تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
با ساخـت وبلاگ دوستانـی نیز پیـدا کـردم که با چنـدی از اونـها ارتبـاط دارم دیگـه از وبـلاگ گذشتـه و فراتر

شده...حالا یا با چت ، تلفن و یا دیدار، ارتباطاتمون رو گسترش دادیم.

در بهمن ماه سال ۸۷ تنی چند از دوستان در کافی شاپی تجمع کردند مونای مهماندار عزیز - سمیه جون

 - سیر ترشی متاهل-نرسی -آرش- بهار خانوم - مانی - عمو علی - خانم مارپل - کاوه - شیده...

این افتخار نصیبم شد و ملاقاتی داشتم.

بعد با وبلاگ لعبت عزیز آشنا شدم.نوشتنش رو دوست داشتم صمیمی بود از هر حیطه ای می نوشت و

مهمـتر از همـه سـاکـن کشور هلند بود که مخـاطـبانش را با شرایط زندگی در این کشور و مدارس... آشنا

میکند.لعبت، دختری به نام روژان داره که از اون و فعالیت هاش هم می نوشت عکسهاش را میگذاشت...

بلاگ دلنشین داره.این عزیز دل برای دیدار خانواده اش به ایران آمد.البته زودتر از موعد مقرر و خانوادش رو

سورپریز کرد.

(چقدر من از سوپریز کردن خوشم میاد بخصوص اگه دیدار عزیزی باشه اشک آدم رو در میاره)

دو سه روز پیش، زیاد حالم خوب نبود موبایلم زنگ خورد کد اصفهان بود گفتم:احتمالا اشتباه گرفتند.

جواب دادم خانومی بود.سلام...خوبی؟خواب بودی؟گفتم :نه

گفت:شناختی؟من لعبت هستم.

خیلی خوشحال شدم صداشو شنیدم با هم بیشتر آشنا شدیم.قرار بود که روژان گلم برای دیدن خانواده

پدری اش به بوشهر بیاد.

لعبت ازم خواست که شماره هتلی رو براش بگیرم که اقامتی داشته باشه...

             

 لعبت رو دوست داشتم ببینم اما فکر نمی کردم روزی به هلند برم  یا ایشون به بوشهر بیاد خیلی دنیا

 کوچیکه نیست؟؟؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت   توسط سمیه  |