مشهد که بودیم، محل اقامت ما، با صفا و با طراوت بود. روزی از روزها، کنار پنجره بودم داشتم بیرون رو
دید می زدم؛ زوج جوون دم در محوطه ایستاده و مردد بودن که وارد بشن یا نه! گویا از محیط خوششون
اومده بود و می خواستن چند تا خاطره با دوربین عکاسی ثبت کنن؛اون ژستا و حرکات عاشقانه و گاهی
خنده دار، باعث شد از پنجره کنار برم و احتمالا صحنه های بدون سانسور و نبینم و خوش باشن ...![]()
+ + +
در گذرگاه زمان
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخ و شیرینی خود می گذرد
رنگ ها رنگ دیگر می گیرند
عشق ها می میرند
و فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست نخورده به جا می ماند