زری زندگـی گرمـی داشتـند.اما دوست داشتند دختری هم به این جمع اضــافه بشه و شادیشان را دو
چنــدان کنـد.خـداونـد خـواسـته آنـها را بـیـسـت و یکـمین روز از سـردترین مـاه سال سـحرگاه (ساعت ۴
صبح) برآورده می کند.
روزی برادر بازیگوشش که گویا قصد خیر سرگرمی و بازی با خواهر کوچکش را داشت او را بر روی تاب
می نشاند و ســرعت نوســان تاب بــازی لحظه به لحظه اوج می گیردتا اینکه ناغافل سمیه در هوا پرتاب
شده و در باغچه سقوط می کند!
این داداشی که قــصد ثواب داشت بدجوری کبــاب شد!به این ترتیب که فرار را بر قرار ترجیح می دهند.
در روایت آمده پدر که همیشه خونسرد است با دیدن چنین صحنه ای از کوره در رفته و دعوای مفصلی با
این وروجک می کند.
اما این ناز پروری ها و دوست داشتنی ها و هدیه های که از این سو و آن سو برایش می فرستادند و این
حاکمیت و فرمانروایی ۴سال طول نمی کشد و کمرنگ تر می شود چون خواهر کوچولوی شیرین زبان
دیگه ای وارد زندگی شان می شود.
تا قبل از ۱۶ سالــگی خیلی دوست داشتم زود بزرگ بشم و هر سال بی صبرانه منــتظر روز تولدم یعنی
۲۱ دی بودم اما از اون به بعد احساس میکنم بیشتر قدر روزها رو بدونم چون هر سال که به عمرم اضافه
میشه و می گــذره مسولیتهام و نیاز به تلاش برای رسیدن به هدف هایی که دارم بیشــتر می شه و
نگرانی دارم که نکنه به اون چیزی که می خوام نرسم و موفق نشم.
ماه تولدم همیشه در فصل امتحانات ترم است سالی نبوده که من فرداش امتحان نداشته باشم.![]()
(امسال امتحان ریاضی دارم)
در کل عاشق فصل زمستان به خصوص بارانش هستم و جالب این جاست هر ساله در این روز خداوند
من را از باران رحمتش بی نصیب نمی گذارد.
اما امسال بارون نیومد که هیچ خیلی هم مریضم گلوم داره از درد پاره میشه.![]()
![]()
![]()

اول از خدای بزرگ
و بعد از دوســتــان گــلــم که ایــن روز را بــه مــن تــبریک میــگند و در شــادی من ســهیم شدندصمیمانه
می کنم.
دیشب خانواده را دور خودم جمع کردم که از به دنیا آمدنم تعریف کنید من ساعت چند به دنیا اومدم؟من رو دیدید چه حسی داشتید؟...اما مگر این داداشی حسود اجازه می دادند از اینکه من را در باغچه انداخت تعریف می کرد و می خندید.