فوت شده بود میخواست بره سر خاکش من دلم سوخت. بیشتر که با هم چت کردیم مامانش هم از
دست داده بود وای دیوونه شدم مخصوصا وقتی گفت: خسته شدم از بس کالباس و سوسیس خوردم.
دیگه نتونستم تحمل کنم بای گفتم و گریه کردم همش به فکرش بودم شب خوابم نمی برد.
دوباره اومدم سراغ کامپیوتر رفتم تو روم هر بار یکی پی ام میداد: سلام.همه رو بستم خودمم نمیدوستم
با کی میخوام چت کنم بالاخره به یکی جواب دادم با هم چت کردیم از چتی که داشتم بهش گفتم دل
خورم.اون هم گفت خدا صبرش بده تو هم از این به بعد فقط با من چت میکنی.من هم الکی گفتم باشه
چون این رو هم مثل چتهای دیگه واسه سرگرمی می دیدم.نمیدونم چی شد که اینو انتخاب کردم.

به این هم مثل کسای دیگه خالی بستم ؛بجای عکس خودم عکس یه نفر دیگه رو دادم خودمم سحر
معرفی کردم تا بعد از چند چت دلهامون به هم گره خورد.
(من از همون اول به خودم قول داده بودم که با کسی دوست نشم چون میخواستم همه عشق و شور و
حرارتم رو فقط در آینده به یک نفر تقدیم کنم.به همین منظور واسه دوستی چت نمیکردم فقط برای تفریح
چت میکردم.)
پسر مغروری بود من هم چون اون رو سرگرمی می دیدم هیچوقت از شماره حرف نزدم بهمن ماه بود که
شمارش رو داد.تو چت یه آدمی خشک و جدی بود اما وقتی اولین بار بهش زنگ زدم با اینکه بار اول کم با
هم صحبت کردیم اما اونقدر شوخ و خوش صدا بود که دیوونم کرد.
من نمیخواستم بیشتر با هم رابطه داشته باشیم واسه همین شمارش رو انداختم فرداش اس ام اس
داد کجایی؟خبری ازت نیست دوباره قلبم شروع به تپیدن کرد.
خیلی با هم خوب بودیم از روز قرار حرف میزدیم. اما من عکس یه نفر دیگه رو داده بودم حقیقت رو
گفتم خیلی عصبانی شد با خودم فکر کردم یه روز این ماجرا تموم میشه از حالا تمومش میکنم که بعدا
اذیت نشم اما تمومش نکردم دیگه مثل قبلا با من نبود خشک و سرد شده بود
( بهش حق میدم)
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی با یکی چت کنم که با هم حرف بزنیم چه برسه به دیدن اگه میدونستم یه
روز می بینمش هیچ وقت دروغ نمیگفتم چون الان من ضایع شدم و دروغ هام فاش شده. بهمن پارسال
رفتم دیدمش.کلی جا خورد از حرکاتش و رفتارش فهمیدم که از رفتار قبلیش شرمنده شده بود.
فقط نیم ساعت تو امیر آباد قدم زدیم وقتی میخواستم برگردم زنگ زدم که خوبی بدی دیدی،حلال کن.
گفت:مرسی به خاطر من اومدی!حتی یه سینما هم با هم نرفتیم. خیلی بی ادب شده بود. قرار گذاشته
بودیم که بعد از دیدار واسه همیشه بای بگیم چون این دوستی ما به غیر از هزینه تلفن سودی نداشت.
(بیشتر از یک سال با هم دوست بودیم بهش اعتماد داشتم چون همیشه منو راهنمایی میکرد آیندم
براش مهم بود و مهربون بود فکرش فقط کار و درسش بود اینها منو جذب کرد.)
تو این یک سال با دختری بنام میترا چت میکردم به این خالی نمی بستم دختر بود با هم راحت بودیم
از آقا بهش گفتم کلی دردو دل کردم از شازده بد گفتم تا نگو تو این مدت با آقای دوست پسر چت میکردم
میترای کاذب زبل خان بود
من خیلی بهش اطمینان داشتم اینکارش رو نمی تونستم باور کنم
وقتی دید ناراحتم سعی کرد از دلم در بیاره اما من دیگه گوشام دراز نمیشه بروش نمیارم احترام میذارم.
همیشه این جمله آویزه گوشمه که من خانم باشم.
نمیخوام همه اشتباهاتو بندازم گردن اون؛قبول دارم که خودمم اشتباه کردم اما آزار و اذیت اون بیشتر
بود...فقط خدا میدونه...
با همه اذیت کردنهاش می بخشمش تا خدا منو ببخشه.
مزه دوستی هم چشیدم این اولین و آخرین دوستی من خواهد بود.
مردان در صید عشق به وسعت نامتناهی نامردند.
گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشده اند.
اما همین که مطمئن شدند،مردانگی را در کمال نامردی به جای می آورند.
دکتر علی شریعتی