خـیلی بده آدم، تو جایی که زندگی کنه احساس راحتی نکنه...... نه فامیلی داشته باشی در شهری که
ساکنش هستی،نه هـمسایه خوبی.... حالا اینها به کنار،جایی تفریحی خوبی هم نداره که وقتی فـشار
تنهایی و دلتنگی باشه، با رفتن به اونجا خستگی از تنت بره بیرون و سرحالت کنه....
یا اینکه در میان افرادی باشی که به شهرشون ببالند و حتی نتونی خودت رو با حرف زدن راحت کنی...
+ + +
نه تنها اینجا، تو همه جای این کشور وقتی دختری سوار بر دوچرخه باشه همه با نگاه ها و حتی کسانی
با مــوتور سیکلت تعقیب شون می کنند، هـست... یا وقتی که کاری به کــسی نداشته باشی و داری به
جـایی که می خوای بری فکر مــی کنی؛ نمیشه بهت تنه نزنن... یا وقــتی سوار تاکسی میشی محاله
آقای راننده نپرسه: بچه کجایی؟؟
همه جا آدم خوب، بد، کنجکاو، ساده، هیز، پاک، خالی بند یا صادق ... وجود داره.
آدم های اینجا بد نیــستند اما بعضی از اونها، چشماشون رو باز نمی کنند که اطرافشون رو ببینند. زیادی
قانع هستند و به هیچ وجه نمی پذیرند که از شهر خوبی برخوردار نیستند........ مــثلا انگار براشون مـهم
نیست که چراغ پارک خاموش یا روشن باشه، همیشه ساکت و در حال اطاعت کردن اند اگر هم اعــتراض
کنی کلی شاکی میشن!!!
..................................
یــه عده میگن: زندگی مسخره اس؛ نه! زنــدگی زیبایی خاص خودشو داره؛اگه تـلاش کنی به چیزایی که
می خوای برســی،موفقیت در عــرصه تحصیل و کار، داشتن یه دوست خوب، سفر کردن یا خــوردن غذای
مورد علاقه؛مگه زندگی همین دل خوش بودن به این شادی ها نیست؟
مثلا در میان اون همه گله و شکایت،امروز تماس دوست عزیزی(مونای مهماندار) منو شاد کرد یا وقتی که
فـکر می کردم احتمالا استادم از ماکتم راضی نخواهد شد با تعجب دیدم کلی تاییدش کرد و من مـثل بچه
ای که بهش یه آب نبات بزرگ دادن، حسابی ذوق زده شدم.