در ابتدا نطفه ای هستم نه ماه در درون مــادر کم کم شکل جنینی را پیدا می کنم تا اینــکه زاییده شــوم
با صدای گــریه ای پا به این جهان می گذارم. دو هــفته ای اول که به نوزادی مــعروف است می گذرد برای
زنده مــاندن به دیگــران نیــاز دارم نمی تــوانم از خود مراقــبت کنم می بینم می شنوم مــزه غذا و درد و
لمــس را احساس می کــنم از شیر مادر تغذیه می کنم. تا اینکه کم کم به مــدت یک دقیقه می توانم
بنشینم بر روی زمیــن می خزم با تــشویق های اطــرافیان بر روی پای خود می ایستم اما توان ندارم
پس می افتم کم کم می ایستم و بعد از مدتی حتی میدوم.
زبانم برای حرف زدن کم کم باز می شود با کلمات ابتدایی بابا و ماما کاری می کنم که دیگران تو جه کنند
به کارتون های تلویزیونی نگاه می کنم شعر یاد می گیرم به کمک مامان و بابا شــروع به یاد گیری اعداد
می کنم به مهد میروم نقاشی می کنم ،دوستانی پیدا می کنم، بازی می کنم ،قهر می کنم.
حس کنجکاوی دارم، سوالات زیادی رو می پرسم، بابا، با حوصله به تک تکشون جواب میده.
بزرگتر میشم وارد ابتدایی میشم گریه ای برای جدایــی و دوست نداشتن مدرسه سر مــی اندازم اما نه،
می بینم تنــها نیستم دختر بچه های دیگری هم مــانند من مامانشون پیشــشون نیست پــس آروم می
گیرم.هر روز که به خونه مــیرم خانواده وقتی میبیند الفبای جدیدی یاد گرفتم خوشحــال میشند.با سواد
می شــوم سال های دیگــری رو پشت سر می گذارم با درس علــوم و عناصر تشکیــل دهنده آب،اتم و
مولکول آشنا میشم. می تونم حساب کنم جمع و تقسیم کنم.
به ســن نه سالگی که می رسم برام جشــن تکلیف می گیرند یادم مــیدند که می تونم با خدای خودم
صحبت کنم یه هفته نماز می خونم معلم هایم بهم یاد دادن .نگاه دزدانه مامان و بابا و لبخندشون رو از
پشت در اتاقم هنگامی که چادر سرم می کنم و نماز می خوانم رو حس می کنم.
با عروسکم بازی میکنم اسمش نسرین بود حس مادری داشتم در واقع عروسک که نه دخترم بود لباس
هایش رو عوض می کردم،می خوابوندمش...دوران کودکــی رو به اتمام هست به مدرسه راهنمایی میرم
جوش های بر صورتم به وجود میاد دوسشون ندارم چون منو بی ریخت کرده بود خارش داشتند مامان منو از
دست زدن به اونها منع می کرد. استخوان هایم درد می کردند و خسته بودم صدایم رو دوست نداشتم
از خودم بــدم میومد دلیلش رو که می پرســیدم جواب می دادند دروان رشد و بلوغه زیاد معنی بلوغ رو
نمی دونــستم بحث نمی کردم حوصله نداشتم اینجا بود که زنانه بودنم رو دوست نداشتم خجالت می
کشیدم وقتی برای دیدن عزیزانم به سفر رفتم تا چشمشون به من می افتاد با ذوق و خوشحالی منو در
آغــوش می گرفتــند و می گفتـند: چقدر خوشــکل شدی بزرگ شــدی خانم شــدی و می خندیدند.
بــاز هم دوســت نداشتم با نگاه ها و لبخــندای دزدانــه پسران فامیل روبرو مــیشدم به فــکر که می رفتم
دو سه سال اخیر اینطور نبود یا من غرق دوران کودکیم بودم؟
وارد اجتماع بزرگتری مــیشم،به دبیرســتان میرم اونجا بود که بایــد یک تصــمیم نهــایی برای آیندم بگیرم
و انتخاب رشته داشتم.به دلیل علاقه ای که به دبیر ریاضی ام داشتم رشته ریاضی رو بر می گزینم.
روزها می گذرند به دانشگاه میروم دیگه یه دختر بچه نیستم دختری کامل و پخته که توانـایی حمل یک
زندگی رو دارا باشه.پیشنهاد ازدواج میشونم رد می کنم بالاخره سالی روزی بله می گویم اونجاست که
فقط عروسک هایم برای پدر مادرم می گذارم.
به همین سادگی شریک زندگی پیدا میشه و روزی مادر میشوم و سرگرم خانواده خودم...
بدین ترتیب برادر و خواهر این چنین خواهند بود و کم کم تنهایشان می گذاریم.
این است رسم زندگی...