عوض شوم،یا چه چیزهایی از خودم را می خواهم عوض کنم.
صبح زودتر از خواب بیدار می شوم،نه به خاطر اینکه درس بخوانم و نه به خاطر اینکه کارهای نیمه تمامم
را انجام دهم،برای اینکه بیشتر در بیداری زندگی کنم و لحظه های بیشتری را ببینم.
یک مزه جدید را امتحان می کنم.من آدمی هستم که خیلی کم به سمت چیزهای امتحان نکرده میروم.
اما این یکی هم جزو همان برنامه عوض شدن من است.امروز برای اولین بار انبه می خورم.مزه عجیبی
دارد.اما عجیب تر از آن برای امتحان کردن یک چیز به این جدیدی است.دهنم گس می شود.شادی
عجیبی می دود زیر پوستم.این برنامه هر روز من است:انجام دادن یک کار جدید،هر چند بسیار کوچک
حتی در این حد که روی شیشه ماشین با انگشت چیزی بنویسم که فقط خودم بتوانم بخوانمش.
"تا تو با منی،زمانه با من است."
یک پسر کوچولو برایم دست تکان می دهد.کوچکتر از آن است که جمله مرا خوانده باشد.اما فکر می کنم
جوابم را گرفتم.خوب است آدم دوستای زیادی توی دنیا داشته باشد حتی اگر نامش را نداند.مثل این
پسر کوچولو که با دست تکان دادن با من دوست شد.
تنها کسی که می شود با او از همه صمیمی تر بود و دوستی عجیب و غریبی هم داشت خود خداست.
خدا یک جور دوستی متفاوت که پر از علائم و نشانه هاست.یکی از برنامه های عوض شدن من در این
روزها پیدا کردن این نشانه هاست.
امروز از خانه بیرون می آیم پاشنه کفشم می شکند.خم می شوم و با غصه وسط پیاده رو کفشم را
می گیرم دستم و با جوراب می ایستم روی آسفالت.نگاه می کنم به آسمان.به همان باور همیشگی که
یعنی خدا آن بالاست و با چشمهایم بهش می گویم:"اینجور یاس دوست صمیمی غیر منتظره؟"
تا سرم را بلند می کنم دو تا ماشین می کوبند به هم.درست وسط خیابان.درست همان جایی که
ممکن بود اگر پاشنه کفشم نشکسته بود من الان همان جا بودم.احساس له شدگی دارم در عین حال
احساس پرواز.ماشین ها که می خورند به هم کسی آسیب نمی بیند.ولی من اگر وسط خیابان بودم
می توانستم الان درست بین آن دو ماشین باشم.رویم نمی شود با همان باور همیشگی که یعنی خدا
آن بالاست به آسمان نگاه کنم و بگویم:"دوست من شکرت"
توی قلبم از او تشکر می کنم و توی دفترچه ام اولین نشانه را یادداشت می کنم.این اتفاق برای من مثل
یک پیام بزرگ است،پیامی که در اولین روز صمیمی شدنمان به دست من می رسد.
اول از طرف او!

"نگاهم کن و تنهایم نگذار!"
