از طـرفی چون در ساعت ۴ بعداز ظــهر در کریم خان تجمع بود خــانواده دخـتر ازش خــواستند که تا شلوغ نشدن خیابان ها، ساعت ۳ منزل باشد چون منزل دوستش آن حوالی بود.
دخــتر،راهی میــشود به مقصد که میرســد دوستـش رو می بیندکه سر خیابان به استقبالش آمده.هر دو شاد و سر خوش بودند وارد آپارتمان میشوند. با چشم و گوش باز به حرف های هم توجه می کردند و سر به سر هــم می گذاشتند.گــذر زمان را حــس نمــی کــردند اما ســاعــت ۲:۳۰ شده بـود.دخترک از حضور دوستش مرخص میشود.حالا،دختر جوان در آن سوی خــیابان به انتظار ماشین ایستاده بود اما چون گرما و آفــتاب دختر را کلافه کــرده بود و ماشین های کمتری وجود داشت،تصمــیم می گیرد اولین ماشینی که ایستاد سوار شود؛در این لحظه پژویی که آرم تاکسی در بالایش نمایان بود جلوی پایش توقف کرد.
راننــده تاکـسی پسـرجــوانی بود که مــوذیانه به دختر از آینـه نگاه می کرد و بی مقدمه گفت:کسی با ما دوست نمیشه،اگر هـم دوست شد دل نمی بنده!! نگاه گذرای دختر به او می افتد و اصطلاحا دو زاری اش می افتد خودش رو جمع و جور می کند.همچنان راننده ادامه میدهد:خانم شما سر کار بودید؟؟!!
دختر هم برای اینکه از شر سوالاتش راحت شود با بی میلی آشکار می گوید:خونه دوستم بودم.
حالا پسر با خنده شیطونی:خوش گذشت؟ ... جواب دختر:شکر،بد نبود.
این بار راننده تاکسی می پرسد:دوست پسر داری؟اما دیگه دختر بی محلی می کرد.
وقتی به مقصد رســید دختر متوجه می شود که مــنظور راننده از خوش گذراندن در خانه دوست،"خانه ی دوست پسر"بوده.دلخور می شود.
در حالی که قدم زنان وارد خیابان فرعی میشه با خودش فکر می کنه چرا وقتی جنس مخالف خانم جوان آراسـته ای رو ببیند فکر بد به ذهنش خطور میکند؟دخترافسوس می خورد، تصمیم می گیرد از این به بعد بــیشتر مراقب خــودش باشد.زنــگ در را فشار می دهد و سعی میکند به لحظات خوشی که با دوستش گذراند فکر کند.
*اینی که خوندید داستان نبود حقیقتی بود که تابستان امسال برایم رخ داد...