من و سمیرا می خواستیم بریم مسافرت.یه آقای مسنی هم کنار ما نشسته بود.من بین این آقا و
سمیرا نشسته بودم.هر کاری کردم کمربندم بسته نشد پیرمرده هم دید کمربندم گیر داره،یکم دست
کاریش کرد تا بسته شد.
آقاهه مشغول روزنامه خوندن بود.بعد روزنامشو داد به من گفت:بیا بخون اطلاعات عمومیت بالا بره...
و کم کم سر صحبت باز شد.
مرد بذله گو،خوش مشرب و سرحالی بودو از اون دسته آدم هایی بود که تا جایی میره همه رو به
خودش جذب می کرد.خصوصیت خوب دیگه این آقا این بود که تعصب خاصی رو حرفهاش نداشت و
می تونستی راحت نظرتو بهش بگی بدون اینکه ناراحت شه.
از موقعیت و کارش و بچه هاش صحبت میکرد و گفت پسره من انگلیسه اگه بخوای می تونم تو رو با
دخترم اونجا ببرم.بعد گفت:ببینم بابا اجازه میده؟یا از این بسیجیاست؟بهش لبخند زدم.خندم گرفته بود
هر دقیقه می گفت الان کجاییم. و...وسط آسمون کوه دماوند رو نشونم داد من هم هی می گفتم
نمی بینم اذیتش میکردم![]()
داشتیم به مقصد نزدیک می شدیم که گفت:میدونی الان کی میاد دنبالم؟گفتم:کی؟
گفت:دوست دخترم
اینو گفت و خندید.خنده از رو لباش محو نمیشد.
سمیرا که حوصله اش سر رفته بود آروم گفت چی میگید شما؟منم خندیدم گفتم:همه جیک و پیکمونو
فهمید!این ۱:۳۰ به اندازه یه ربع ساعت بود.
منم یاد این شعر گوگوش افتادم:چه خوبه با تو رفتن،رفتن همیشه رفتن،چه خوبه مثله سایه هم
سفر تو بودن...![]()
سرتونو درد نیارم.می خوام بگم:سفر وقتی شیرینه که همسفر خوبی نصیبت بشه.
شخصا اعتراف میکنم که همسفر خوبی نیستم ساکت منتظر می مونم تا به مقصد برسم فقط اگه از من
سوالی کنند جواب میدم در غیر این صورت حرفی ندارم.رو silent ام.![]()
شما چه جور همسفری هستین؟![]()