دلم لرزید که اگر یک ثانیه هم بعد از اون وارد کلاس شدیم اجازه دخول به کلاس را نخواهد داد.
من هم از ترسش یک ساعت زودتر سر این کلاس میرم.
روزی که باهاش کلاس داریـــم مثل روزی که امتحـــان داریم درســـش رو می خونــم.سه هفته پیــش که
می خــواستم برم سر کلاس دیدم در کلاس بسته است رفتم تو دیدم وایییی چه خبره بچه ها همه آروم
نشستن نفسشون هم در نمیاد استاد هم در حال تدریسه وای من سکته کردم.استاد با انگشت اشاره
کرد یعنی بیرون.رفتم بیرون درو بستم نگاه ساعتم کردم خدایا به موقع اومدم یعنی ساعت کلاسی تغییر
کرده و من نمــی دونم؟هزار تا فکــر کردم.دیدم یکی از بــچه ها مثل کلاه قرمزی خوشحال داره میاد.گفت:
سلایمممممممم پس چرا تو کلاس نیستی؟
(دقیقا به همین خوشحالی)
جریان رو تعریف کردم.دیدم کم کم بچه های دیگه هم دارند میان ۸ نفر شدیم.کلاس که تموم شد یکی از
آقایون بهم گفت:ساعت کلاسیش عوض شده شما خبر ندارید؟گفتم نخیر.
رفتم پیش استاد،اســتاد من خبر نداشتم.گفت دیگه غیبت رد کردم.گفتم خواهش می کنم من که تنها
نیستم ۸نفریم.گفت خیلی خوب. به سلامتی به خیر گذشت.
هفته بعدش بهم گفت: پاشو بیا پای تابلو من هم خوشحال بودم از اینکه درسم رو خوب بلدم.یک سوال
داد به بچه ها هم گفت:کسی به تابلو نگاه نکنه هر کی واسه خودش حل کنه از اونجایی که این سوال رو
شب قبلش تو جزوه که داده بود خونده بودم به سرعت نور حلش کردم.خیالم راحت بود.بچه ها هی
از استاد کمک می خواستن.از طرفی هم استاد طوری رفتارمیــکنه که احساس می کنی نکنه مسئله
رو اشتبــاه نوشتی.نیم ساعت پای تابلو ایستاده بودم.استاد هم بالا سر بچه ها بود دیگه خسته شدم
گفتم تشریف میارید ببینید چی کار کردم؟
اومـــد گفت: خوب تا اینجا درسته پس نیمسازش کو؟گفتم:این نیمساز نمی خواد.بچه ها هم صداشون
بلند شد که این نیمساز نمی خواد.استاد ماژیک رو از دستم گرفت یعنی برو بشین.
خیلی بهم برخورد انتظار داشتم چون سوال سختی بود ازم تشکر کنه .
شب اومدم خونه ۳بار گریه کردم اعصابم خورد شده بود یه طوری با آدم برخورد میکنه که طرف به
خودش شک میکنه بگه نکنه بلد نیستم.دلخور بودم از دستش.
حالا هفته پیش قرار بود از این درس امتحان بگیره من فیلسوف شده بودم تا ۱۲:۳۰شب می خوندم.
صبح هم ساعت ۳:۳۰ بیدار شدم که تا ۸ یه مرور حسابی کنم و مثل یک شیر راهی کلاس بشم.
اما باز هم نـــگران بودم از این اســـتاده می ترسممممم.یک کویز گرفــت تنها یک سوال از آب خوردن هم
راحت تر بود اما باز هم دلهره داشــتم فکر کنم حتی دست هام هم می لرزید![]()
اما در کل استاده خوبیه و این سخت گیری ها به نفع ماست.![]()
*****
هفته پیش در حال ساختن ماکت بودم.بریدن مقوای ماکت سازی خیلی سخته و چون باید دقت کنیم
یعنی اندازه حجم یک میلی متر کمتر یا بیشتر نباشد پام رو گذاشتم رو خط کش با کاتر ۳ بار رو مقوا
رفتم که بار سوم کاتر قشنگ تو پام رفتتتتتت خون رو مقوا ریخت ![]()
*****
جمعه یکی از دوستان کلاس تماس گرفت عنوان کرد که فردا امتحان ریاضی نیست نخون.من هم خوش-
حال شدم.صبح راهی رفتن به کلاس ریاضی شدم و خوشحال از اینکه امتحانی در کار نیست.
استاد تشریف اوردن گفت: امتحان هفته آینده است.
در حال خوشحالی کردن بودم که یه دختری که خیلی خود شیرینی میکنه گفت:نه استاد هفته
آینده امتحان زبان دارم نمی تونم همین الان بگیرید.استاد گفت خیلی خوب پس برید تو سالن امتحان![]()
وای منو میگید می خواستم دختره رو خفه کنم
امتحان هم گرفته شد.
*****
سر کلاس بودم چون ساعت کلاسی ام از ۱۴تا ساعت ۲۰ است میتونیم سر کلاس تماس بگیریم...
همه ساکت در حال ترسیم بودیم بهم اس ام اس رسید صدای زنگش پلنگ صورتیه کلاس از خنده منفجر
شد ضایع شدمممممم![]()
دیروز از ۹ صبح تا ۸ شب دانشــگاه بودم.دانشـــگاه ما بیرون از شهره تو سرویس بودم mp3 گذاشــتم که
آهنگی گوش بدم برای رفع خستگی تو اوج آهنگ شارژش تموم شد بچه ها بهم خندیدند.
بد شانسی از هر طرف احاطه میکنه.