تبليغاتX
بنویس از سر خط ... - خاطراتمان!

بنویس از سر خط ...

من دوستان زیادی ندارم تعدادشون در حد یکی دو نفره که این هم واسه اینکه تنها نباشم نگه داشتم

نمیگم مغرورم که با کسی دوست نیستم اما نه حرکات اونا و نه علایق و نه طرز فکرمون با هم سازگاری

 داره.به هر حال خدای مهربان هم یه گوشه چشمی به ما کرد و دوستی به نام چیستا رو به بنده عطا

کردند. این چیستا خانم ما یک هنرمند زرنگ و اکتیوی هستند که کم کم داره به من هم کمک میکنه که

مثل اون باشم این خانم به غیر از سر کار رفتن; کلاس باله،یوگا،،بدنسازی، زبان،ماساژ  هم میره و

خیلی هنرهای دیگه که در مراحل قبل تری بهشون پرداخته. دیروز قرار گذاشتیم که همدیگرو ملاقات کنیم

از دور همدیگرو دیدیم واسه هم دست تکون دادیم ...

قدم می زدیم و قدم می زدیم; حرف می زدیم می خندیدیم; خوشبختانه جفتمون پایه پیاده روی بودیم

به خودم که اومدم  گفتم : وای ما اینجاییم؟

چیستا خندید گفت:پس خوش گذشته و برای ثبت آن لحظات شیرین عکس می گرفتیم.

 جفتمون هم که نقطه ضعفمون عکس گرفتنه از در و دیوارو سنگ فرش و حتی سایه هامون...

تنها چیزی که دپرسم کرد دو تا آقا پسر دست فروش ۸-۹ ساله بودند که از ما خواهش کردند خریدی

ازشون داشته باشیم. من هم که دوباره حس دلسوزیم گل کرده بود  (همیشه وقتی با این افراد روبرو

میشم داستان دخترک کبریت فروش تو ذهنم تداعی میشه و این حس رو دارم که اگر خریدی نکنم مثل

 دخترک  کبریت فروش از ترس پدرشون به خونه نمیرند و بعد از سرما بمیرند. )

چیستا بهشون گفت:صبر کنید ازتون عکس بگیرم یکی از اونها که کوچکتر بود با دلخوری و قهر گفت:

عکس نمی خوام ازم بخرید.

             

اونها  با چیستا سرگرم بودند واسه همین من با دقت بهشون نگاه می کردم وقتی که عکسهاشون رو

دیدن خوشحالی و خنده رو تو چهره شون می دیدم از شادی اونها من هم یه لبخند زدم اما تلخ چون

دوست نداشتم بچه ها تو این سن و سال این کاره باشند.

بعد چیستا جان من رو به شام به یک رستوران کاملا سنتی دعوت کرد من تا حالا این رستوران رو افتتاح

 نکرده بودم چون غذاهای محلی رو دوست ندارم اما برخلاف تصورم اونجا همه چیز خوب خوب بود.

یه عمویی هم با لباس سنتی در ورودی رستوران ایستاده بود و اسفند دود میکرند.

                              

یه گروه ارکستر موسیقی سنتی هم اونجا بودن; واسه چیستا تعریف کردم که یه بار آقای برادر اومده بود

 اینجا به گارسونه گفته  : اینها چند میگیرن اینجا میزنن؟  آقاهه گفته: چطور؟بعد داداشم گفته من دو

برابرشو میدم که نزنن.

شب خوب و خاطره انگیزی بود در آخر سفارش دادیم که عکس واسه یادگاری از ما بگیرن. پشت عکس

واسه هم یادداشتی نوشتیم که من باز سوتی دادم و تاریخ سال ۸۷ زدم; چیستا روبروش نوشت سوتی

بزرگ

 

همیشه بهانه ها،زیستن را آسان می کند و حالا خاطرات شده اند بهانه های زیستن من.خاطره آفریدن برای اینکه می دانم روزی،شبی،ساعتی دلتنگی من را از پا در می آورد.خاطره می سازم تا روزی،شبی ساعتی بهانه ای برای ادامه شود پس حالا باید بنویسم:همیشه خاطرات زیستن را آسان می کند.        چقدر این داستان خنده دار است وقتی که سراسر زندگی ام به عکس ها تبدیل می شود.عکس از قدم ها،از نفس ها،نخندیدن ها،گریه ها فاصله های میان دو دست و چشمانی که فکر می کنند درست می بینند شاید هم این دنیا در لایه های دیگرش زندگی های دیگری هم داشته باشند.شیوه های زندگی برای نگریستن،برای زندگی کردن!شاید مقایسه ای بگیرم تا بدانم کدام بهترین راه بود!

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت   توسط سمیه  |