تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
سلام سلام ۱۰۰ تا سلام من باز اومدم میدونم خوشحالید...

خودم رو چشم نزنم الان سر حالم یعنی سرحالی همراه با خستگی و خوشحالی میشه چی؟حالا...

آخه ما امروز تحویل پروژه داشتیم یک هفته قبل از پروژه تا لحظه تحویل کار، جون به لب میشم تا که آیا

استاد خوشش میاد یا نه...

به هر حال این پروژه کار گروهی دو نفره بود.دیروز صبح زود دوستم رو به خونه دعوت کردم که با هم کار

کنیم از ساعت ۸:۳۰ اومد تا ۹:۳۰ شب ما فقط یک ریز کار می کردیم ایده میدادیم نظر می دادیم و...

این هم گروه ما که یک خانم بسیار عصبی مثل اینکه آتش و یخ رو کنار هم بزاری من خونسرد اما اون...

تحملش کردم دیگهوسط های کار من دپرس میشدم میگفتم خیلی زشت شد.دوستم هم دعوا میکرد

که خوبه از این حرفها.

اتاقم که جای سوزن انداختن نبود مثلا مامان که میومد بهمون سر میزد جا نداشت حتی بایسته از دم در

تا آخر اتاق همش مقوا،ماژیک...( البته یه عکس گرفتم اما از بس به هم ریخته بود روم نشد اینجا بزارم)

دوباره مامان خانومی طرف های ساعت ۷ شب اومد پیشمون بعد گفت از صبح تا حالا همین کار رو انجام

 دادید؟

آخه  هنوز هم تموم نشده بود.هر چی به دوستم میگفتم سریعتر تمومش کنیم خیلی خسته شدیم

 اون باز دعوا میکرد میگفت:چرا اینقدر عجله داری

کار رو به اتمام بود اما دیگه بیهوش بودم تا حالا اینجوری نشده بودم حالا بیخیال اما ارزشش رو داشت

چون دوم شدیم

اون گروهی که اول شدند یک هفته رو پروژشون کار کرده بودند اما ما کارهای دیگه هم داشتیم واسه

همین نتونستیم بیشتر بهش برسیم.

تو کلاس من ردیف اول نشسته بودم هر کی می خواست کنفرانس بده به شوخی می گفتم استرس

نداری؟(اگه هم استرس نداشتند من بهشون انتقال میدادم)آخه من خیلی استرسی هستم

برنامه چیدیم که دوستم کنفرانس بده هر دقیقه سر کلاس به هم گروهم نامه نگاری می کردم که فرض

کن خودت استادی و کلاس مال خودته قوت قلب بهش میدادم.(جو روانشناسیم گرفته بود)

استاد یه استراحتی بهمون داد گفتیم با بچه ها بریم کافی شاپ دانشگاه خوب شما چی می خوری؟

 شما؟ شما؟وقتی رسیدم دیدم تعطیله ضایع شدیم.آخه دو سه تا کلاس بیشتر تشکیل نشده بود

کسی تو دانشگاه نبود.

معمولا بچه ها آخر کلاس از کارای هم عکس می گیریم وقتی می خواستم برم دانشگاه یادم افتاد که

دوربین نبردم بعد به خودم گفتم بیخیال بابا دیگران باید از کارم عکس بگیرن چه کسی  بهتر از من کار

کرده(اعتماد به نفس رو حال می کنید؟)

 خوشحال بودم که استاد از پروژه نهایی راضی یه.وقتی دوستم می خواست از کارم عکس بگیره گفتم از

کارم همراه به تهیه کنندش عکس بگیر(مردم برج میزنند چیزی نمیگند اما من واسه این خوشحالم)

     

یه چیز جالب دیگه من واسه این هیچ خریدی نکردم حتی یک قلم اما بچه های دیگه کلی خرید بعضی ها

 هم که داده بودن بیرون اما باز هم به حد ما نرسید.

وقتی داشتیم بر می گشتیم خونه اینقدر شیطنت کردم در واقع دل دوستان رو شاد کردمگرسنم بود

زیاد حال نداشتم وگرنه کلی اذیت می کردم.

 اااا بابای گلم واسم هندونه قاچ کرده الان بهم دادبابایی I LOVE YOUTAM

شما هم بفرمایید

         

     

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت   توسط سمیه  |