کشیده حرف های سـیاسی بــزنی یا دوسـت داری شعر بگی... میدونی چیزی بنام "وبــلاگ" هـست، که
میتونی این خواسته ات رو برآورده کنی.
حالا شـاید دسـت قــلم خوبی نداشــته باشی یــا در زمان تحصیل زنگ انـشاء رو دوســت داشتـه باشی
نمیدونم شاید هم اون رو کلاس خسته کننده و خواب آلودی می دیدی!
نه بـه اون موقع ها که با خودکار بیک و دفتر کاهی که گاهی با خط خوردگی می نوشتی یا دفتر خاطرات
هایی که روش گل و بلبل داشت و یه قفل و کلید و اونا هزار تا سوراخ سمبه قایم می کردی و نه به حالا
که به راحتی رو صندلی لم میدی و هر چی دوسـت داری تایپ می کنی، اگر حوصله کنی، عــکسی
برای تزیین پس زمینه اش میزاری؛ این که چیزی نیست! می تونی قالب وبــلاگت رو مثل رنگ خونـه ات،
هــر رنگی که دوست داری بــه دیــوارش بپاشی و اسمی براش انتخاب کنی. به علاوه ساعت دیواری،
تقویم، قاب عکس خودت و یا شعر، جمله زیبا هم به می تونی به دیوارش نصب کنی ...
مــهمون هم برات میاد، چــه غریبه چه آشنا در خونه ات به روی همه بازه و همه شریــک خوندن نوشته -
هــایی میشند که از دلــت بیرون اومده، خودتــم به خونه هــاشون سر میزنی. با تایــپ کردن هــم صحبت
میشی، ببین این تکنولوژی چه کرده...
هم صحبت کسانی میــشی که با تو کیلومترها فاصله دارند؛ جـالب اینجاست که حتی اونهارو یک بار هم
ندیدی!
با کســایی آشنا میشی که کارای مختلفی می کنن، یکی دامپزشک دیگری معمار، یکی مرد چهل ساله
دیگــری دختر شانزده ساله یکی هم استانی ات، یــکی اون ور آب، اما از بس حداقل هفته یا دو هفته ای
یکبار به خونه اش میری دلها نزدیکه و انـگار که سال های سال هــمدیگرو می شناسید! مجازی اند اما در
حقیقت هستند!

آرشیوهای موضوعی هم که حکم بچه های این خونه رو دارند!
چیز بدی نیست یه روز از احـساساتت مــیگی یه روز خیلی ســرخوشی شــاد می نــویسی یــه روز هـم
دردودل می کنــی که می تونی این جا مغزتو تخلیه کنی ( خودمونیما کسی که ندونه میگه اسپانســر
وبلاگها هستم که اینطور واسش تبلیغ کردم
)