس گفت:اسم بچه ها رو بنویس من هم کوتاهی نکردم با کمال میل نوشتم

بعد شفاعتشون کردم:حالا این یه بار رو ببخشید .خانم استاد مهربون هم یکم فکر کرد بعد واسه اون ها حاضری زد.

ساعت 2 که کلاس دیگه ای داشتیم بچه ها اومدن گفتم امروز استاد اومد واسه همه هم غیبت زد(ترسیدن)اما من از شما دفاع کردم و حاضری زد.

نمی دونید اینقدر کیف کردند کلی هم تشکر کردند.

از اون روز کلی با استاد صمیمی شدم همه کارهاشو به من می سپرد حالا هم  خانم استاد دوست داشتنی به من 18 داده .

                                                                  ***

تازه یه استاد دیگه هم داریم با اینکه ترم جدید دو-سه هفته آینده شروع میشه اما هنوز نمرات رو ثبت نکرده احتمالا داره فکر می کنه به بچه ها چه نمره ای بده.

با اینکه  روزهای چهاشنبه از ساعت 8 صبح تا 6 بعد از ظهر کلاس داشتم و خسته می شدم اما باز هم میگم:          

                                                  یــــــادش بــــخـــیـــر!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت   توسط سمیه  |