امــروز صبح وقــتی از خواب بیدار شدم ساعت مــقابلم 7:40 دقیقه رو نشون می داد ،دیگه خوابم نمیومد پس کم کم بلند شدم به سراغ کامپیوتر رفتم دیدم یکی از دوستانم این جمله رو برام فرستاده بود:
"هر صبح فکر کن تازه به دنيا اومدی مهربان باش و همه را دوست داشته باش شاید فردايی نباشد"
به نظرم جمله ای زیبایی اومد، به دلم نشست تصمیم گرفتم امروز خوش اخلاق تر از روزهای دیگه باشم. ساعت 3 بعــد از ظهر کلاس داشتم.در مـسیر دانـشگاه مــوبایلم زنگ خورد وقـتی مــکالمه تموم شد، پن گوشیم رو دیدم به دلم افتاده بود که گمش می کنم ،نگران شدم بعد به خودم گفتم به جای این توهمات بهتره ازش مراقبت کنم.
گفتم: خدایا به خیـر بگذرون مثلا من می خواستم امروز روز خوبی داشته باشم این همه بد بیاری پشت بد بیاری...
به این نتیجه رسیدم که هیــچ جا خونه نمیشه چون الان با تونیــک راه راه سبز راحت نشستم موسیقی مورد علاقه ام رو گوش میدم سرم رو که بالا میــکنم عکس عروسی یکی از عــزیــزانم روبروم میبینم بی اختیار لبخند میزنم.
امروز اینطوری بود اما مطمئنم فردا روز بهتری خواهم داشت.
+ + +
کوچـکتر که بودم، یه پیرهن آبی داشتم که خیلی دوســتش داشتم، وقتی چیزی باعث ناراحتیم میشد با خــودم فکر می کردم تقصیر این لباس خوشــکله است.حس می کردم اینـقدر با این لباس خوشکل شدم که همه بهم حسودی می کنند و یک جوری می خواند ناراحتم می کردند.
برعکس یه روز کـه خیلی بی حوصله و کج خلق بودم توی سایت دانشگاه رفتم دیدم توی یکی از درسها که حــتی فــکر نمی کردم پاس بشم دیدم نمره خوبــی گرفتم درسته 19-20 نبود اما ارزشش از صد تا 20 بیشتر بود.
پـس گاهی اوقات نــاخواسته اتفاق بد یا اتفاق خــوبی می افته که حــتی بهش فکر نمی کردیم که باعث تغییر حال و هوامون میشه.