تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
از اونجایی که من خیلی به مسائل روانشناسی علاقه دارم و همیشه به دنبال کتاب و برنامه هایی در

این زمینه هستم یه روز دوستم که در رشته مدیریت بازرگانی تحصیل میکنه به من گفت سمیه فردا

کلاس روانشناسی داریم اگه بخوای میتونی بیایی.منم که انگار دنیارو بهم دادن.فرداش رفتم سر کلاس

از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم.به دوستم گفتم حالا چطور استادی هست؟

گفت فامیلش آقای پاکیزه است اتفاقا استاد باحال،مجرد،تحصیلاتش تو خارج تموم کرده و چی و چی

و چی... (منم ندیده جذب آقای پاکیزه شدم)

استاد یکم دیر کرد به دوستم گفتم  خسته شدم پس این استادتون کی میاد؟بعد از کلی انتظار آقای

پاکیزه تشریف فرما شدند.دیدم یکی کچل،با کت و شلوار سبز و عینک ته استکانی وارد شد.

آقای پاکیزه اینه؟گفت: آره... گفتم:زکی

دوستم گفت حالا حرف هاشو گوش بده حتما خوشت میاد.باشه حرفهاش هم می شنویم.

من کسی نیستم که بخوام کسی رو مسخره کنم اما دوستم یه طور دیگه از آقای پاکیزه تعریف کرده بود

واسه همین جا خوردم.

استاد در همه زمینه های مختلف برای دانشجویان شروع کرد به صحبت کردن.

مثلا گفت:اگه یه نفر مدام به ساعتش نگاه میکنه یعنی از اون فضا خسته شده و دوست داره سریعتر از

اونجا بره.

استاد پرسید:بچه ها اگه یکی مدام پاهاشو تکون بده یعنی چی؟یکی از بچه ها که به خیال خودش

خیلی بامزه است گفت:ببخشید آقا گلاب به روتون یعنی دستشویی داره.

بعد استاد گفت بچه ها دیدین اونهایی که میخوان ازدواج کنن چقدر خوشحالن و فکر میکنن همه دنیا مثل

اونها خوشحالند؟باز اون پسره گفت:آقا ما هنوز این مورد رو تجربه نکردیم.

باز بچه ها زدند زیر خنده اما من هم دوست داشتم این بحث ها بیشتر ادامه داشته باشه از طرفی هم

این قدر خندم گرفته بود که دیگه نمی دونستم چیکار کنم.

آقای پاکیزه خیلی چیزهای خنده داری میگفت کلاسش اصلا خشک و جدی و خسته کننده نبود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت   توسط سمیه  |