شنیدن موسیقی چقدر تو زندگیت تاثیر داره؟اون هم آهنگی که باهاش خاطره داشته باشی...
بعضی از آهنگ ها واقعا احساسات انسانی رو شعله ور می کنند.
هم اکنون دارم آهنگی رو می شنوم که خاطراتش دونه به دونه در ذهنم رژه میره:
جــشن عروسی پــسرخاله ام بـود، یادم میاد وقتی می خواستیم بریم عروسی، تو ماشین این آهنگ رو
گذاشته بودیم.
بعد از عروســی خواهــر عــروس شــب اومــد با من روبوســی و خداحافــظی کرد می خواست برای ادامه
تحصیل به کانادا بره من هم براش آرزوی موفقیت کردم.
وقتی عــکسهای مراسم جشن عروسی رو نگاه می کـردم هم زمان این آهنگ را گذاشته بودم عکسهای
خواهر عروس که میدیدم ناراحت میشدم که رفته دقیقا همون روز رفت. و ایمیل زد که رسیده.
یه هفــته بعد خواهرم هــم برای کلاس های کنکـور برای مدت طولانی به تهران رفت و تنهام گذاشت و یاد
شبی که داشت آماده میشد که برند فرودگاه و من داشتم از شدت گریه خفه میشدم.
همه این اتفاقات در عرض یک هفته افتاد تو اون یک هفته خیلی این آهنگ رو میشنیدم.
یه روز این آهــنگ رو گذاشتم تک تک اون خــاطرات به ذهنم اومد دوری و دلتنـگی و اون بغضی که گلوم رو
سوز میداد مجــبورم کرد که زود آهــنگ رو عوض کنـم.برای اینکه اون خاطرات زنده نشه مدت زیادی بود که
اینو نگذاشتم. اما حالا بعد از مدتها واقعا برام دلنشینه و تسکینم میده.
وای ی ی ی ی ی ی و حالا قسمت شاد این موزیک مستم میکنه...
احساساتم منقلبه، زیاده به قدری که توان ندارم اونها رو بر قلم بیارم ...
من هم مــثل همه،خیلی به شنیــدن موسیقی عـلاقه دارم اما فکر نمــی کردم اینقدر تاثــیر گذاشــته که
انگشتانم خود به خود کلید هــای کیپورد رو بزنه و احساســاتم را نسبت به آهنــگ بگه حالا که به خودم
اومدم میبینم چقدر حرف زدم...
یه آهـنگ دیگه هم هست که اصلا دوسش نداشتم تو ماشین نشسته بودیم اما دوستان دوست داشتند
اینو بشنوند که من به احترام دیگران سکوت کردم شب بود داشت برف میومد داشتیم به دربند می رفتیم
خیابانها خیس و لغزنده ترافیک سنگینی هم بود و شنیدن آهنگی هم که دوستش نداشته باشی...
یه پاترول هم کنارمون بود یه عالمه بچه توش بود گفتم: مهدکودکه اونجا رو ببنید بچه ها هم چهره خندون
و بازیگوش شروع به بای بای کردن با ما کردند... الهی چقدر ناز بودند![]()
(اما الان نه تنها گوشش میدم بلکه صداشو زیاد می کنم تازه باهاش هم می رقصم...به یاد اون شب)
بعــد که رسیدیم دربند می دونــستند من سرمایی هستم گلوله های از یـخ به طرفم پرت می کردند برف
آرومی میومد اما نشد بریم بالاتر لیز بود. یه جا نشستیم.
این هم مـنم که دارم واســشون چای میریزم دوستان هم گــفتند یه عکـس بگیریم که کدبانویت رو نشون
مامان بدیم که من خندیدم و عکسی به یادگاری ثبت کردند.

برگ دیگری از خاطرات که با شنیدن آهنگی یادش کردم...