تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
صبح روز یکشنبه ۲۷/۵ رفتیم مسافرت عصر  برای خرید و گشت و گذار به  پاساژهای مختلف  رفتیم.
   
عروسی پسرخاله گرامی در پیش بود از این جهت فامیلهای دیگر که ساکن اون ورن هم بودن  تشریف
 
  آوردن جمع جمع بودیم حتی اونهایی که خیلی دور بودن و توقع نداشتم بیان.و یکی از آنها که
 
 دختر عموی مامان بود تازه از مکه مکرمه بازگشته بودند و برایشان یک جشن حسابی  گرفتن و سفره
 
بپا کردن .بعد از اتمام جشن محتوای سفره را روی سر کلی دختر دم بخت خالی کردند به  نیت پیدا کردن
 
شاهزاده ی سوار بر اسب سفید!
 
ما هم بی نصیب نماندیم و زمانی که می خواستیم از این اوضاع فرار کنیم سفره را با یک عملیات
 
انتحاری  محکم بر سر مبارکمان کوبیدند(فکر کنم تا سال دیگه دختر تو فامیل نمیونه  و البته هیچی
 
 نشده یکی در حال ازدواج کردنه!)
 
سه شنبه حنابندون  بود و از آنجایی که  دستی در هنر عکاسی و فیلمبرداری داریم  و فیلم عقد سال
 
 گذشته را من و سمیرا  به شیوه ی زیبا ساختیم و کلی در فامیل معروف شدیم این  بار هم این  کار بر
 
دوش ما افتاد.
    
 
پنج شنبه هم روز عروسی بود و از ساعت 11 به همراه تنی چند از افراد شوخ و شنگ وارد آرایشگاه
 
شدیم و این جمع کلی مسخره بازی در آوردند (خوبه که آرایشگره از خلواره های  این جمع باخبر بود).
 
بعد از آن ساعت 4:30 به خانه رسیدیم و با عجله ی هرچه تمامتر شروع به آراستن خود کردیم.
 
خانم فیلمبردار(خودم) با سرعت نور آماده شد و راهی فیلم گرفتن شد. 
 
       
          
عروسی در یک باغ زیبا برگزار شد به همراه گروه مفرح ارکستر که سه تا خانم خوش برو رو  آواز خواندند.
 
هنگامی که عروس خانم بخاطر جدایی از پدر و مادرشان اشک ریختند بغض گلویمان را چنگ زد و قطرات
 
اشکی هم از چشم ما جاری شد.
 
جمعه شب هم به همراه  عروس و داماد ،سمیرا و داداش های گرامی شام دور هم بودیم.
 
شنبه صبح هم نخود نخود هر که رود خانه ی خود...
 
(چون مسولیت فیلمبرداری رو قبول کردم بیشتر نگران بودم میترسیدم نتونم از کاری که بر عهده گرفته
 
بودم بربیام. خوش گذشت اما نه به خوشی جشن عقد)
 
الان که به عکسهای عروسی نگاه میکنم به عکس خواهر عروس برمیخورم بغض خفم میکنه چون
 
بهش بورسیه دادن دیروز به کانادا رفت.هنوز هیچی نشده دلتنگشم دلم واسه مامانش میسوزه که یکی
 
 از دختراش ازدواج کرد اون یکی هم کلا از اینجا رفت.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت   توسط سمیه  |