تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
من عــقیده دارم که تنها پــدران خیلی مهربان صاحب دختر می شـوند.خریدار ناز دختران شان هــستند و

می دونند که سرشار از لطافت و احساسات هستند.اینگونه است که اکثر دخترها بابایی اند.

با اینکه دختر و پسر هر دو اهــمیت دارند،اما دخترا همیشه به فکر اعضای خانواده هستند.

پس به عبارتی دختران، خونه رو مزین می کنند و چراخ خونه هستند.

هــمیشه اون رو با بچه ها در حال بدو بدو و شیطــنت می دیــدم، از بازیگوشی های زیـادش اصلا به فکرم

نرسیده بود که اون هم دارای احساساتی هست.

اون شب که به خــودم اومدم دیدم کنارم آروم نشــسته بود اول تعجب کردم چـون همیشه دور و بر بچه ها

بــود،تا آدم بزرگا...خوشحال شدم وقتی دیدم کنارمــه؛انگار دلش گرفته بـود و حوصله بچه ها رو نداشت با

اینکه بعــد از مــدتی اونها رو مــیدید.خواستم بدونم چـی شده اولــش نگفت امــا بعد با بغــض از بــرادر ۱۶

ساله اش گله کرد که چـرا همیشه موسیقی راک گوش میده ،اما فکر نمی کردم یه آهنگ تا این حد بتونه

تاثیر داشته باشــه.سعی کردم کودکی خودم رو به یاد بیارم آره من هم وقتی صدای هایده رو می شنیدم

می ترسیدم و می زدم زیــر گریه آخه صداش همــیشه غمگین بود.امــا مـن به فکر خــودم بودم .چقــدر با

محبت بود و نگـران بود که مبادا از شنیدن روزانــهء این آهنگها تاثیر بـــدی روی روان برادرش داشته باشه و

اون رو عصبی کنه،آروم  گریه میکرد.

متاسفانه به دلیل دوری اونقدر صمیمیت بینمون نـبود و انگار از من خجالت می کشید؛خوشحال شدم که

به دختر خالش اعتماد کرد،خودشم انگار سبک شده بود.

با فهــم تر از اونی بود که بــخوام مثل بچه ها باهـاش صحبت کنم.گفت در آینــده می خواد ستاره شناس

بشه.حــرفهای عجیب غریبــی می زد کـه اصلا فکر نمی کردم در مغــر دختر هشــت ساله جایــی داشــته

بــاشه...حتــی یه بار حرفـی به مــن زد با اینکــه اولش خندیــدم اما منو به فکر کردن وا داشت، گفــت:چرا

ازدواج نمی کنی،نصف دینت کامل میشه

تا اونجایی که یادمـه من این جمله رو تو سال سوم دبیرستان در کتاب بینش خونده بودم...خیلی باهوش

هست و به خاله و شوهر خاله عزیزم افتخار می کنم که خداوند همیچین فرشته ای بهشون داده...

تینا جونم بی صبرانه منتظرم که آینده ات رو ببینم روزی که همه ما به وجودت افتخار کنیم.

 عکسی از تینا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت   توسط سمیه  |