خـودم رو واسـه نوشتـن آماده می کنم.توی اتاق میشینم موارد لازم جهت نوشتن مطلب خوب آماده می
کنم.
۱-یک عدد کلاسور
۲-کاغذ کاهی(نمی دونید چه لذتی می برم با کاغذ کاهی،خودکار خود به خود می نویسه)
۳-خودکار که حتما باید از جنس Lexi باشه
۴-موسیقی فریبرز لاچینی
یه کافـی مــیت هـم واسـه خـودم مـیریـزم.حـالا در اتاقـمو می بندم.روی مبل میشینم.آرنجامو به میز تکیه
میدم؛دست چپمو زیر چونه ام میذارم و با دست راستم خودکارو میگیرو مزه مزه اش می کنم.به دور و برم
نـگـاه می کنم بلکــه با دیدن یک شــیء،چیزی بهم الهــام بشه.هـمیشه می خوام چیزی خوبی بنویسم
؛برام مهم تره یه انتقاد سازنده تا یه نظر آبکی از قبیل:به من سر بزن،بوس،تف،...
حالا فکر میکنم از روزمرگی هام بنویســم؟به تـوصیه نزدیکان زیاد شخصی ننویسم بهتره(دختر خوب کسیه که
حرف گوش بده)...آها از معماری می نویسم خیلی هم خوبه.بعد میگم نه ممکنه زیاد براشون جالب نباشه.
گاهی حــس می کنم مــوضوع مدنظرم جالب نیست؛یاد سمیرا مــی افتم یه نگاه دزدکــی بهـش میکنم،
میبینم در حال کتاب خوندنه و بدجوری تو رُمان غرق شده،می خوام نظرشو در مورد نوشته ام بـدونم،بار
اول جــواب میده،یکم فکر می کنــم بذار مطمئن تر شــم یه بار دیگــه بپرسم،بار دوم اخــم میکــنه باز هـم
احساس می کنم...بذار یه بار دیگه بپرسم سمیرا؟این بار دیگه جیغ می کشه...
:مگه مجبوری وقتی حرفی واسه گفتن نداری وب بزنی؟به من چه؟مگه من نویسنده ام؟
کلاســور رو جلوی صــورتم سپر می کنم از تــرس پرتاب اشــیاء از طرفش
از پـشت سنگرم میگم:بابا تو
خودت یه پا توکای مقدسی و خبر نداری!(مخ زنی های معمول من
)
سمیرا:نمی تونم دستامو بالا ببرم... من:وا! چرا؟... سمیرا:آخه می ترسم هندونه های زیر بغلم بیفتن!!
من هم دلخور مــیشم میگم نمی خوام بعدش کلی هم منــت میذاری.بعد بدون اینکــه خودم بخوام شب
موقع خواب یا هر وقت دیگه یهو یه موضوع خوب به ذهنم خطور میکنه.
گاهی اوقات تا "پست مطلب جدید" رو زدم انــگشتام همینطوری تایــپ میکنه و یـهو دیدم آپی کردم و بعد
تاییدش می کنم.
بعضی وقتها هم درباره نوشته هام اعتماد به نفس ندارم می نویسم بعد حذفش می کنم.
اما ســـرعت آپ کردن من بالا رفته دقیقا هر شب مطلبی نوشتم.حــالا تا چه اندازه خوشــتون اومده الله و
اعلم.