تبليغاتX
بنویس از سر خط ...
چند ساله که عادت دارم سالنامه هامو جمع کنم و هر اتفاق خوشایند مربوط به اون روز رو در حد دو

سطر یادداشت کنم.ناخود آگاه هوس کردم سالنامه های سال گذشته رو ورق بزنمو به یاد بیارم که

پارسال همین موقع چیکار می کردم:"تولد بابا بود که ما رو به همراه خانم و آقای بهاری به شام دعوت

کرده بود"

آقا و خانم بهاری زوج جوانی که مانند ما زیاد با کسی رفت و آمد نداشتند و خانم بهاری نیز همشهری

 مان بود از این جهت نزدیکی و صمیمیت بیشتری داشتیم.چند بار با هم سفر کردیم.

 اغلب به بهونه های مختلف دور هم جمع می شدیم.خصوصا جمعه ها که روزها طولانی و کش دار بود.

مامان اونها رو برای ناهار دعوت می کرد و بعد از ظهرش به سینما می رفتیم.یا بامداد جمعه آماده می

شدیم که با هم کنار دریا بریم شنا.بعد از دو ساعت تکاپو، در پارک کنار دریا صبحانه می خوردیم.

این دو جوان تحصیلکرده، خوشرو و شیک بودند شبها با هم دوچرخه سواری می کردند و حتی کسی فکر

نمی کرد روزی برسه غباری از غم زندگی شون رو آلوده کنه... 

بعد از چهار سال زندگی پرونده این زندگی هم بسته شد.

                            

چقدر زمونه بی وفاست!

من که دیگه خانم بهاری رو ندیدم و روز تحویل سال برای تبریک زنگ زدم که این پیغام رو شنیدم:تماس

با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد.

بهشون فکر می کردم که پارسال گرم و صمیمی و حالا متفرق بی اختیار از درون آهی کشیدم سالنامه

 ام رو بستم و رفتم پی کار خودم...

 

*فامیل بهاری ساختگی بود انتظار نداشتین که فامیل حقیقی رو بگم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت   توسط سمیه  |