تبليغاتX
بنویس از سر خط ...

برای طراحی نمای ساختمان های قدیمی، استاد ما رو به بافت قدیم یکی از شهرهای ساحلی جنوب

 برد. البته بعضی از بچه ها می خواستند با وسیله نقلیه خودشون برند اما اســـتاد اجازه نداد گفت :

همه با این سرویس میریم. همگی که حدود ۳۰ نفر بودیم سوار بر ســـرویس دانشگاه شدیم. تا سوار

شدیم یکی از آقایون که به خیال خودش سلسله جبال نمکه گفت: بر جمال محمد تلفن...

منم پشت استاد نشسته بودم. هی به من میگفت: بچه ها رو بشمار !

فکر کنم آلزایمر داره هر دقیقه بهم میگفت: چند نفرید؟

(چهره استاد فقط واسه کاریکاتور ساخته شده آخه شبیه ملوانه زبله با این تفاوت که موهاش بوره. اصلا

هم بلد نیست نمره بده تو طول ترم کلی از دستش حرص خوردم)بماند...

پسرها هم واسه شوخی یک بار صلوات می فرستادن بار دیگر صدای کل و دست...

یکی از دوستای گلم هم به همه شکلات تعارف کرد.(دخترا اینن دیگه)

تو سرویس استاد که انگار داشت با بچه های زیر ۱۰ سال صحبت می کرد میگفت : بچه ها با هم باشید

 از هم جدا نشید مسئولیت داره و از این حرفها...

بالاخره بعد از یک ساعت رسیدیم. کنار دریا پیاده شدیم...

خداییش هوا خیلی ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد بود.

     

یه محله بسیار قدیمی بود که انگار محل زندگی روح ها و جن ها باشه .

اونجا یه محله متروکه بود . وارد کوچه باریک و تنگی شدیم. استاد از شکل پنجره های اون خانه ها

صحبت می کرد که این شکل خاص به این دلیل ساخته شده که در اینجا شام و ناهار می خوردند و این

حصارها برای اینه که تو خونه راحت باشن و از بیرون نشه به داخل اتاقها اشراف داشت . من که فکر

 میکردم اینجا فقط خونه جن و پری هاست با کمال تعجب پرسیدم مگه کسی اینجا زندگی می کنه؟

استاد گفت: بله.

               

عجبا اینجا دیگه کجاست؟ البته تو تلویزیون زیاد دیدم که اغلب فیلمهای قدیمی رو تو این جور جاها

میگیرند .

همچنان از این کوچه های باریک می گذشتیم.در مقابل خونه ای ایستادیم. استاد همچنان توضیح

می داد یه دفعه یکی از پنجرهای اون خونه باز شد! صاحبخانه وقتی دید چه جمعیتی جلوی خونش 

ایستاده کلی تعجب کرد بعد از خنده ما اون هم که هاج و واج مونده بود شروع کرد به خندیدن . از اونجاهم

 گذشتیم .

حالا به خانه ای رسیدیم که جان پناه اون سوراخ هایی داشت که استاد می گفت: برای عبور هواست

چون شبهای تابستون ، بالای پشت بام میخوابند. یکی از پسرای کلاس گفت:جــــــووون.

    

سرما دیگه به مغز استخونامون رسیده بود . بالاخره این سفر به یاد موندنی تموم شد و از اون بافت

قدیمی خارج شدیم.

چهار نفر از بچه ها کم شدند غیبشون زد.استاد گفت:دختر هستند یا پسر؟گفتیم پسرن...

گفت:اگه پسرن ولشون کن عیب نداره با پسرا کاری نداریم.

مجددا به کــــنار ساحل دریا رفتیم منتظر ســـرویس بودیـــم حالا مگه می اومد ؟ لـب دریا داشتیم یه

گشـــتی می زدیم که یه تاب پیدا کردیم. جاتون خالی با بچه ها تاب بازی کردیم و عکس گرفتیم. یک

ساعتی اونجا بودیم .

سرویس هم که نیومد ولی برای اینکه مسئولیتی واسه استاد نباشه امضا زدیم و برگشتیم.با ۳ نفر از

دوستام تاکسی گرفتیم یکی از آقایون به شوخی گفت:سوار ماشین شخصی نشید.دوستم خندید

توی این بازدید خیلی چیزا یاد گرفتیم و خیلی خوش گذشت.

                                                                                                                آذر ۸۷-بوشهر


گزارش تصویری بازدید بافت قدیم:استاد گفت: این بازدید رو یه طوری نشونش بدید و برای هفته آینده

بیارید دیروز واسه همین یک کار از ۲ تا۸ وقت گذاشتم هنوز کامل نشده ممکنه وقت نکنم بعد کامل

شده اش رو بذارم قناعت می کنم و همین رو میذارم.

با اینکه از رنگ قهوه ای بدم میاد اما چون بافت قدیمه از این رنگ استفاده کردم.  

تو این عکس هم چون میزها قهوه ای نمای این شیت رو از بین برده

       

چقدر این بازدید و تحویل گرفتم     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت   توسط سمیه  |