ماشین آخرین مدلش نشسته؛با یه دست رانندگی میکنه و دست دیگه رو به بیرون به پنجره تکیه
داده و برق ساعت طلایی اش، چشمو میزنه.
جلوتر که میرم گوشه ءخیابون، پسرک معلولی می بینم؛ آزرده خاطر میشم و خدا رو برای این که منو
سالم آفریده شکر می کنم.
چون من زیادی احساساتی هستم، سعی می کنم به صحنه ای که دیدم زیاد فکر نکنم...
به ایستگاه دانشگاه که می رسم، دوستانم رو می بینم؛ یکی خندون، یکی با چشم های نگران به
ساعتش نگاه می کنه، یکی با گوشی موبایلش صحبت می کنه در حالی که سعی می کنه برای اون
پشت خطی دلبری کنه لبخند میزنم.
سوار سرویس میشم. معمولا صندلی کنار پنجره رو انتخاب می کنم که به بیرون دید داشته باشم کنار
پنجره نشستن رو دوست دارم، حتی اگر از ویو زیبایی برخوردار نباشه اما سادگی درونش موج میزنه...
با حرکت سرویس احساس می کنم کمی از ادم های تو خودروهای دیگر پیروزترم چون ارتفاع سرویسم
بالاتره و بقیه رو کوچکتر از خودم میبینم...
نور آفتاب مستقیم به عدسی چشمم می خوره؛ از عینک آفتابی ام کمک می گیرم. به اطرافم که نگاه
می کنم بغل دستی ام هندزفری اش رو در گوشش گذاشته، دو صندلی جلوتر دختر و پسری که
سرشون تو سر هم دیگه اس و میگن و می خندند، صندلی پشتم بحث از آخرین بازار فشن و مانکن
بودنه...
اما من همچنان به دورو برم نگاه می کنم چهره آقای راننده رو از تو آینه میبینم تو فکرهای خودش سیر
میکنه...به خودم که میام می بینم سرویس توقف کرده و میخواد دانشجویان دیگرو سوار کنه حواسم به
پسری میره که سوار بر دوچرخه است با لبخند نگاه و چشمکی نثارم می کنه...
دنیای هر فردی با فکر و تصوراتش متفاوته هر یک به نوعی زیبا...